می‌رباعی‌ام !
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧ 

در خـواب شبـی ستاره ها را چیدم

از شوق شکوهشان به خود بالیدم

در گوشه‌ی این مـزرعه‌ی سبز فلک

حـافـظ  را  با  داس مــه نــو  دیـدم

************************

ای وای گـذرواژه‌ی قـلـبـم گم شد

سرگشتگی‌ام زبانزدم مــردم شد

امـروز گـمان کـنـم که آدم شده‌ام

انـگـار زمــان خـوردن گــنــدم شد

************************

امـروز کـه می‌رباعـی‌ام با شـادی

فردا که شـود، بـَرنـدَم از این وادی

هرچند شبیه شعر خیام شد این

اما تـو در آن روز کـن از مــن یادی


کلمات کلیدی:
 
نرم افزار ارتباط با مشتریان (CRM)
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ 

از اواسط سال 87، یک نرم افزار مدیریت ارتباط با مشتریان یا Customer Relationship Management در شرکت مستقر کرده‌ایم. نرم افزار CRM به شما امکان‌ می‌دهد که تمامی تعاملات انجام شده با مشتری از قبیل مکاتبات، مستندات فنی تبادل شده، یادداشتها و حتی فایل صوتی مکالمات و جلسات را بایگانی کنید. الان بعد از گذشت سه سال، بیش از 950 شرکت و 1700 نفر در نرم افزار CRM ما ثبت شده‌اند.
منشی شرکت وقتی می‌خواهد تلفنی را وصل کند، نام تماس گیرنده، شرکت و موضوع تماس را اعلام می‌کند. معمولا اگر نرم‌افزار باز باشد، قبل از پاسخ دادن به خط، نگاه سریعی به نرم افزار می‌اندازم و اگر فرد یا شرکت مذکور در نرم‌افزار ثبت بود، همزمان با صحبت، سوابق را مرور و در موردشان با مشتری صحبت می‌کنم.
گاهی پیش می‌آید که یک متقاضی بعد از یکی دو سال تماس می‌گیرد و من هنگام مکالمه، حال همکارانش را می‌پرسم، آخرین وضعیت طرحشان را خاطر نشان می‌شوم و پیشرفت آن را سوال می‌کنم. این موضوع خیلی برای متقاضیان جالب است. بعضی اوقات متعجب می‌شوند و با اصطلاحاتی از جمله «ماشاءالله عجب حافظه ای دارید!» تعجب خود را از به خاطر داشتن این همه جزئیات بعد از چند سال، اعلام می‌کنند.
جالب اینجاست که چند روز بعد همان فرد، مجددا تماس می‌گیرد ولی من هنگام پاسخگویی، دسترسی به نرم‌افزار ندارم. سلام گرمی می‌کند و مذاکرات قبلی را ادامه می‌دهد و من که امکان حفظ کردن تمامی تعاملات انجام شده با تمامی متقاضیان را ندارم، نمی‌توانم مذاکرات قبلی را به خاطر بیاورم و دوباره او را متعجب می‌کنم! این بار جمله‌ای در خصوص حافظه ی من نمی‌گوید ولی از تغییر لحنش می‌توانم حدس بزنم که دارد با خود می‌گوید «احتمالا امروز یه چیزی‌اش شده!»


کلمات کلیدی:
 
کم فروشی
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸ 

با یک تولید‌ کننده میلگرد جلسه داشتم. می‌گفت آهن‌فروشان، میلگرد را از تولید‌ کننده، به صورت کیلویی می‌خرند و به مصرف کننده، شاخه‌ای می‌فروشند. طبق استاندارد، وزن هر شاخه میلگرد 16 باید بین 18.2 تا 19.3 کیلوگرم باشد. نکته اینجاست که آهن‌فروشان منطقه آنها اصرار دارند وزن میلگرد تولیدی نباید بیشتر از 17 کیلو باشد وگرنه آنرا نمی‌خرند.
آنها موقع خرید، پول تولید کننده را تمام و کمال به وزن محاسبه و پرداخت می‌کنند ولی به علت عدم نظارت، مشتری نهایی هر شاخه را حداقل یک کیلوگرم سبک‌تر خریداری می‌کند. حالا استحکام ساختمانی که با این میلگردها ساخته می‌شود، با خدا است.

پی نوشت:
کم فروشی‌های ما کجا مشخص خواهد شد؟


کلمات کلیدی:
 
با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧ 

یک وقتهایی در زندگی آدم نیاز دارد مسیر حرکت خودش را مرور کند. راه آمده را ارزیابی کرده، برای ادامه مسیر برنامه کاملتری تهیه نماید. باورها، افکار و ارزشهایش را دوباره نقد کند، آنهایی را که تاریخ گذشته هستند، دور بریزد و آنهایی را که به کار می‌آیند، جانانه‌تر دنبال کند. شاید بهترین راه این باشد که تصور کند اگر قرار بود امروز متولد شود، چه زندگی را برای خودش برمی‌گزید؛ یا این که اگر قرار بود یک آدم دیگری باشد، چه خصوصیاتی را برای خود دست‌گزین می‌کرد.

 پی نوشت:
امروز در آستانه ورود به 35 سالگی، بیش از هر وقت دیگری در زندگی، در پی پاسخ این سوالم.
با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام / باز به دنبال پریشانی‌ام ...


کلمات کلیدی:
 
گاو بنفش
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۳ 

علم بازاریابی جدید، تاکید فراوانی بر متفاوت بودن محصول و خدمت دارد. تفاوتی که شما را از رقبایتان به طور چشمگیری متمایز سازد و انگیزه کافی در خریداران ایجاد کند که محصول یا خدمت شما را انتخاب نمایند.
نکته جالب این جاست که مشاوران بازاریابی و تبلیغات در کشور ما در بعضی اوقات به جای صرف وقت و انرژی جهت بررسی بازار و شناخت نیازها و سلایق مشتریان، به این بسنده می‌کنند که کلمه متفاوت را در آگهی تبلیغاتی شرکتها به کار گیرند. حتما بارها این عبارات را شنیده‌اید: خدمتی متفاوت، طعمی متفاوت، تصویری متفاوت و...
کتاب "گاو بنفش" نوشته ست گادین و ترجمه سید بهشاد یاسینی است که موسسه انتشارات فرا آن را ارائه کرده است. نویسنده کتاب می‌گوید: «وقتی چند سال قبل به همراه خانواده‌ام در فرانسه مشغول رانندگی بودم، مجذوب صدها گاوی شدم که در مرتعی در کنار جاده می چریدند. از شیشه اتومبیل، به این منظره چشم دوخته بودیم و از این که چقدر همه چیز می‌تواند زیبا باشد، شگفت‌زده بودیم. پس از بیست دقیقه، توجه‌مان را کم کم از آن گاوها برگرداندیم. گاوهای جدید به طور کامل شبیه گاوهای قبلی بودند و چیزی که تا پیش از این سرگرم کننده بود، حال دیگر عادی شده بود. بدتر از عادی، کسالت آور شده بود. گاوها پس از این که مدتی آنها را می‌بینید، خسته‌ کننده می‌شوند، ولی یک گاو بنفش می‌تواند جالب باشد (برای مدتی). ویژگی خاص گاو بنفش این است که باید چشمگیر باشد. چیز چشمگیر، چیزی است که ارزش دارد در مورد آن حرف زده شود، چیزی است استثنایی، جدید و جالب. این کتاب در مورد چرایی، چیستی و چگونگی چشمگیر بودن است».
این کتاب شرح می‌دهد که انتشار محصولات و ایده‌های جدید از یک منحنی نرمال تبعیت می‌کند. این منحنی با «نوجویان» و «تطبیق‌پذیران اولیه» آغاز می‌شود، با «اکثریت اولیه و ثانویه» افزایش می‌یابد و در پایان به افراد «دیرپذیر» می‌رسد.
قانون قدیم بازاریابی این بود که «محصولات ایمن و عادی تولید کنید و آن را با راهکارهای موفقیت‌آمیز بازاریابی همراه سازید». قانون جدید بازاریابی می‌گوید «محصولات چشمگیری تولید کنید که مردم به دنبال آنها هستند و تبلیغات را بر روی نوجویان و تطبیق‌پذیران اولیه متمرکز سازید».
نویسنده معتقد است ایده‌های جدید خرید، همچون ویروس منتشر می‌شوند و آنها را ایده‌های ویروسی می‌نامد. نوجویان همچون عطسه کنندگانی هستند که مزیت‌های محصول یا خدمت جدید را برای همکاران، دوستان و  آشنایان خود بازگو می‌کنند. آنها با این کار، ایده‌های ویروسی را آغاز کرده و آن را توسعه می‌دهند.
کتاب گاو بنفش مثالهای کاربردی فراوانی دارد که فهم مطالب را ساده‌تر نموده است. خواندن این کتاب را نه تنها به علاقمندان مباحث بازاریابی، که به همه دوستان علاقمند به متفاوت بودن، پیشنهاد می‌کنم.


کلمات کلیدی:
 
بورس باز
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱ 

دوستی دارم که بورس باز حرفه‌ای است. یک روز از او پرسیدم چرا خانه نمی‌خری؟ با محاسبات اقتصادی گفت که سرمایه‌ام اگر در بورس باشد، ارزش افزوده بالاتری دارد. گفتم حداقل یک ماشین ارزان قیمت بخر مهندس! دوباره حساب کتاب کرد که افت سالانه قیمت ماشین و هزینه  نگهداری و بیمه و بنزین به اندازه‌ای  است که اگر از آژانس استفاده کنم، برایم مقرون به‌صرفه‌تر است.
گفتم به نظر من اگر ماشین داشته باشی و فقط یکبار هم که شده، با آن به یک مراسم عروسی بروی و بعد از اتمام مراسم، خانواده‌ات را سوار ماشین خودت کنی و بــــــوق بــــــوق بوبوق بــــــوق راه بیاندازی و ویراژ بدهی و راه ماشین عروس را ببندی، می‌ارزد به همه هزینه‌های ماشین داری!

پی نوشت:
مرد حسابی این چه کاریه؟ نصف شبی کارنوال راه می‌اندازی؟ راه بندان درست می‌کنی؟ مزاحم استراحت مردم می‌شوی؟


کلمات کلیدی:
 
ضرس قاطع
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧ 

چند وقت پیش با مدیری جلسه داشتم که در گفتارش از کلمات عربی زیادی مثل معهذا، فی‌الواقع و ... استفاده می‌کرد. خصوصیت دیگری که داشت این بود که حرفهایش را با قطعیت کامل بیان می‌کرد و در ادای تک تک کلمات، تمرکز و استرس فوق‌العاده ای به کار می‌گرفت.
در وسط صحبت‌هایش در مورد موضوعی که می‌خواست اطمینان کامل خود را بیان کند، گفت: «من به زرت قاسع عرض می‌کنم که ...»
این کلمه زرت را به قدری جدی و با تاکید گفت که یکی دو ثانیه اول، خودم شک کردم که شاید اشتباه از من است!

پی نوشت:
مرحوم دهخدا در معنی ضرس قاطع می‌نویسد: «معنی لُغوی این عبارت، دندانِ قاطع یا دندانِ بُرنده و تیز است. اصطلاح به ضرس قاطع، به معنی از روی یقین می‌باشد.»


کلمات کلیدی:
 
نوروز ٩٠
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ 

بهار که از راه می‌رسد
گاهی با خود می‌اندیشم
کاش همچون نهالی بودیم که به جبر طبیعت شکوفا می‌شدیم
نسیم جانبخش بهار را که درک می‌کردیم
جوانه می‌زدیم و گل می‌دادیم ...
ولی ... نه ...
ما انسانیم و حق انتخاب داریم
این هنر ماست که در فراز و نشیب روزگار
با همه کاستی‌هایش
بیاموزیم که می‌توان زندگی زیباتری ساخت 
به قول قیصر
«سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم
ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم ...»

پی نوشت:
برای همه خوانندگان این وبلاگ آرزو می‌کنم که سال ٩٠ بهتر از تمامی سالهای گذشته عمرشان باشد.


کلمات کلیدی:
 
احساس می‌کنید چند ساله هستید؟
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٦ 

معمولا احساسی که نسبت به گذر زمان داریم، نسبی است. گاهی زمان سریع می‌گذرد و گاهی کند. این مساله در خصوص احساسی که به  سن‌مان داریم نیز صدق می‌کند. در بعضی از مراحل زندگی حس می‌کنیم بزرگتر از سن‌مان هستیم و در بعضی مراحل، جوان‌تر.
من از زمانی که به سن ٢٧ سالگی رسیدم، از نظر خودآگاهی و درکی که از خودم دارم، سنم بالاتر نرفته و الان حدود شش سال است که در سن ٢٧ سالگی مانده‌ام. حتی بعضی اوقات که قرار است در فرمی، گزینه سن را تکمیل کنم، ناخودآگاه می‌خواهم ٢٧ بنویسم.
همیشه این سوال برایم مطرح بود که اگر امکان داشت در یک سن ثابت زندگی کنم، چه سنی را انتخاب می‌کردم.
نمی‌دانم شنیدید یا نه که می‌گویند سن مردان بهشتی ٣٣ سال است.
سن شناسنامه‌ای شما با سن احساسی‌تان یکسان است یا تفاوت دارد؟

پی نوشت:
یادداشت محمد عزیز در قسمت نظرات، برای من تازگی داشت. ممکن است برای شما هم جالب باشد.


کلمات کلیدی:
 
امواج پیرامون ما
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢ 

تصور کنید در یکی از خیابان‌های تهران راه می‌روید. با یک حساب سرانگشتی ببینید چه امواجی شما را احاطه کرده‌اند:
شبکه‌های رادیو و تلویزیون محلی، امواج اپراتورهای تلفن همراه، شبکه‌های وایمکس، بیسیم‌های پلیس و نیروهای امدادی، شبکه‌های وایرلس شرکتها، رادار فرودگاهها، امواج جی پی اس، ماهواره‌های تلویزیونی و مخابراتی و ...
این لیست ناقص، تازه امواجی است که خودمان ایجاد کرده‌ایم. به این لیست می‌توانید اثر جاذبه و الکترومغناطیس زمین و ماه و کرات دیگر را هم اضافه کنید. از میزان انحراف قطب‌نما و جذر و مد می‌توان گفت اثر آنها کم نیست.
در مرحله بعد، می‌توان به اثرات ماوراء الطبیعه هم اشاره کرد. به قول دکتر اصغر پور، در هندسه سه بعدی ما، امکان درک بعد چهارم وجود ندارد و بعید نیست همزمان با ما حیات باشعورتری در بعد چهارم یا پنجم وجود داشته باشد که ما توانایی درک آن را نداریم.
واقعا این امواج چه اثری بر جسم و روح ما دارد و از آن بالاتر، ما کجای این جهان هستیم؟


کلمات کلیدی:
 
استخر کلاس سومی‌ها
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩ 

یک کار جالبی که امسال آموزش و پرورش انجام داد، اجرای طرح اجباری آموزش شنا برای دانش‌آموزان کلاس سوم ابتدایی بود. این واقعا از آن کارهایی است که جای قدردانی  دارد. قبل از این که سال شروع شود، وزیر آموزش و پرورش طرح را اعلام کرد و مدارس موظف شدند مقدمات اجرای آن را فراهم کنند.
کلاسهای شنای مهدی هم از ابتدای دی ماه شروع شد. با این که سه ماه پاییز و سه ماه بهار هم جزو سال تحصیلی است ولی کلاسها را با آغاز زمستان شروع کردند که نامناسب‌ترین زمان برگزاری دوره بود. مهدی در جلسه دوم سرمای شدیدی خورد و تقریبا یک هفته نتوانست مدرسه برود و دو جلسه از کلاس عقب افتاد.
به هر حال، غیر از زمان نامناسب برگزاری دوره، همه چیز به خوبی پیش می‌رود و بچه‌ها در این دوره هم با مهارت شنا آشنا می‌شوند و هم ساعات شادی را با هم می‌گذرانند.


کلمات کلیدی:
 
عجب روزگاری شده!
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ 

یادم هست وقتی کوچک بودم، شبها که از مهمانی برمی‌گشتیم، پدرم در طی مسیر، هرجا که خانواده‌ای کنار خیابان می‌دید توقف می‌کرد، جمع‌تر می‌نشستیم و تا هرجا که مسیرمان اجازه می‌داد، آنها را هم می‌رسانیدم. این کار بدون هیچ انتظاری انجام می‌شد و بزرگترین اثرش، آموزش نوع دوستی به ما بود.
در ماههای اخیر که بیشتر به کارخانه تردد دارم، خیلی وقتها که دیرتر محل کار را ترک می‌‌کنم، کارگرانی را می‌بینم که در تاریکی و سرما کنار جاده شهرک صنعتی منتظر تاکسی ایستاده‌اند. اوایل خیلی با خودم کلنجار می‌رفتم که حداقل تا ورودی شهرک برسانمشان یا خیر. یک بار هم این کار را کردم، ولی از وقتی که ماجرای زورگیری برای یکی از دوستانم پیش آمده، عطای این کار خیر را به لقایش بخشیدم.
واقعا عجب روزگاری شده! کار خیر هم می‌خواهی انجام بدهی، باید نگران جانت باشی!


کلمات کلیدی:
 
مدیر عامل رو ببین، شرکت رو انتخاب کن!
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ 

با یکی از دوستان که مدیر عامل بسیار خوش‌فکر و موفقی است، هم‌صحبت بودم. می‌گفت در مقاله‌ای خوانده که اگر می‌خواهید بدانید سازمانی را برای همکاری انتخاب کنید یا خیر، لازم نیست به صورت‌حسابهای مالی و سپرده‌های بانکی آن توجه کنید. کافی است ببینید مدیر عامل آن سازمان چه خودرویی سوار می‌شود و در چه خانه ‌ای زندگی می کند.
این نکته دو مطلب را مشخص می‌کند، یکی این که مدیر عامل به چه سطح زندگی بسنده کرده و مطمئن باشید شما اگر در آن سازمان حضور بلند مدت داشته باشید، وضعتان بهتر از او نخواهد شد. دوم این که نشان می‌دهد مدیر عامل به چه سطح کیفیت زندگی راضی است و می‌توانید به احتمال زیاد بگویید که این سطح کیفیت در محصولات و خدمات او هم حفظ شده است.

پی نوشت:
البته این مطلب در جامعه غربی که ظاهر و باطن افراد به هم نزدیک‌تر هست، دقیق‌تر قابل بررسی است تا جامعه ما که ملاحظات فراوانی بر مناسبات حاکم است!


کلمات کلیدی:
 
نیم نگاهی به تربیت فرزند
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦ 

کتابی را مدرسه مهدی در زمینه تربیت فرزند به والدین امانت داده تا مطالعه کنند. به نظر نویسنده کتاب، تربیت فرزند شامل این زمینه‌ها می‌شود:

-  ورزیده ساختن جسم فرزند، تنظیم خواب و خوراک، تنظیم وقت تحصیل و تفریح و بازی
- ارائه دانستنی‌هایی که هوش و استدال را تقویت کند از قبیل جدول‌ها و معماها
- تمرین حافظه، تصور، تداعی معنی
- تعلیم طرز ادای کلمات، سخنوری و سخنرانی
- آموزش آداب معاشرت، گفتگو، آداب مهمانی
- آموزش اخلاق و صفات انسانی از قبیل عدالت، شجاعت، امانت‌داری
- شناساندن مشاغل به فرزند، نوع کار، درآمد و اثرشان در جامعه و زندگی افراد
- آشنایی با پول، اندوختن، خرید و فروش، طرز تهیه نیازمندیها و چگونگی مصرف
- تقویت عواطف خانوادگی، درک نظام خانواده، فهم صحیح خویشاوندی و حقوق آنها
- آشنایی با قوانین محیط زیست
- عادت دادن فرزند به سحرخیزی و کار کردن (بدون فشار، بلکه با میل و رغبت)

البته این مباحث جزئیات فراوان دارد که واقعا نگاه من را به نقش والدین در تربیت فرزندان عمیق‌تر کرد. کلام اصلی کتاب این است که کردار و گفتار شما است که فرزندانتان را می‌سازد. در بخشی از کتاب می‌گوید:

«به طور محسوس این مساله را می‌توانیم تجربه کنیم که
                            پدران خوب ولی غیر عالم، فرزندان خوبی دارند
                            پدران متدین و عالم، غالبا فرزندان خوبی ندارند
علت آن است که در گروه اول «وجود پدر» حرف می‌زند و درس می‌دهد و در گروه دوم غالبا «زبان پدر» تعلیم می‌نماید و همیشه «وجود والدین» برای فرزند گویایی و سازندگی دارد، نه حرفشان.»

پی نوشت:
اصطلاح متداول «وَلدُ العَالِم نِصفُ العالم» به این معنی است که فرزند یک عالم، از لحاظ مجاورت و وراثت، نصفی از علم را خود به خود دارا می‌شود ولی نصف دیگر را باید با کوشش و رنج خودش کسب کند. فکر می‌کنم این موضوع را هم باید در کنار پاراگراف آخر مد نظر قرار داد.


کلمات کلیدی:
 
پند لقمان
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦ 

این چند سطر را با تمرکز و تامل بخوانید. اگرچه تکراری است، ولی از آن مطالبی است که هر قدر تکرارش می‌کنی، بیشتر به عمق حکمت آن پی می‌بری.


ای جان فرزند،
هزار حکمت آموختم که از آن چهارصد حکمت انتخاب کردم
و از آن چهارصد، هشت کلمه برگزیدم که جامع کمالات است:

دو چیز را هرگز فراموش مکن:
خدا را       و       مرگ را

دو چیز را همیشه فراموش کن:
به کسی خوبی کردی        و          کسی به تو بدی کرد

و امّا چهار کلمه ی دیگر:
به مجلسی وارد شدی زبان نگهدار
به سفره ای وارد شدی شکم نگهدار
به خانه ای وارد شدی چشم نگهدار
به نماز ایستادی دل نگهدار


کلمات کلیدی:
 
مصائب تاجر ایرانی
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤ 

امروز با یک تاجر ایرانی که می‌خواهد در زمینه صنعت فولاد در افغانستان سرمایه‌گذاری کند، جلسه داشتم. مطلبی گفت که واقعا باعث تاسف بود. می‌گفت به خاطر این که اروپا دیگر به عنوان بازرگان ایرانی به من ویزای تجاری نمی‌دهد، با سرمایه‌ا‌ی که به افغانستان برد‌ه‌ام، از آنها تابعیت افغانستان گرفته‌ام و الان وقتی که می‌خواهم به اروپا بروم، با گذرنامه و ملیت افغانی به اروپا می‌روم و تجارتم را انجام می‌دهم.
می‌گفت وقتی مذاکره با بانکها و مراکز دولتی افغانستان را شروع کردیم، یک تیم از صنعت فولاد ترکیه به افغانستان آمدند به طور موازی شروع به رایزنی جهت احداث کارخانه‌‌های فولاد نمودند. هر چه به مسوولین صنعتی و سیاسی ایران که متولی ارتباط با افغانستان هستند رجوع کردیم و خواستیم که ما را حمایت کنند تا قبل از ترکها بازار را به دست بگیریم، توجهی نکردند؛ آخر سر مجبور شدیم تعدادی را اجیر کنیم تا در نزدیکی محل اقامت و در مسیر تردد ترکها بمب‌گذاری کنند و آنها را بترسانند که میدان را خالی کنند!


کلمات کلیدی:
 
عشق از پی انقلاب رنگین آمد
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠ 

داشتم یادداشت‌های سال گذشته را مرور می‌کردم که این رباعی‌ها را پیدا کردم. یادم آمد که در زمان نابسامانی‌های بعد از انتخابات، فکر کردم شعر عاشقانه گفتن با این اصطلاحات چگونه می‌شود، نتیجه اش این شد که می‌بینید:

چشـمان تو در فـتـنـه‌گـری اسـتاد است
با تـوطـئـه‌ای کـار به دسـتـم داده است
آشــوب در ایــن خـانـه‌ی دل کــرده به پا
آتش زد و رفت و هستی‌ام بر باد است


تا زلـف سـیـه بـر رخ سـیـمـین آمد
عـشـق از پـی انقـلاب رنـگـیـن آمد
افسوس که کودتاچی ِ عقل سلیم
راهـش بـگـرفـت و بـر سـر دین آمد


بـیــداد کـنـد بـر مــن و دادم ندهد
یک لحظه امان، اشک دمادم ندهد
ای دادســتـان دردمــنـدان مــددی
دیـــــوان  تو داد دل مــبــادم ندهد


پی نوشت:
این نوشته بار سیاسی ندارد، هر گونه تلاش برای برداشت سیاسی ممنوع، حتی شما دوست عزیز!


کلمات کلیدی:
 
یَوم تُبلَى السرائِر
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸ 

دفتر شرکت ما در محدوده زوج و فرد و کمی هم در محدوده طرح ترافیک اصلی قرار دارد. طی دو سال گذشته، از راههایی که کمتر توسط پلیس کنترل می‌شد، ماشین را تا دفتر می‌بردم. از چند ماه گذشته که می‌گفتند دوربین‌ها شماره خودروها را برمی‌دارند، هر چند وقت یکبار از شماره پیامک 30005151 خلافی خودرو را کنترل می کردم که همیشه صفر بود.
تقریبا مطمئن بودم این دوربین‌ها یا راه‌اندازی نشده یا به صورت تصادفی شماره‌ها را کنترل می‌کند و با خیال راحت از مقابلشان رد می‌شدم. از شما چه پنهان، بدم نمی‌آمد بعضی وقتها موقع وارد شدن به طرح، یک شکلکی هم برایشان در بیاورم، تا اینکه چشمتان روز بد نبیند. یک روز همسر محترم زنگ زد که یک دسته قبض جریمه درب منزل رفته و در هر کدام، روز و ساعت و محل ورود به طرح و عکس وایدشات و کلوزآپ ماشین در هر بار ورود به طرح ثبت شده است!

پی نوشت:
- خدا به دادمان برسد روزی که پرونده‌مان را جلویمان بگذارند و بگویند: «اقراء کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا»


کلمات کلیدی:
 
از خود گذشتگی صنعتی!
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۳ 

برق کارخانه‌مان به طور رسمی از ساعت ١١ صبح تا ٧ بعد از ظهر قطع می‌شود. ظاهرا وزارت صنایع، به نمایندگی از صنعتگران به وزارت نیرو اعلام کرده‌اند که برای جلوگیری از قطع شدن برق منازل، برق کارخانه‌ها را قطع کنند!

پی نوشت:
........................ سانسور شد!

 

این رباعی را راه میانبر به صورت خصوصی یادداشت گذاشته بود که با کسب اجازه، عمومی کردم:
ای آنکه ز خود گذشتگانی، خوش باش
بی برق، بمانده ای زمانی، خوش باش
گر صنعت کشور به فغان رفت چه غم
داریم بسی متاع چاینی، خوش باش!


کلمات کلیدی:
 
کیفیت تفکر، کیفیت زندگی
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧ 

این راز بزرگ آفرینش را فقط انسانهای معدودی درک کرده‌اند که تفکرات ما، زندگی ما را می‌سازد. همه ما آن را شنیده ایم و احیانا تجربه کرده‌ایم، ولی کم‌شمارند کسانی که مومنانه آن را به کار بستند و این قانون را زندگی می‌کنند.
کتابی از برایان تریسی می‌خوانم و خلاصه‌برداری می‌کنم که به لطف خدا پس از اتمام، خلاصه‌اش را برای دوستان اینجا می‌گذارم. تاکید بسیار دارد که کیفیت تفکر شما، کیفیت زندگی شما را می‌سازد. برایان در این کتاب می‌گوید که شخصیت هر انسان سه بخش دارد. بخش اول، ایده آل او است که شامل  آن خصوصیاتی است که دوست دارد داشته باشد. دوم، وضعیت حال او است که شامل افکار، رفتارها و توانایی‌های فعلی‌اش می‌باشد. سوم، عزت نفس او است که نشان می‌دهد چقدر خود را دوست دارد، به خودش اعتماد دارد و برای بهتر شدن تلاش می‌کند ...
حرکت و رشد انسان وقتی آغاز می‌شود که یک شخصیت بالاتری از خودش در ذهنش تصور می‌کند و با عزت نفس مثبت، تلاش می‌کند به آن برسد. تا زمانی که انسان به صورت ذهنی خود را در آن جایگاه بالاتر تصور نکند، حتی اگر فرصتهای رشد هم به سراغش بیاید، آن را از دست می‌دهد. به عنوان مثال می‌گوید که اگر شما انتظار درآمد ماهانه دو هزار دلار داشته باشید، اگر بیشتر از آن به دست بیاورید، آن را خرج کارهای غیر ضروری می‌کنید، به کسی قرض می‌دهید که به شما پس ندهد و ...
برایان در این کتاب می‌گوید، اگر می‌خواهید در زمینه اجتماعی، شغلی، حرفه‌ای و ... رشد بیشتری داشته باشید، ابتدا آن جایگاه را در ذهن خود مجسم کنید، خود را در آنجا ببینید و بعد، مانند افراد حرفه‌ای که به آنجا رسیده‌اند، عمل کنید.
از دو سال پیش که مدیر فروش شرکت جدید شدم، نگاهم به شغل و روابط اجتماعی تغییر زیادی کرد. عمیقا اعتقاد پیدا کردم که تکنیک‌های مهندسی صنایع فقط جایی اثربخش خواهند بود که وارد فرآیندهای تحقق محصول شوند و در سازمان ارزش افزوده ایجاد کنند. هنوز هم احساس می‌کنم لازم است نگاهم را به کسب کار به طور جدی عوض کنم.
متاسفانه شرایطی برجامعه حاکم است که ریسک‌پذیری اقتصادی بسیار کم شده، صنعت روزهای خوبی را نمی‌گذراند، مردم انتظار زیادی از خودشان ندارند و ترجیح می‌دهند به آب باریکه‌ها اکتفا کنند. این بلا تکلیفی در جوانان بیشتر به چشم می‌خورد. با همه این محدودیتها معتقدم بالا بردن کیفیت تفکر، کیفیت زندگی را بالاتر می‌برد و اگر کسی این کار را نکند، در حق خود کوتاهی کرده است.
 
پی نوشت:
- از همه دوستان که آمدند و مطلب جدیدی ندیدند، معذرت می‌خواهم
- یک بنده خدایی کلاسهای برایان تریسی رفته بود و قرار بود فیلم آن را بگیرد و برای دوستان هم بفرستد!


کلمات کلیدی: