فروش حرفه‌ای (2)
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸ 

در یادداشت قبلی نوشتم که مدل جدید فروش، بر مبنای اعتماد خریدار به فروشنده پایه گذاری شده است، یعنی در مذاکرات با رقمهای بالا، تا زمانی که مشتری مطمئن نشود که شما خیرخواه او هستید، اقدام به خرید از شما نمی‌کند، بنابراین باید وقت کافی صرف کنید تا ارتباط موثری با او برقرار نمایید. گوش دادن موثر، یکی از مهمترین روشهای برقراری این ارتباط با مشتری است. نکاتی که در ادامه می آورم، مواردی است که هم در مذاکرات تجاری موثر است و هم با مجهز شدن به آنها، می‌توانید در مذاکرات روزمره ارتباط بهتری با دیگران برقرار نمایید.


روشهای گوش
دادن موثر:
مهارت اول در گوش دادن موثر، جمع بودن حواس است. مستقیماً در مقابل مشتری بنشیند. توجه خود را معطوف به او کنید. حرفهای او را قطع نکنید. طوری گوش بدهید که دارید مهم‌ترین حرفها را می‌شنوید.
مهارت دوم این است که قبل از جواب دادن کمی مکث کنید. بلافاصله پس از صحبت مشتری، شروع به صحبت نکنید و 3 تا 5 ثانیه مکث کنید. این کار سه مزیت دارد: ریسک قطع‌کردن صحبتهای  مشتری را کم  می کند، در او این حس را به‌وجود می‌آورد که دارید به حرفهایی که زده  فکر می‌کنید، می‌توانید مشتری را بهتر بشنوید و بفهمید.
مهارت سوم، سئوال‌ کردن برای مشخص نمودن است. اگر کوچکترین گفته مشتری برای شما جای شک و تردید باقی گذاشت از او سئوال بپرسید تا مطلب روشن شود.
مهارت چهارم، تعبیر کردن صحبتهای مشتری به زبان خودتان است. صحبتهای مشتری را یکبار دیگر با  الفاظ خودتان تکرار کنید.

 
اهمیت صحبت کردن:
رابطه مستقیمی بین کیفیت دایره لغت، دستور زبان و دیکته‌نویسی شما با مقدار پولی که دریافت می‌کنید وجود دارد. به محض اینکه دهان خود را باز می‌کنید، مردم  بلافاصله  شما را در طبقه تحصیل‌کرده یا نکرده قرار می‌دهند. شما نمی‌توانید بالاتر از حد توسعه شخصی و حرفه‌ای خود بفروشید. اگر تحصیل کرده نیستید، فقط می‌توانید به افراد تحصیل نکرده بفروشید. اگر بخواهید بیشتر داشته باشید، باید در ابتدا بیشتر باشید.
دایره لغات خود را افزایش دهید. روزی حداقل یک ساعت مطالعه کنید. مطالبی که هم آگاهی‌دهنده باشند، هم آموزشی. رمانها و روزنامه‌ها در حد مدارس دبیرستان نوشته شده‌اند و برای بالا بردن شما کافی نیستند. باید مطالب با چالش بیشتر بخوانید که باعث فکر کردن شود. این مطالب حاوی لغات ظریف و جدید است که باید آنها را یاد بگیرید. یک لغت یک فکر فشرده می‌باشد. هر قدر لغات بیشتری را بدانید و استفاده کنید، تبدیل به آدم متفکر بهتری می‌شوید.


کلمات کلیدی:
 
فروش حرفه‌ای (1)
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱ 

حدود چهار سال پیش که می‌خواستم در زمینه مدیریت فروش صنعتی فعالیت کنم، دغدغه داشتم که آیا این شغل با شخصیت من سازگار است یا نه. معمولا تصور عمومی از فروشندگان، اشخاصی سمج، پرحرف و زرنگ  است که سعی می‌کنند به هر قیمتی که شده، مشتری را متقاعد کنند تا کالا یا خدمات آنها را بخرند و وقتی مشتری به این نتیجه رسید که خرید اشتباهی انجام داده، نهایت تلاش خود را به کار می‌گیرند تا از خود و سازمان خود سلب مسوولیت کنند.
در جلساتی که با مشاور بازاریابی و فروش شرکت داشتیم، تاکید بسیاری داشت که در فروش ایرانی، خصوصا در سطح محصولات صنعتی و گران‌قیمت، خرید بر مبنای اعتماد خریدار به فروشنده انجام می‌شود و تاکید فراوانی کرد که در مذاکرات، خودتان باشید و همانی که هستید را به مشتری نشان دهید تا به شما اعتماد کند. ما هم در شرکت این روال را دنبال کردیم و به نتایج خیلی خوبی رسیدیم.
سال گذشته کتاب «اصول و مبانی فروش حرفه‌ای» نوشته برایان تریسی و ترجمه حسین صفر زاده را مطالعه و خلاصه کردم. در ادامه این مطلب بخشی از کتاب را می‌آورم که ممکن است برای شما هم جالب توجه باشد:

فروش یعنی متقاعد ساختن یک نفر که کالا و یا خدماتی را که می‌خواهید بفروشید با ارزش‌تر از پولی است که او  باید  برای بدست آوردن آن کالا یا خدمات خرج کند. مشتری باید متقاعد شود که راه بهتری برای خرج کردن این پول وجود ندارد.

مدل قدیمی فروش:
مرحله اول که شامل 10% کل فرآیند فروش است، به جلب توجه مشتری اختصاص داشت. در این روش فروشندگان با یک سوال یا کلمه قصار قوی توجه مشتری را جلب می‌کردند و سریعاً  بدون صحبتهای حاشیه‌ای به دلیل ویزیت خود می‌رسیدند. مرحله دوم که 20% فرآیند فروش است، به فروشندگان می‌آموخت قبل از اینکه کار فروش را آغاز کنند، بررسی نمایند که آیا خریدار پول کافی برای انجام خرید را دارد یا خیر.  در مرحله سوم که 30% فرآیند فروش است، فروشنده با  استفاده از جملات زیرکانه، بالا و پایین بردن صدا و حرکات بدنی، مقاومت خریدار را تضعیف می‌کرد. مرحله چهارم که 40% فرآیند  فروش است، به تثبیت فروش اختصاص  داشت و مدیران فروش معتقدند که مهمترین قسمت فروش است.

مدل جدید فروش:
اولین قسمت که 40% فرآیند فروش را شامل می‌شود، ایجاد اعتماد در مشتری است. میزان اعتماد بین شما و مشتری باعث می‌شود تا  مابقی  فرآیند فروش  مهیا شود. اگر بنابه هر دلیلی نتوانید یک حد بخصوصی از اعتماد را ایجاد نمایید، این رابطه فروش هیچ وقت آغاز نمی‌شود. دومین قسمت که 30%  فرآیند فروش را شامل می‌شود، به شناسایی احتیاجات واقعی مشتری اختصاص می‌یابد. باید سوالات بسیار دقیق بپرسید و به جوابها، بسیار دقیق گوش دهید. وقتی  شما تمرکز و توجه را بر روی مشتری می‌گذارید  و راجع  به نیازها و خواسته‌های او فکر می‌کنید، مشتری به طور طبیعی آرامش می‌گیرد و بیشتر به شما اعتماد می‌کند و مشکلات و نگرانی‌های خود را با شما در میان می‌گذارد. سومین قسمت که فقط 20%  فرآیند فروش را شامل می‌شود، اجرای فروش است. دراین مرحله  فروشنده نشان می‌دهد  که چگونه کالا یا خدمت او می‌تواند جوابگوی نیاز خریدار باشد. فروشنده‌های موفق آن جوانب ازکالا یا خدمات را مورد تاکید قرار می‌دهند که برای خریدار از اهمیت خاصی بر خوردار است. قسمت آخر که 10% از فرآیند فروش است، اخذ تایید مشتری برای خرید می‌باشد. مثلاً فروشنده می‌پرسد آیا مطالب مطرح شده  نظر شما را متقاعد کرد؟ یا  انتظارات شما را برآورده می‌کند؟ اگر فرآیند فروش به طور صحیح انجام گرفته باشد، غالباً خریدار به شما اعتماد می‌کند و می‌داند قیمت شما هر قدر که باشد، عادلانه خواهد بود.

گوشکردن موثر، کلید موفقیت در فروش:
بسیاری از فروشندگان بر این باورند که برای  این که  در حرفه  خود  خوب  باشند، باید  حراف خوبی باشند  ولی  این مطلب اصلاً درست نیست. توانایی گوش‌دادن در یک  مکالمه  فروش شاید مهارت حیاتی  درمدل  جدید فروش باشد.  حدود 75% از فروشندگان درجه یک در تستهای روانشناسی به عنوان افراد درون‌گرا تشخیص داده شده‌اند. آنها آدمهای آرام و راحت‌پسندی هستند که ترجیح می‌دهند در یک مکالمه فروش، گوش بدهند تا این که حرف بزنند.


کلمات کلیدی:
 
یک جریمه دلچسب
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳ 

فکر کنم حدود دو سال پیش بود، خیابان فرعی نزدیک منزل، جهت یک طرفه‌اش به تازگی تغییر کرده بود و هنوز گاهی ناخودآگاه مسیر قبلی را می‌رفتم. دور زدن طولانی مسیر جدید هم باعث می‌شد که بعضی وقت‌ها که خلوت بود، عمدا یادم برود که جهت یک طرفه خیابان تغییر کرده است!
یک روز ساعت 6:30 صبح از خانه بیرون آمدم و قرار بود تیم فیلمبرداری را در بین راه سوار کنم و به سایت یکی از مشتریان برای فیلمبرداری تبلیغاتی برویم. چون دیر از منزل حرکت کرده بودم، مسیر کوتاه ورود ممنوع را رفتم! نزدیک انتهای خیابان، یک ماشین پلیس که مسیر عمود را طی می‌کرد، من را دید که در خلاف جهت حرکت می‌کنم. توقف کرد تا برسم، علامت داد و ایستادم.
افسر راهنمایی و رانندگی از ماشین پیاده شد و به سمت من آمد. حدودا پنجاه ساله به نظر می‌رسید، احترام نظامی کامل گذاشت، روز به خیر گفت و محترمانه درخواست مدارک کرد. پیاده شدم و مدارک را تحویل دادم. با احترام و دودستی مدارک را گرفت و در کمال آرامش و بدون این که حرفی بزند، مشغول نوشتن برگ جریمه شد. چیزی نداشتم که بخواهم بگویم. وقتی نوشتن برگه جریمه تمام شد، آن را با دقت و به طور کامل از سربرگ جدا کرد و به همراه مدارک، دودستی جلوی من نگه داشت تا از کف دستش بردارم. پس از برداشتن، دوباره احترام نظامی کامل گذاشت، دست داد، روز بخیر گفت و به سمت ماشین و راننده‌اش حرکت کرد.

*

در برنامه تحویل سال با اجرای احسان علی‌خانی، مازیار فلاحی مطلبی گفت بدین مضمون: «در خیابان ولی‌عصر در حال رانندگی بودم، ناگهان شعر "مجنون لیلی" به ذهنم سرازیر شد، پشت فرمان و فارغ از زمان و مکان، مشغول نوشتن شعر شدم. به خودم که آمدم دیدم مامور راهنمایی و رانندگی می‌‌گوید چرا وسط خیابان توقف کرده‌ای؟ گفتم دارم شعر می‌نویسم. آن مامور محترم برای مدتی ترافیک را نگه داشت، من مطلبم را نوشتم، بعد به ماشین‌ها اجازه حرکت داد».

پی نوشت:
انصافا تغییرات زیادی در برخورد ماموران زحمت‌کش راهنمایی و رانندگی مشاهده می‌شود، که حاصل آموزش اثربخش است، ولی ظاهرا آموزش فرهنگ رانندگی خیلی اثربخش نبوده! البته چهره من را شطرنجی کنید!


کلمات کلیدی:
 
به بهانه روز بزرگداشت عطار (25 فروردین) – قسمت دوم
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥ 

نمونه‌هایی دیگر از داستانهای کوتاه منطق‌الطیر:

 دیــد مـجــنــون را عــزیــزی، دردنــاک      کـو مـیـانِ رهـگـذر می بـیخـت خـاک

گفت «ای مجنون چه می جویی چنین؟»     گفت «لـیـلـی را هـمی جـویـم  یـقـیـن»

گفت «لـیـلـی را کـجـا یــابــی زخــاک؟      کِـی بـوَد در خـاک شــارع درّ پـاک؟»

گفت «من می جـویمش هـرجا که هست      بو که جایی، یک دمش، آرم به دست»

***************************

حـق تعـالی گفـت با مــوسـی بـه راز       کـ«ـا آخر از ابلیس رمزی جوی باز»

چـون بـدیـد ابلیـس را مـوسـی به راه        گـشت از ابـلـیـس، مـوسـی، رمزخـواه

گفـت «دایـم یـاد دار ایـن یک سخـن       «من» مـگو تا تـو نگـردی همچو من»

***************************

مالـکِ  دیـنار را گـفـت آن عــزیـز        «من ندانم حال خود، چونی تو نیز؟»

گفت «بر خوانِ خدا نان می خورم         پـس همه فـرمان شـیـطان مـی بـرم»

***************************

سائـلی بنشسـت در پیـش جـُـنِـیـد         گفت «ای صیـدِ خـدا بـی هـیچ قـیـد

خوشدلیِّ مرد کی حاصل بـوَد؟»         گفت «آن ساعت که او در دل بوَد»

***************************

یافت مردی گـورکن عـمـری دراز       سائلی گفـتـش که «چیـزی گـوی باز

تا چو عمری گور کندی در مغاک       چه عجایب دیده ای در زیر خاک؟»

گفت «این دیدم عجایب حسب حال       کاین سگ نـفـسـم هـمی هـفـتـاد سال

گور کنـدن دید و یک ساعت نمـرد       یک دمـم فرمان یک طاعـت نبـرد»

***************************

گفت یـوسـف را چو مـی بـفروختند      مـصـریان از شـوقِ او مـی سـوختند

چـون خریـداران بـسـی بـرخـاسـتند      پنج ره همسنگ، مُـشـکـش خـواستند

زان زنی پیری به خـون آغشته بود      ریـسـمـانـی چـنـد در هـم رشـتـه بود

زان مـیـانِ جـمـع آمــد در خــروش      گـفـت «ای دلالِ کــنـعـانـی فــروش

زآرزویِ ایــن پــسـر سـرگـشـتـه ام      دَه کــلاوه ریــســمــانــش رشـتـه ام

ایـن ز مـن بسـتان و با مـن بیـع کن      دست در دستِ منش نِه بـی سُخـُن»

خنـده آمد مـرد را گفت «ای سـلـیـم      نیسـت در خـوردِ تـو ایـن درّ یـتـیـم

هسـت صـد گنجـش بـهـا در انجمـن      مَه تو و مَه ریسمانت! ای پیر زن»

پـیـرزن گـفـتا «کـه دانـسـتـم یـقـیـن      کایـن پسـر را کـس بنفـروشـد بدین

لیک اینـم بـس که چه دشمـن، چه دوسـت      گـویـد ایــن زن از خــریــدارانِ اوســت»

***************************

داد از خــود پــیــر تـرکـســتـان خـبـر       گفت «مـن دو چیـز دارم دوست تر

آن یـکـی اسـب اســت ابـلــق گـام زن       وین دگر یک، نیست جز فرزندِ من

گــر خـبـر یـابـم بـه مـرگِ ایـن پـسـر       اسب مـی بـخـشـم به شکـرِ ایـن خبر

زان که می بینم که هستند این دو چیز      چـون دو بـت دردیـدۀ جـان عـزیـز»

***************************

بــوسـعــیــدِ مـهـنـه در حـمّـام بـود      قایـمـش افـتـاد و مـردی خـام بـود

شــوخِ شــیــخ آورد تـا بــازویِ او      جمـع کـرد آن جمله پیـشِ رویِ او

شیـخ را گفتا «بگـو ای پـاک جـان      تا جوامردی چه باشد در جهان؟»

شیخ گفتا «شوخ پنهان کردن است      پیش چشـمِ خلـق، نا آوردن است»

ایــن جــوابــی بــود بــر بــالایِ او     قـایــم افـتـاد آن زمــان در پـایِ او

چـون بـه نـادانیّ خویش اقرار کرد     شیـخ خـوش شد، قایم استغفار کرد

 

خــالــقــا پــروردگـــارا مُـنـعـِــمـــا     پـادشــهـــا کــارســازا مُــکــرِمــا

چــون جـوانـمـردیّ خـلـق عـالـمی      هسـت از دریایِ فضـلت، شبنمـی

قـایـم مـطـلـق تـویـی امــا بــه ذات      وز جـوانـمـردی نیایـی در صفات

شـوخـی و بـی شـرمـیِ مـا درگـذار     شـوخِ مـا واپیـشِ چـشـمِ مـا مـیـار

پی نوشت:
- مطلب اول، مطلب دوم و مطلب سومی که قبلا در خصوص تذکرة‌‌الاولیاء نوشته بودم را نیز بخوانید.

می‌بیخت: غربال می کرد
پنج ره: پنج برابر
زان زنی پیری: یکی از آن زنهای پیر
کلاوه: کلاف
مَه تو و مَه ریسمانت: نه تو باشی و نه ریسمانت
قایم: دلاک، کیسه کش حمام
شوخ: چرک بدن
بر بالای او: مناسب او


کلمات کلیدی:
 
به بهانه روز بزرگداشت عطار (25 فروردین) – قسمت اول
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱ 

منطق‌الطیر عطار را هدیه گرفته‌ام و مشغول بازخوانی آن هستم. هیچ وقت از خواندن تذکرة‌الاولیاء و منطق‌الطیر سیر نمی‌شوم. مقدمه دکتر شفیعی کدکنی به درک این گوهر عرفانی کمک فراوانی می‌کند. تلاش دکتر در اثبات کدکنی بودن اصالت عطار خواندنی است و جدلی که در مقدمه کتاب با منتقدین عطار می‌کند، دلنشین است. در ادامه بخشهایی از منطق‌الطیر را می‌آورم.

داستان شیخ صنعان و دختر ترسا:

شـیـخ صنعان پیرِعـهـدِ خـویش بود     در کمال از هر چه گویم بیش بود

شـیـخ بود او در حـرم پـنـجاه سال      با مریدی چارصد صاحب کمال

هر که بیماری و سستی یافتی     از دم او تــنــدرســتـی یافتی

داستان شیخ صنعان و دختر ترسا، حکایت عارفی صاحب کرامات معنوی است که در بیت‌الحرام مریدان بسیاری داشته و چند شب در خواب می‌بیند که از مکه به روم می‌رود و بر بتی، مدام سجده می‌کند. پس از تکرار این خواب، او پی می‌برد که مانعی در سر راه سلوکش پیش آمده و زمان سختی و دشواری فرا رسیده، لذا تصمیم می‌گیرد به ندای درون گوش داده و به دیار روم سفر کند. جمع کثیری از مریدانش وی را در راه همراهی می‌کنند. در آن دیار، شیخ روزها بر گِرد شهر می‌گشته تا سرانجام روزی نظرش بر دختری ترسا می‌افتد و عاشق او می‌شود. عشق دختر ترسا، عقل شیخ را می‌برد.

دختر ترسا چو بُـرقِـع برگرفت       بـنـد بـنـدِ شـیـخ در آتش گرفت

هر چه بودش، سر به سر نابود شد       زآتـش ســودا، دلـش چـون دود شد

عـشـق دختر کرد غارت جان او       کفر ریخت از زلف بر ایمان او

شیخ ایمان داد و ترسایی خرید       عافیت بفروخت رسوایی خرید

شیخ مقیم کوی یار می‌شود و پند و نصیحت یاران را نیز به هیچ می‌گیرد. دختر ترسا از عشق شیخ، آگاه می‌گردد و پس از آن در مقام معشوق، ناز کرده و شیخ را به سبب عشقش سرزنش و تحقیر می‌کند، سرانجام در برابر نیاز شیخ، چهار شرط برای وصال قرار می‌دهد: سجده بر بت، خمر‌نوشی، ترک مسلمانی و سوزاندن قرآن.
شیخ عاشق، نوشیدن خمر را می‌پذیرد ولی آن سه دیگر را، نه؛ اما پس از نوشیدن خمر و در حال مستی، سه شرط دیگر را نیز اجابت می‌کند و زنار می‌بندد. کابین – مهریه – دختر گران است و شیخ از پس آن بر نمی‌آید؛ ولی دختر به جای سیم و زر، یک سال خوک‌بانی را بر شیخ وظیفه می‌کند و شیخ آن را  می‌پذیرد.
یاران که تحمل این خفت و رسوایی را نداشتند، سرانجام شیخ خود را رها می‌کنند، به حجاز باز می‌گردند و خبر اعمال او را به مرید خاصش که هنگام سفر روم غایب بوده، می‌دهند. او آنها را سرزنش می‌کند که چرا شیخ خود را در چنان حالی رها کرده‌اند، سپس همه مریدان با هم به روم باز می‌گردند، معتکف می‌شوند و چهل شب به دعا پرداخته و با تضرع و زاری، نجات شیخ را از خدا طلب می‌کنند. در شب چهلم سرانجام مرید با وفای شیخ، پیامبر اسلام (ص) را در خواب می‌بیند که به او بشارت رهایی شیخ را می‌دهد.
مریدان عازم دیدار شیخ می‌شوند و او را می‌بینند که زنـّار بریده و از نو مسلمان شده و توبه کرده است. آنها همراه با شیخ به سوی حجاز باز می‌گردند.
اما دختر ترسا که زمانی ایمان شیخ زایل کرده بود، شب‌هنگام در خواب می‌بیند که او را به سوی شیخ می‌خوانند که دین او اختیار کند. احوالش دگرگون می‌شود و دلداده و سرگشته، دیوانه‌وار در پی شیخ، سر به بیابان می‌گذارد.

دید از آن پس دخترِ ترسا به خواب       کـــاوفـتـادی در کنـارش آفــــتـــاب

آفــتــاب آنــگــاه بــگـــشـــادی زبــان       ک«ز پیِ شیخت روان شو این زمان

مذهبِ او گیر و خاکِ او بباش       ای پلیدی کرده، پاکِ او بباش

او چو آمد در رَهِ تو بی مجاز       در حقیقت، تو رَهِ او گیر باز

از رهـش بـردی، به راه او در آی       چون به راه آمد، تو همراهی نمای

رهزنش بودی، بسی همره بباش       چند از ایـن بی آگـهی آگـه بباش»

به شیخ الهام می‌شود که:

شـیـخ را اعلام کردند از درون       کامد آن دختر ز ترسایی برون

آشــنــایـــی یــافــت بـا درگـاهِ ما       کارش افتاد این زمان در راهِ ما

بازگـرد و پـیـش آن بت، باز شو       با بت خود همدم و همساز شو»

شیخ باز می‌گردد و دختر را آشفته می‌یابد؛ دختر به دست او اسلام می‌آورد. ذوق ایمان بر دلش مستولی می‌شود و چون طاقت فراق از حق را نداشته، در دامان شیخ، جان بر سر ایمان خود می‌نهد.

آخرالامر آن صنم چون راه یافت       ذوق ایـــمـــان در دلِ آگـــاه یافت

شد دلش از ذوقِ ایمان بی قرار       غم درآمد گـردِ او بـی غمگسار

گفت «شیخا طاقتِ من گشت طاق       مـن نـدارم هـیـچ طاقــت در فراق

می روم زین خاکدان پر صداع       الــوداع ای شـیخ عالم، الــوداع

چـون مـرا کـوتـاه خـواهــد شـد سُخُن       عاجزم، عفوی کن و خصمی مکـُن»

این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند       نـیـم جـانـی داشـت بـر جـانـان فـشـانـد

گـشـت پـنـهـان آفتابـش زیـرِ میغ       جان شیرین زو جدا شد ای دریغ

قطره ای بود او در این بحرِ مجاز        سـوی دریـای حـقـیـقــت رفـت باز

جمله چون بادی ز عالم می رویم       رفـت او و ما هـمـه هـم می رویم

زین چنین افتد بـسی در راهِ عشق       این کسی داند که هست آگاهِ عشق

نفس این اسرار نتواند شنود       بی نصیبه گوی نتواند ربود

 

چون شنودند این سخن مرغان همه       آن زمــان گـفـتـنـد تــرکِ جان همه

بـرد ســیــمــرغ از دل ایـشـان قرار       عشق در جانان یکی شد  صد هزار

عزم ره کردند، عزمی بس درست       ره سـپــردن را بــاِسـتـادند چُـسـت

پی نوشت:

- گزیده ابیات داستان شیخ صنعان و دختر ترسا را از اینجا دریافت کنید.

- این دو غزل حافظ را یک بار دیگر بخوانید:

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما       چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون       روی ســـوی خـانـه خــمـّـار دارد پـیـر ما


و


بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
   واندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست     گفت ما را جـلـوه مـعـشـوق دراین کار داشت

گر مـریـد راه عـشـقـی فـکـر بدنامی مکن       شیخ صنعان خرقه رهن خانه خــمـّـار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر       ذکر تسبیح مـلـک در حـلـقـه زنــّار داشت


کلمات کلیدی:
 
یک پیشنهاد ویژه برای اردی‌بهشت
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٠ 

اگر اهل اکوتوریسم و طبیعت‌گردی هستید، یک پیشنهاد ویژه برایتان دارم. هفته‌های دوم تا چهارم اردی‌بهشت، موقع شکوفا شدن طبیعت است و باطراوت‌ترین چهره زمین را در آن روزها می‌توانید ببینید. زیباتر آن است که در یک برنامه دو روزه، هم از شادابی طبیعت لذت ببرید، هم با آثار باستانی و فرهنگ بومی مردم ییلاق‌نشین آشنا شوید. پیشنهاد من، بازدید از دو منطقه ییلاقی شهر فومن یعنی قعله رودخان و ماسوله است.

قلعه رودخان:
دژی است تاریخی در بیست کیلومتری جنوب غربی فومن که برفراز کوهی به ارتفاع 700 متر از سطح دریا قرار دارد. ساخت آن منسوب به دوره ساسانی است ولی در دوران سلجوقی بازسازی شده و از پایگاههای مبارزاتی اسماعیلیان بوده است. دیوار قلعه 1500 متر طول دارد و در آن 65 برج و بارو قرار گرفته است. این قلعه را هزار پله هم می‌نامند، زیرا از پارک جنگلی تا قلعه، با پله، سنگفرش شده است. رسیدن از پارک جنگلی تا قلعه، برای کوهنوردان حدود یک و نیم ساعت و برای مردم عادی و خانواده ها، حداکثر سه ساعت وقت می‌خواهد. مسیر صعود دشواری خاصی ندارد، ولی آمادگی جسمانی برای بالا رفتن از حدود هزار پله را می طلبد!

ماسوله:
روستایی است تاریخی با معماری بی‌نظیر که در 30 کیلومتری جنوب غربی فومن قرار دارد. خانه‌های گلی با پنجره‌های چوبی و گلدانهای شمع‌دانی، در شیب کوهستان ساخته شده‌اند، به طوری که گذرگاهها و معابر عمومی، اکثرا بام خانه هاست. بازار بسیار زیبا، صنایع دستی و زندگی سنتی مردم از دیدنی های این منطقه است. خواندن این سفرنامه ماسوله خالی از لطف نیست.

برنامه:
از تهران تا فومن را 5 ساعته می‌توانید طی کنید. بعد از امامزاده هاشم، از روستای سراوان مسیری مستقیم به فومن هست و در شهر فومن هم تابلوها به راحتی شما را به این دو منطقه رهنمون می‌شوند. اگر زمان مناسب جهت صعود و بازگشت دارید، ابتدا به قعله رودخان بروید. شب را در خانه‌های روستایی قلعه رودخان بمانید. البته در این مسیر، سوئیت و هتل آپارتمان هم می‌توانید پیدا کنید، ولی گذراندن شب در خانه‌های ییلاقی و دیدن صندوقچه‌های قدیمی، ظروف مسی و گلیم‌های دست‌باف، صفایی دارد. اگر خیلی به نظافت حساس هستید، ظروف غذاخوری، ملحفه و پتوی مسافرتی همراه داشته باشید.
روز دوم هم به ماسوله بروید و از صنایع دستی‌شان خرید کنید. در ماسوله هم اکثر مردم خانه‌های دو طبقه دارند که معمولا یک طبقه آن برای پذیرایی از مسافران آماده است. درآمد روستاییان ماسوله معمولا از همین اجاره‌ها و فروش صنایع دستی تامین می‌شود.


کلمات کلیدی:
 
نوروز مبارک
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ 

سـبـزه، سـمنـو، سـماق، آیـیـنـه، کتاب

سیـب سـرخی رقـصـان در کاسـه‌ی آب

سیر و سرکه، سنجد و یک دسته‌ی گل

نـــوروز اهـــورایـــی و آن لـحـظــه‌ی ناب

 

 **************************

 
آه ای حـلـزون هـنـوز هـم در راهی؟

شور و شعف صعـود را می‌خواهی؟

بـالا بـــرو از قــلــه ی فـــوجــی آرام

یک وقـت نبینـم که کنـی کـوتاهی!

 

 **************************

 
سـفـره خانـه و حــوض، گـل و قالـیـچــه

دیــــزیّ و کـــبــاب بــــرّه و مــاهــیــچــه

فــارغ ز تــمــام دل پـــریــــشـــی‌هـــای

کانت و هـگل و مارکـس، دکارت و نیچه

 

 

 پی نوشت:

- سال نو مبارک

- " آه ای حلزون از کوه فوجی بالا برو، ولی آرام، آرام"   کوبایاشی ایسا - شاعر هایکوسرای ژاپنی


کلمات کلیدی:
 
مذاکره با یک افغانی
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳ 

چند وقت پیش منشی شرکت گفت یک افغانی متقاضی راه‌اندازی خط فولاد در افغانستان، پشت خط هست. حقیقتا با توجه به این که چند مورد مذاکره بدون نتیجه برای افغانستان داشتم، با کمی اکراه خط را پاسخ دادم و به خاطر اصراری که داشت، با او قرار ملاقات گذاشتم که البته بعد از ملاقات، به خاطر قضاوتی که داشتم، شرمسار شدم.
به جلسه که آمد گفت پیمانکار پروژه‌های ساختمانی است و سه پروژه بزرگ در کامرانیه و نیاوران و ولنجک دارد. 6000 متر زمین در منطقه صنعتی تازه تاسیس هرات خریده، سوله‌ای تاسیس کرده و 22 هزار دلار پول برق داده است. برای خرید تجهیزات کارخانه سنگبری به اصفهان رفته بوده و به یکی از اقوامش که در یک کارخانه کوچک فولاد کار می‌کرده، سر می‌زند و او پیشنهاد سرمایه‌گذاری در زمینه فولاد در افغانستان را می‌دهد. از قضا، تجهیزات آن کارخانه ساخت شرکت ما بوده و خلاصه تلفن می‌زند و مدیر فروش شرکت با اکراه می‌پذیرد که قرار جلسه‌ای بگذارد!
وقتی صحبت می‌کرد، بیشتر فکر می‌کردم تا گوش بدهم، به این می‌اندیشیدم که در این شرایط رکود اقتصادی و بیکاری، چطور یک نفر خارجی توانسته کسب و کاری موفق در مملکت ما راه بیاندازد و پیمانکاری پروژه‌های بزرگ ساختمانی را بگیرد و تعدادی از هموطنانش را استخدام کند.
شخصیتش خیلی برایم جالب آمد، اصلا انگار بعضی آدمها خیلی از مختصاتی که در آن هستند، بزرگترند. بحث طرح فولاد را رها کردم و در خصوص اوضاع افغانستان پرسیدم. شرایط فرهنگی و اجتماعی آن کشور را برایم توضیح داد. از جنگ شوروی و آمریکا گفت. به او گفتم برایم خیلی جالب است با توجه به اینکه شرایط خوبی در ایران دارید، می‌خواهید در کشور خودتان سرمایه‌گذاری کنید و صنعت پایه‌ی فولاد را به آنجا ببرید. این کار خیلی برای کشورتان ارزشمند است که کارآفرینی و اشتغال ایجاد کنید.
گفت: «من ابتدا می‌خواستم کار زیربنایی‌تری انجام دهم. بعد از سقوط طالبان به افغانستان رفتم و یک موسسه فرهنگی تاسیس کردم، از ایران کتاب بردم تا علم و فرهنگ مردم را بالا ببرم. می‌خواستم مدرسه بسازم تا بی‌سوادی کم شود، چون سواد‌آموزی از اشتغال مهم‌تر است. اگر نوجوانان و جوانان افغانی تحصیل کنند، خودشان می‌توانند صنعتگر و تاجر بشوند و ارزش آن خیلی بیشتر از آن است که برای کارخانه من کارگری کنند، ولی آمریکایی‌ها موسسه فرهنگی من را تعطیل کردند و گفتند که تو می‌خواهی فرهنگ ایرانی را در اینجا ترویج کنی».
می‌گفت: «در طول این چند ساله حدود 5 میلیون افغانی در ایران بودند که شما از آنها فقط به عنوان کارگر ساده استفاده کردید، در حالی که می‌توانستید آنها را آموزش دهید و فرهنگتان را به آنها بیاموزید تا وقتی که به کشورشان برگردند، بتوانید با آنها ارتباط علمی، سیاسی و تجاری داشته باشید. می‌گفت الان آمریکایی‌ها نخبگان افغانستان را می‌برند، آموزش می‌دهند، فرهنگ خود را به آنان منتقل می‌کنند و به کشورشان باز می‌گردانند. الان در افغانستان هر کس که می‌خواهد سمت سیاسی بگیرد، باید تحصیل کرده آمریکا باشد، انگلیسی بلد باشد. آنها دارند با این کار سیاست و تجارت خود را به افغانستان تحمیل می‌کنند ولی شما سالها از 5 میلیون نفر از ما پذیرایی کردید، بدون این که از آن بهره برداری کنید...».
او باز هم صحبت کرد و کلامش به قدری تاثیرگذار بود که تا زمان رفتنش چند بار خرسندی‌ام را از مصاحبتش بیان کردم. بالاخره رفت و من را با احساس خجالت‌زدگی از قضاوت زود هنگام تنها گذاشت.


کلمات کلیدی:
 
نقدی بر آزادسازی نرخ سود بانکی
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ 

در این نوشته سعی شده ابعاد موضوع آزادسازی نرخ سود بانکی به طور خلاصه و  ساده، نقد شود. تحلیل خوانندگان به تکمیل مطلب کمک خواهد نمود:

1- تورم:
اگر حجم پول موجود در اقتصاد، اعم از سکه و اعتبارات بیش از قدرت تولیدی اقتصاد باشد، بدین معنی که سیستم اقتصادی نتواند این اعتبارات را جذب و تبدیل به کالا و خدمات نماید، تورم پولی به وجود می‌آید زیرا قدرت خرید اضافی در اقتصاد ایجاد شده و در دسترس مصرف‌کنندگان قرار گرفته است. این سرمایه موجود در کشور باعث افزایش تقاضا و بالا رفتن قیمت‌ها خواهد شد.
در شرایط تورم، قیمت‌ها دائما صعود می‌کند و یک نوع گران‌فروشی بیش از افزایش حاصل از تورم ایجاد می‌شود که فروشندگان قادر خواهند بود به بهانه تورم، اجناس خود را بالاتر از میزان تورم موجود بفروشند. از آنجایی که قیمت‌ها همواره در حال افزایش است، احتکار نیز رواج پیدا می‌کند، زیرا هرچه کالا بیشتر نگهداری شود، قیمت آن بالاتر می‌رود و کمبود کالا در بازار نیز عاملی برای افزایش قیمت خواهد شد.
یکی از نتایج منفی حاصل از تورم، ایجاد اختلاف طبقاتی در جامعه می‌باشد، زیرا معمولا حقوق و درآمد کارمندان به نسبت تورم افزایش نمی‌یابد و قدرت خرید آنها کمتر می‌شود. تورم، فقرا را فقیرتر و اغنیا را غنی‌تر می‌کند.

2- مهار تورم:
برای مهار تورم باید حجم پول موجود در دست مردم، به صورت سرمایه‌گذاری وارد سیستم اقتصادی شود. تزریق این سرمایه در فعالیتهای تولیدی، خدماتی یا بازرگانی باعث افزایش اشتغال، تولید بیشتر و رشد اقتصادی خواهد شد؛ در نتیجه، سطح درآمد ملی بالاتر می‌رود و به توزیع نقدینگی در قالب افزایش حقوق و دستمزد بین همه افراد جامعه منجر می‌شود. در این حالت، از آنجایی که افزایش قیمت‌ها و افزایش درآمدها متناسب هستند، تورم ایجاد نمی‌شود یا مقدار آن کم است.

3- ربا:
اگر پولی به کسی قرض داده شود و شرط شود که وام گیرنده در سررسید، مبلغ یا درصد معینی علاوه بر اصل پول بازگرداند، ربا صورت گرفته که طبق تصریح قرآن، این معامله باطل و حرام است. امام رضا (ع) می‌فرمایند: «اگر ربا حلال بود، مردم تجارت و تلاش برای معاش را رها می‌کردند، به همین دلیل خداوند ربا را حرام کرد تا مردم به حلال و تجارت و خرید و فروش روی بیاورند و به یکدیگر قرض دهند». پیامبر (ص) می‌فرمایند: «سود ربا گرچه زیاد است، ولی سرانجام به کمی می‌انجامد».
هنگامی که پس‌اندازهای کوچک و متوسط مردم یا موسسات، در تاسیس کارخانه‌های کوچک یا خرید سهام موسسات بزرگ به کار گرفته می‌شود، آنها زحمت مدیریت فعالیت اقتصادی یا ریسک از بین رفتن سرمایه را می‌پذیرند و در این سود و زیان با جامعه شریک می‌شوند، ولی وقتی سود تضمین شده دریافت می‌کنند، تمامی فشار پرداخت سود، به افراد و موسسات قرض گیرنده وارد می شود.
همانطور که در آیات 275 و 276 سوره بقره تصریح شده، خداوند سود ربا را نابود می‌کند؛ یکی از تعابیر آیات مذکور این است که اگر در جامعه‌ای رباخواری رواج یابد، به همان نسبت، ارزش پول کم می‌شود تا ربادهنده، افزایش دارایی نیابد و قدرت مالی‌اش بیشتر نشود. این مساله فشار بر طبقه ضعیف را بیشتر می‌کند.

4- سود بانکی:
بانکها در جمع‌آوری پس‌اندازهای کوچک و متوسط مردم نقش مهمی دارند و طبق مصوبات مجلس و تایید خبرگان می‌توانند بر اساس عقود و معاملات اسلامی مانند مضاربه، جعاله، شراکت و خرید و فروش، اقدام به فعالیت اقتصادی نمایند و به سپرده گذاران سود پرداخت کنند، اما شرایط فعلی قراردهای بانکی غیر از این است.
بانک‌ها در حال حاضر اصل و سود سپرده‌ها را تضمین می‌کنند و اگر متضرر هم شوند، این زیان را با صاحبان سپرده تقسیم نمی‌کنند. از طرفی دیگر، سرمایه‌گذاری صنعتی بانک‌ها عمدتا بر اساس پرداخت تسهیلات است که طی قراردادی سهم سود خود را از پیش مشخص می‌کنند و با دریافت وثایق ملکی، از بازپرداخت آن مطمئن می‌شوند. بخش دیگری از تسهیلات بانکی به اشخاص حقیقی پرداخت می‌شود که عموما چاله‌هایی از مخارج مردم را پر می‌کند و به نوعی مصداق افزایش حجم پولی در جامعه است.
برخی از مراجع تقلید، دریافت سود بانکی را مجاز نمی‌دانند و برخی آن را به شرط رعایت عقود اسلامی بلامانع می‌دانند که به نظر می‌رسد قراردادهای بانکی از عقود اسلامی فاصله گرفته و شبه ربوی شده است.
توجیهی که سیستم بانکی برای پرداخت سود دارد این است که رابطه بین سپرده‌گذار و بانک، رابطه قرض‌دهنده و قرض‌گیرنده است و مبالغی که بانک‌ها تحت عنوان سود به سپرده‌گذاران می‌پردازند، سود پول محسوب نمی‌شود، بلکه صرفا وسیله‌ای برای حفظ ارزش مبادلاتی پول سپرده‌گذاران – قدرت خرید آنان – در قبال نرخ تورم است. بر اساس همین استدلال، طهماسب مظاهری رئیس وقت بانک مرکزی در سال 86 اعلام کرد که گیرندگان تسهیلات هم باید معادل نرخ تورم را به اضافه دو تا سه درصد کارمزد، به بانک‌ها بپردازند.

5- آزاد سازی نرخ سود بانکی:
در حالی که نرخ تورم کشور 20.6% اعلام شده است، سیاست جذب پول توسط بانک‌ها و موسسات مالی، بهترین راه برای کاهش نقدینگی به نظر می‌رسد، لذا طبق اعلام محمود بهمنی رئیس کل بانک مرکزی، سیستم بانکی کشور قصد دارد معادل نرخ تورم به علاوه ریسک را به عنوان سود، به سپرده‌گذاران بپردازد و ابراز امیدواری کرده است این سیاست، کاهش نرخ تورم را که به دنبال آن کاهش سود بانکی است، محقق کند. طبق مصوبه شورای پول و اعتبار، برای ایجاد رقابت بین بانک‌ها، سقفی برای سود سپرده‌های بانکی تعیین نشده است و اگر بانکی بتواند با اقداماتی، سود سپرده بانکی را از 20 درصد هم بیشتر کند، منع قانونی وجود ندارد.

6- تحلیل و جمع بندی:
در هفته جاری قراردادی را منعقد کردیم که یک مشتری صنعتی، تسهیلاتی را از یک بانک دولتی با بهره 21% و بازپرداخت 5 ساله دریافت کرده و بانک، وثیقه ملکی او را با 65% ارزش واقعی در رهن گرفته و طبق تعهدات سنگین محضری، بازپرداخت اصل سرمایه و سود خود را تضمین نموده است. این اتفاق با اظهارات رئیس بانک مرکزی مبنی بر پرداخت تسهیلات صنعتی با سود 12% جهت بازپرداخت 2 ساله و 15% برای بازپرداخت بالاتر از 2 سال، در تناقض است.
نگارنده معتقد است آزادسازی سود بانکی و رقابت موسسات مالی، اگرچه باعث جذب نقدینگی موجود در جامعه می‌شود، ولی بانک‌ها برای پرداخت تعهدات خود، ناگزیرند آن مبالغ را در قالب قراردادهای شبه ربوی و با سود بالاتر به مشتریان پرداخت نمایند که این موضوع به کاهش مضاعف ارزش پول خواهد انجامید.
پیشنهاد می‌شود به عنوان جایگزین، حمایت از سرمایه‌گذاریهای بخش خصوصی در قالب تعاونی‌ها و طرح‌های صنعتی کوچک و متوسط افزایش یابد تا سرمایه‌های سرگردان، در قالب مشارکت، به طور مستقیم درگیر تولید شود. برنامه‌هایی چون حمایت از طرح‌های زود بازده، تصمیم صحیحی بود که اگر انحرافات از پرداخت در آن صورت نمی‌گرفت، می‌توانست خدمت ارزشمندی به توسعه وضعیت اقتصادی و صنعتی کشور باشد.


کلمات کلیدی:
 
می‌رباعی‌ام !
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧ 

در خـواب شبـی ستاره ها را چیدم

از شوق شکوهشان به خود بالیدم

در گوشه‌ی این مـزرعه‌ی سبز فلک

حـافـظ  را  با  داس مــه نــو  دیـدم

************************

ای وای گـذرواژه‌ی قـلـبـم گم شد

سرگشتگـی‌ام زبانزد مـــردم شد

امـروز گـمان کـنـم که آدم شده‌ام

انـگـار زمــان خـوردن گــنــدم شد

************************

امـروز کـه می‌رباعـی‌ام با شـادی

فردا که شـود، بـَرنـدَم از این وادی

هرچند شبیه شعر خیام شد این

اما تـو در آن روز کـن از مــن یادی

 

پی نوشت:

- رباعی های دوستان در قسمت نظرات را از دست ندهید.


کلمات کلیدی:
 
نرم افزار ارتباط با مشتریان (CRM)
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ 

از اواسط سال 87، یک نرم افزار مدیریت ارتباط با مشتریان یا Customer Relationship Management در شرکت مستقر کرده‌ایم. نرم افزار CRM به شما امکان‌ می‌دهد که تمامی تعاملات انجام شده با مشتری از قبیل مکاتبات، مستندات فنی تبادل شده، یادداشتها و حتی فایل صوتی مکالمات و جلسات را بایگانی کنید. الان بعد از گذشت سه سال، بیش از 950 شرکت و 1700 نفر در نرم افزار CRM ما ثبت شده‌اند.
منشی شرکت وقتی می‌خواهد تلفنی را وصل کند، نام تماس گیرنده، شرکت و موضوع تماس را اعلام می‌کند. معمولا اگر نرم‌افزار باز باشد، قبل از پاسخ دادن به خط، نگاه سریعی به نرم افزار می‌اندازم و اگر فرد یا شرکت مذکور در نرم‌افزار ثبت بود، همزمان با صحبت، سوابق را مرور و در موردشان با مشتری صحبت می‌کنم.
گاهی پیش می‌آید که یک متقاضی بعد از یکی دو سال تماس می‌گیرد و من هنگام مکالمه، حال همکارانش را می‌پرسم، آخرین وضعیت طرحشان را خاطر نشان می‌شوم و پیشرفت آن را سوال می‌کنم. این موضوع خیلی برای متقاضیان جالب است. بعضی اوقات متعجب می‌شوند و با اصطلاحاتی از جمله «ماشاءالله عجب حافظه ای دارید!» تعجب خود را از به خاطر داشتن این همه جزئیات بعد از چند سال، اعلام می‌کنند.
جالب اینجاست که چند روز بعد همان فرد، مجددا تماس می‌گیرد ولی من هنگام پاسخگویی، دسترسی به نرم‌افزار ندارم. سلام گرمی می‌کند و مذاکرات قبلی را ادامه می‌دهد و من که امکان حفظ کردن تمامی تعاملات انجام شده با تمامی متقاضیان را ندارم، نمی‌توانم مذاکرات قبلی را به خاطر بیاورم و دوباره او را متعجب می‌کنم! این بار جمله‌ای در خصوص حافظه ی من نمی‌گوید ولی از تغییر لحنش می‌توانم حدس بزنم که دارد با خود می‌گوید «احتمالا امروز یه چیزی‌اش شده!»


کلمات کلیدی:
 
کم فروشی
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸ 

با یک تولید‌ کننده میلگرد جلسه داشتم. می‌گفت آهن‌فروشان، میلگرد را از تولید‌ کننده، به صورت کیلویی می‌خرند و به مصرف کننده، شاخه‌ای می‌فروشند. طبق استاندارد، وزن هر شاخه میلگرد 16 باید بین 18.2 تا 19.3 کیلوگرم باشد. نکته اینجاست که آهن‌فروشان منطقه آنها اصرار دارند وزن میلگرد تولیدی نباید بیشتر از 17 کیلو باشد وگرنه آنرا نمی‌خرند.
آنها موقع خرید، پول تولید کننده را تمام و کمال به وزن محاسبه و پرداخت می‌کنند ولی به علت عدم نظارت، مشتری نهایی هر شاخه را حداقل یک کیلوگرم سبک‌تر خریداری می‌کند. حالا استحکام ساختمانی که با این میلگردها ساخته می‌شود، با خدا است.

پی نوشت:
کم فروشی‌های ما کجا مشخص خواهد شد؟


کلمات کلیدی:
 
با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧ 

یک وقتهایی در زندگی آدم نیاز دارد مسیر حرکت خودش را مرور کند. راه آمده را ارزیابی کرده، برای ادامه مسیر برنامه کاملتری تهیه نماید. باورها، افکار و ارزشهایش را دوباره نقد کند، آنهایی را که تاریخ گذشته هستند، دور بریزد و آنهایی را که به کار می‌آیند، جانانه‌تر دنبال کند. شاید بهترین راه این باشد که تصور کند اگر قرار بود امروز متولد شود، چه زندگی را برای خودش برمی‌گزید؛ یا این که اگر قرار بود یک آدم دیگری باشد، چه خصوصیاتی را برای خود دست‌گزین می‌کرد.

 پی نوشت:
امروز در آستانه ورود به 35 سالگی، بیش از هر وقت دیگری در زندگی، در پی پاسخ این سوالم.
با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام / باز به دنبال پریشانی‌ام ...


کلمات کلیدی:
 
گاو بنفش
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۳ 

علم بازاریابی جدید، تاکید فراوانی بر متفاوت بودن محصول و خدمت دارد. تفاوتی که شما را از رقبایتان به طور چشمگیری متمایز سازد و انگیزه کافی در خریداران ایجاد کند که محصول یا خدمت شما را انتخاب نمایند.
نکته جالب این جاست که مشاوران بازاریابی و تبلیغات در کشور ما در بعضی اوقات به جای صرف وقت و انرژی جهت بررسی بازار و شناخت نیازها و سلایق مشتریان، به این بسنده می‌کنند که کلمه متفاوت را در آگهی تبلیغاتی شرکتها به کار گیرند. حتما بارها این عبارات را شنیده‌اید: خدمتی متفاوت، طعمی متفاوت، تصویری متفاوت و...
کتاب "گاو بنفش" نوشته ست گادین و ترجمه سید بهشاد یاسینی است که موسسه انتشارات فرا آن را ارائه کرده است. نویسنده کتاب می‌گوید: «وقتی چند سال قبل به همراه خانواده‌ام در فرانسه مشغول رانندگی بودم، مجذوب صدها گاوی شدم که در مرتعی در کنار جاده می چریدند. از شیشه اتومبیل، به این منظره چشم دوخته بودیم و از این که چقدر همه چیز می‌تواند زیبا باشد، شگفت‌زده بودیم. پس از بیست دقیقه، توجه‌مان را کم کم از آن گاوها برگرداندیم. گاوهای جدید به طور کامل شبیه گاوهای قبلی بودند و چیزی که تا پیش از این سرگرم کننده بود، حال دیگر عادی شده بود. بدتر از عادی، کسالت آور شده بود. گاوها پس از این که مدتی آنها را می‌بینید، خسته‌ کننده می‌شوند، ولی یک گاو بنفش می‌تواند جالب باشد (برای مدتی). ویژگی خاص گاو بنفش این است که باید چشمگیر باشد. چیز چشمگیر، چیزی است که ارزش دارد در مورد آن حرف زده شود، چیزی است استثنایی، جدید و جالب. این کتاب در مورد چرایی، چیستی و چگونگی چشمگیر بودن است».
این کتاب شرح می‌دهد که انتشار محصولات و ایده‌های جدید از یک منحنی نرمال تبعیت می‌کند. این منحنی با «نوجویان» و «تطبیق‌پذیران اولیه» آغاز می‌شود، با «اکثریت اولیه و ثانویه» افزایش می‌یابد و در پایان به افراد «دیرپذیر» می‌رسد.
قانون قدیم بازاریابی این بود که «محصولات ایمن و عادی تولید کنید و آن را با راهکارهای موفقیت‌آمیز بازاریابی همراه سازید». قانون جدید بازاریابی می‌گوید «محصولات چشمگیری تولید کنید که مردم به دنبال آنها هستند و تبلیغات را بر روی نوجویان و تطبیق‌پذیران اولیه متمرکز سازید».
نویسنده معتقد است ایده‌های جدید خرید، همچون ویروس منتشر می‌شوند و آنها را ایده‌های ویروسی می‌نامد. نوجویان همچون عطسه کنندگانی هستند که مزیت‌های محصول یا خدمت جدید را برای همکاران، دوستان و  آشنایان خود بازگو می‌کنند. آنها با این کار، ایده‌های ویروسی را آغاز کرده و آن را توسعه می‌دهند.
کتاب گاو بنفش مثالهای کاربردی فراوانی دارد که فهم مطالب را ساده‌تر نموده است. خواندن این کتاب را نه تنها به علاقمندان مباحث بازاریابی، که به همه دوستان علاقمند به متفاوت بودن، پیشنهاد می‌کنم.


کلمات کلیدی:
 
بورس باز
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱ 

دوستی دارم که بورس باز حرفه‌ای است. یک روز از او پرسیدم چرا خانه نمی‌خری؟ با محاسبات اقتصادی گفت که سرمایه‌ام اگر در بورس باشد، ارزش افزوده بالاتری دارد. گفتم حداقل یک ماشین ارزان قیمت بخر مهندس! دوباره حساب کتاب کرد که افت سالانه قیمت ماشین و هزینه  نگهداری و بیمه و بنزین به اندازه‌ای  است که اگر از آژانس استفاده کنم، برایم مقرون به‌صرفه‌تر است.
گفتم به نظر من اگر ماشین داشته باشی و فقط یکبار هم که شده، با آن به یک مراسم عروسی بروی و بعد از اتمام مراسم، خانواده‌ات را سوار ماشین خودت کنی و بــــــوق بــــــوق بوبوق بــــــوق راه بیاندازی و ویراژ بدهی و راه ماشین عروس را ببندی، می‌ارزد به همه هزینه‌های ماشین داری!

پی نوشت:
مرد حسابی این چه کاریه؟ نصف شبی کارنوال راه می‌اندازی؟ راه بندان درست می‌کنی؟ مزاحم استراحت مردم می‌شوی؟


کلمات کلیدی:
 
ضرس قاطع
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧ 

چند وقت پیش با مدیری جلسه داشتم که در گفتارش از کلمات عربی زیادی مثل معهذا، فی‌الواقع و ... استفاده می‌کرد. خصوصیت دیگری که داشت این بود که حرفهایش را با قطعیت کامل بیان می‌کرد و در ادای تک تک کلمات، تمرکز و استرس فوق‌العاده ای به کار می‌گرفت.
در وسط صحبت‌هایش در مورد موضوعی که می‌خواست اطمینان کامل خود را بیان کند، گفت: «من به زرت قاسع عرض می‌کنم که ...»
این کلمه زرت را به قدری جدی و با تاکید گفت که یکی دو ثانیه اول، خودم شک کردم که شاید اشتباه از من است!

پی نوشت:
مرحوم دهخدا در معنی ضرس قاطع می‌نویسد: «معنی لُغوی این عبارت، دندانِ قاطع یا دندانِ بُرنده و تیز است. اصطلاح به ضرس قاطع، به معنی از روی یقین می‌باشد.»


کلمات کلیدی:
 
نوروز ٩٠
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ 

بهار که از راه می‌رسد
گاهی با خود می‌اندیشم
کاش همچون نهالی بودیم که به جبر طبیعت شکوفا می‌شدیم
نسیم جانبخش بهار را که درک می‌کردیم
جوانه می‌زدیم و گل می‌دادیم ...
ولی ... نه ...
ما انسانیم و حق انتخاب داریم
این هنر ماست که در فراز و نشیب روزگار
با همه کاستی‌هایش
بیاموزیم که می‌توان زندگی زیباتری ساخت 
به قول قیصر
«سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم
ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم ...»

پی نوشت:
برای همه خوانندگان این وبلاگ آرزو می‌کنم که سال ٩٠ بهتر از تمامی سالهای گذشته عمرشان باشد.


کلمات کلیدی:
 
احساس می‌کنید چند ساله هستید؟
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٦ 

معمولا احساسی که نسبت به گذر زمان داریم، نسبی است. گاهی زمان سریع می‌گذرد و گاهی کند. این مساله در خصوص احساسی که به  سن‌مان داریم نیز صدق می‌کند. در بعضی از مراحل زندگی حس می‌کنیم بزرگتر از سن‌مان هستیم و در بعضی مراحل، جوان‌تر.
من از زمانی که به سن ٢٧ سالگی رسیدم، از نظر خودآگاهی و درکی که از خودم دارم، سنم بالاتر نرفته و الان حدود شش سال است که در سن ٢٧ سالگی مانده‌ام. حتی بعضی اوقات که قرار است در فرمی، گزینه سن را تکمیل کنم، ناخودآگاه می‌خواهم ٢٧ بنویسم.
همیشه این سوال برایم مطرح بود که اگر امکان داشت در یک سن ثابت زندگی کنم، چه سنی را انتخاب می‌کردم.
نمی‌دانم شنیدید یا نه که می‌گویند سن مردان بهشتی ٣٣ سال است.
سن شناسنامه‌ای شما با سن احساسی‌تان یکسان است یا تفاوت دارد؟

پی نوشت:
یادداشت محمد عزیز در قسمت نظرات، برای من تازگی داشت. ممکن است برای شما هم جالب باشد.


کلمات کلیدی:
 
امواج پیرامون ما
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢ 

تصور کنید در یکی از خیابان‌های تهران راه می‌روید. با یک حساب سرانگشتی ببینید چه امواجی شما را احاطه کرده‌اند:
شبکه‌های رادیو و تلویزیون محلی، امواج اپراتورهای تلفن همراه، شبکه‌های وایمکس، بیسیم‌های پلیس و نیروهای امدادی، شبکه‌های وایرلس شرکتها، رادار فرودگاهها، امواج جی پی اس، ماهواره‌های تلویزیونی و مخابراتی و ...
این لیست ناقص، تازه امواجی است که خودمان ایجاد کرده‌ایم. به این لیست می‌توانید اثر جاذبه و الکترومغناطیس زمین و ماه و کرات دیگر را هم اضافه کنید. از میزان انحراف قطب‌نما و جذر و مد می‌توان گفت اثر آنها کم نیست.
در مرحله بعد، می‌توان به اثرات ماوراء الطبیعه هم اشاره کرد. به قول دکتر اصغر پور، در هندسه سه بعدی ما، امکان درک بعد چهارم وجود ندارد و بعید نیست همزمان با ما حیات باشعورتری در بعد چهارم یا پنجم وجود داشته باشد که ما توانایی درک آن را نداریم.
واقعا این امواج چه اثری بر جسم و روح ما دارد و از آن بالاتر، ما کجای این جهان هستیم؟


کلمات کلیدی:
 
استخر کلاس سومی‌ها
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩ 

یک کار جالبی که امسال آموزش و پرورش انجام داد، اجرای طرح اجباری آموزش شنا برای دانش‌آموزان کلاس سوم ابتدایی بود. این واقعا از آن کارهایی است که جای قدردانی  دارد. قبل از این که سال شروع شود، وزیر آموزش و پرورش طرح را اعلام کرد و مدارس موظف شدند مقدمات اجرای آن را فراهم کنند.
کلاسهای شنای مهدی هم از ابتدای دی ماه شروع شد. با این که سه ماه پاییز و سه ماه بهار هم جزو سال تحصیلی است ولی کلاسها را با آغاز زمستان شروع کردند که نامناسب‌ترین زمان برگزاری دوره بود. مهدی در جلسه دوم سرمای شدیدی خورد و تقریبا یک هفته نتوانست مدرسه برود و دو جلسه از کلاس عقب افتاد.
به هر حال، غیر از زمان نامناسب برگزاری دوره، همه چیز به خوبی پیش می‌رود و بچه‌ها در این دوره هم با مهارت شنا آشنا می‌شوند و هم ساعات شادی را با هم می‌گذرانند.


کلمات کلیدی: