به بهانه روز شهريار (۲۷ شهريور)
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٧ 

در سال ۱۳۳۷شمسی، از طرف وزير فرهنگ دستوری صادر شد مبنی بر اينكه بنا به فرمان شاه، چهاردهم اسفند هر سال، به منظور تجليل از مقام ادبی شهريار، روز شهريار اعلام گردد و نيز مدرسه‌ای به نام شهريار نامگذاری شود و يك لوحه سپاس درجه اول از طرف وزارت فرهنگ به ايشان اهدا گردد.
چهاردهم اسفند همان سال، جشن باشكوهی در هنرستان صنعتی تبريز ترتيب داده شد. قاطبه ملت ايران، به ويژه طبقه روشنفكر و دانش‌پژوه و ادب دوست كه مدتها در انتظار چنين روزی بودند، از اين خبر بسيار مسرور گشتند ...
.... بعد عده‌ای از اساتيد و شعرا، سخن پردازی كردند تا نوبت به خود شهريار رسيد. با تواضع تمام پشت تريبون قرار گرفتند و اين چنين به سخن در آمدند:
«ديگر در شعر من آن رقٌت و ايهام قديم نيست، آن‌ها در جوانی بود» بعد اين شعر خودشان را خواندند:

نـفَـس  بـايـد  كه  فـريـادی  بـرآيـد
نمی‌دانی كه پيران را نفس نيست
بـه  پيـری  داد  جای  خود،‌  جوانی
كه شهد زندگانی بی مگس نيست
گــهـر  ريــزم  جـوانــی  گـر  فـروشـنــد
به ميزانی كه چندان خار و خس نيست
ولـيـكـن  تـا  جـوانـی  پـای  بـرداشـت
به جايی شد كه ديگر دسترس نيست

سپس غزل "شاهد تبريز" را كه برای‌ اين مراسم سروده بودند، قرائت فرمودند:

نرگس مست كه چشمش همه شرم و ناز است
تا  نـگـاهـش  به  تـو  افـتـاد  دهانـش  باز  اسـت
افــق  رنــگـی  دريــاچــه  چـشـمـان  تـو  را
اختران غرق تماشا كه چه چشم‌انداز است
با  تو ای شاهد تبريز سر‌آرد به سلام
سرو نازی كه به باغ ارم شيراز است
بـازی  زلـــف  تـو  بـا  خـنـجر  ابـرو  گـويـی
رقص لزگی است كه بيت‌الغزل قفقاز است
نيست در شعر من آن رقٌت و ايهام قديم
دگر اين  قصه حوالت  به زبان  ساز است
گوش كن ترجمه راز و نياز من و توست
لحن موسيقی اگر ساز و اگر آواز است
گو صبا در پس اين پرده بلرزد كاين جا
غيرت  عشق  نگهبان حريم راز است
با  چنيـن  نقش  نگارين  چه  درافتد  نقاش
گو بشوی آن چه كه رنگ و قلمو پرداز است
قفسم  ساخته  و بال  و پرم  سوخته‌اند
مرغ را بين كه هنوزش هوس پرواز است
عشق  ناسوت  نشد  جذبه  شوق  ملكوت
صوفی ما همه جا مشدی و شاهدباز است
انعكاس افق از  مشرق  جاويدان  نيست
هر طلوعی كه به مغرب گرود غمٌاز است
امتيازی كه تو داری  هنر از من خواهی
شهريارم من و قول و غزلم ممتاز است

«نقل از کتاب در خلوت شهریار»


کلمات کلیدی:
 
مهارت مدیریت
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢۳ 

اگر تا به حال دقت کرده باشید، هنگامی که در مسافرت کنار یک راننده ماهر بنشینید، در طول مسیر تقریبا تمام وقت شما به مشاهده مناظر، صحبت با همسفران، مطالعه و ... می‌گذرد ولی اگر کنار یک راننده ناشی بنشینید، بعد از دوبار ترمز نابجا و سبقت غیرمجاز، متوجه می‌شوید که تمام فکر و ذهنتان معطوف به جاده و عملکرد راننده است و همواره نگران حادثه‌ای ناخوشایند هستید و آماده‌اید که در هر آن خطری را به راننده گوشزد نمایید.
مدیران ماهر و مدیران ناشی هم به همین صورت عمل می کنند. یک مدیر ماهر استرسهای سازمانی و عدم قطعیتهای خارج سازمان را به کارکنان خود منتقل نمی‌نماید ولی یک مدیر ناشی، با انتقال نگرانی‌های خود به کارکنان - خصوصا در مواردی که کمکی از آنها بر نمی‌آید - باعث ایجاد استرس و کاهش راندمان آنها می‌شود.


کلمات کلیدی:
 
فرهنگ انتظار
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۸ 

در طول تاریخ، دوره‌هایی به چشم می‌خورد که ظلم و بی‌عدالتی به اوج خود رسیده و منتظران به ستوه آمدند و به این نتیجه رسیدند که زمان ظهور حضرت ولی‌عصر‌(عج)  فرا رسیده است. این اعتقاد در بعضی دوره‌ها به قدری شدت یافته بود که مردم هر صبح جمعه از شهر خارج می‌شدند و در راه به انتظار ایشان می‌نشستند.
یکی از علائم آماده شدن مردم برای حکومت آن حضرت این است که تا آن زمان، همه کسانی که داعیه حکومت‌داری دارند، فرصتی به دست می‌آورند و با وعده و وعید به حکومت می‌رسند ولی توانایی برقراری عدالت را نخواند داشت و سرانجام مردم به این نتیجه می‌رسند که غیر از عدالت‌گستر واقعی، نباید از کس دیگری انتظار برقراری عدل را داشت.
در جامعه ما هم مانند دوره‌های گذشته این درس مجددا تکرار شد و مردم دارند به این نتیجه می‌رسند که باید برای اصلاح امور خود، به جای دل بستن به وعده ها، به انتظار دستی گره‌گشا باشند که مرهم زخمهای آنها گردد.
افسوس که به علت منافع عده‌ای، به جای فرهنگ انتظار، فرهنگ دنیا طلبی در جامعه ما رواج داده می‌شود.
افسوس که از آن حضرت٬ تصویری نادرست در ذهن مردم ایجاد شده که ترس از ظهور ایشان در دل عده‌ای، قوی‌تر از شوق ظهور است.
افسوس که آنقدر درگیر اختلافات داخلی مسلمانان شده‌ایم که فراموش کرده‌ایم انسانهای بسیاری در دور افتاده‌ترین نقاط دنیا نیز طبق اعتقادات خود منتظر ظهور منجی هستند و آیا واقعا مهم است که آنها منجی خود را چه می‌نامند؟
افسوس که جشن انتظار تنها به آب و جارو کردن و چراغانی کوچه و خیابان خلاصه می‌شود و از خاطر برده‌ایم که دلهایمان را نیز باید چراغانی کنیم.
خداوندا در آستانه میلاد با سعادت حجتت، فرهنگ انتظار را به ما بیاموز.

پی‌نوشت:
اين شعر زيبا را از مرحوم آقاسی بشنويد:

خــبــر آمـــــد خــبــری در راه اســت
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد٬ شايد
پرده از چهـره گشـايد٬ شايد


کلمات کلیدی:
 
پيامبر رحمت (۳)
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٧ 

از همه مردم بخشنده‌تر بود. از آنچه خدا به او داده بود تنها به مقدار قوت سالانه خود از ساده‌ترين چيزى كه در دسترس بود، از خرما و جو برداشت مى كرد و بقيه آن را در راه خدا مى‌داد. كسى از او چيزى نمى‌خواست مگر اين كه به او مى‌داد.  آنگاه به قوت سالانه خود مى‌پرداخت و از آن هم ايثار می‌کرد و چه بسا كه خود پيش از پايان سال، اگر چيزى به او نمى‌رسيد محتاج مى‌شد.
از گرسنگى سنگ به شكم مباركش مى‌بست. هر خوراكى را كه حاضر بود ميل مى‌كرد، درباره آنچه موجود بود نمى‌پرسيد و آن را رد نمى‌كرد و از خوردن غذاى حلال خوددارى نمى‌فرمود.
از نان گندم سه روز متوالى سير نخورد تا به ديدار خدا شتافت و اين اعمال را از باب ايثار و به خاطر كمك به ديگران مى‌كرد نه به دليل فقر و نه به سبب بخل.
دعوت به مهمانى را قبول مى‌كرد و به باغهای اصحابش تشریف می‌برد. به عيادت بيماران مى‌رفت و تشييع جنازه مى‌كرد. هديه را قبول مى كرد اگر چه يك جرعه شير بود و در برابر آن هديه مى‌داد..
به دست خويش كفشش را وصله مى‌زد و جامه اش را مى‌دوخت و در امور خانه به خانواده خود خدمت مى‌كرد.
بازى مباح و مجاز را مى‌ديد و نهى نمى‌فرمود.
از همه كس با حياتر بود، به چهره كسى خيره نمى‌شد. از همه مردم متواضع تر بود و از همه ساكت تر اما نه از راه كبر و سخنش رساتر از همه بود بدون كلام زايد. خوشروتر از همه مردم بود  و بوى خوش را دوست مى داشت.
بر هر چه ممكنش بود، از قبيل اسب، شتر، استر و الاغ ، سوار مى شد و گاهى پياده و با پاى برهنه بدون ردا و عمامه و كلاه راه مى رفت . از بيماران در دورترين نقطه شهر عیادت مى كرد.
برهيچ امرى از امور دنيا او را وحشت زده نمى ساخت. در بين دشمنانش تنها و بدون پاسدار راه مى رفت. براى پروردگار خشمگين مى‌شد، نه براى خود. حق را اجرا مى كرد اگر چه به زيان خود يا اصحابش تمام مى‌شد.


کلمات کلیدی: