دشت هويج
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٩ 

دشت هویج

اگر اهل طبیعت‌گردی هستید و در تهران زندگی می‌کنید، "دشت هویج" مکان زیبایی برای گذراندن یک روز دل‌انگیز بهاری است.
این دشت که به دشت گرچال نیز معروف است، در بالای "روستای افجه"، در منطقه لواسانات و در حوالی سد لتیان قرار دارد که تقریبا با یک ساعت رانندگی می‌توانید از شرق تهران به آنجا دست یابید.
از افجه تا "دشت هویج" را می‌توانید با حدود یک ساعت و نیم پیاده‌روی در جاده‌ای خاکی و ماشین‌‌رو طی کنید. این دشت بین دو قله "پِـَرسون" و "ریزان" واقع شده است.
عکسهایی که در اینجا مشاهده می‌کنید، مربوط به پاییز سال گذاشته است که با دوستی عزیز به آن دشت رفتیم. این دوست همان کسی است که در این وبلاگ با نامهایی نظیر "راهیان پرسون"، "مانده در راه پرسون" و ... یادداشت می‌گذارد. در آن برنامه از وسط راه صعود به قله برگشتیم و حسرت صعود به قله بر دلمان ماند!

پی‌نوشت:
از یه خرگوشه می‌پرسن تو چرا انقدر هویج می‌خوری؟ میگه:‌ هویجوری!


کلمات کلیدی:
 
به بهانه روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٥ 

در سال  ۱۳۱۴ جشن هزاره ابرمرد ايران، فردوسی بزرگ در خراسان برگزار می‌گردد و از همه سخن‌شناسان، دانش‌پژوهان و فردوسی‌شناسان جهان دعوت به عمل می‌آيد. از سخنوران و گوهر‌شناسان ايران نيز درخواست می‌شود كه آثارشان را به همين مناسبت ارسال نمايند. شهريار نيز منظومه‌ای ‌با عنوان «به يادگار جشن فردوسی» می‌سازد و ارسال می‌كند. اين منظومه سبب حيرت انديشمندان و صاحبنظران می‌شود و همگی‌ به عظمت و بی‌نظيری سروده شهريار مهر تأييد می‌زنند. بخشهایی از این شعر در ذیل آمده است:

به يادگار جشن فردوسی

به هنگامی كه نادانی به گيتی حكمفرما بود
تمدن در جهان همخوابه سيمرغ  و  عنقا بود
در  ايران  كيش  زردشت  آفتاب عالم آرا  بود
همای‌ فتـح و نصـرت  همعـنان  پرچـم  ما بود

ز بام قصر دارا سر زدی خورشيد دانايی
وزو  تابـيـده  در  آفــاق  انـــوار  تـوانـايی

فلك  يك چند  ايران را  اسير  ترك و تازی كرد
در ايران خوان  يغما ديد و  تازی  تُركتازی كرد
گدايی  بود  و با تاج شهان يك چند بازی كرد
فلك اين شيرگير آهو، شكار گرگ و تازی كرد

وطن خواهی در ايران خانمان بر دوش شد چندی
به جز  در  سينه‌ها  آتشكده  خاموش شد چندی

كه  تا  در  عهد  شاه  غزنوی  شاه  ادب موكب
در  آفـاق   ادب  تابــيــد  آذرگـون   يـكـی  كوكب
كزو چون روز روشن شد  عجم را انده‌آگين شب

چو  خورشيد  جهان‌افروز  چرخ  چارمش  مركب

پديد آمد يكی فرزند٬ فردوسی طوسی نام
سـتـــرون  از  نـظـيـر ‌آوردن  وی  مـادر  ايـام

چه فردوسی، توانا شاعری شيرين سخنگويی
دليـری،  پهـلوانـی،‌ جنگجـويی،  سخـت‌بازویی
جهـان  هــمـت  و  كــوه  وقـار  و  كـان نيـرویـی
بيان  دلـكش  سحرآفرينش سـحـر  و  جادویـی

گهی‌ چون خسروی شيرين گهی‌ چون عاشقی شيدا
هـــزاران   روح  گـــونـاگــون   تـنـيــده  در  تـنــی  ‌تـنـها

چو ديد  آميخته خون  عجم با  لوث هر ريمن
به جای‌ خـوی  افرشـته عيان   آيين  اهريمن
نژادی خواست  نو سازد ز بيم  انحطاط ايمن
سلحشـور و  هنر‌آموز و  پاك‌آييـن و  رويين‌تن

دم از شهنامه زد كز صور كلك رستخيزانگيز
پديد  آرد  در  ارواح  نياكان  شـور  رستاخيز

بسا كان باستانی نامه‌ها خواند و كهن دفتر
كه گرد آورد شيرين داستانهای  عجم يكسر
پی‌افكند از سخن كاخی ز قـصر آسمان برتر
در  آن  جام  جم  و  آيينه‌ی  دارا   و اسكندر

به گاه نيش، كلك آتش آلودش همه خنجر
به گاه نوش، نظم شهدآميزش همه شكٌر

چو از شهنامه فردوسی چو رعدی در خروش آمد
به  تـن  ايرانيـان  را  خـون  مليٌت  به  جوش  آمد
زبـان  پـارسـی  گويـا  شـد و  تـازی  خمـوش آمد
ز  كنج  خلـوت  دل اهرمـن  رفـت  و  سروش  آمد

ببالد او ز شهنامه چو شت‌زرتشت ما از زند
ببال  ای  ‌مادر ايران  از اين وخشورفر  فرزند

به شهنامه  درون،  فردوسـی  فرزاد  فرخ‌زاد
نه تنها در جهان داد سخن، درس دليری داد
الا  فردوسـيا، ‌سحــرآفرينا،  از بـزرگ  استاد
چو تو  استاد  معنی‌آفرينی ‌كـس  ندارد  ياد

ندانم  رستم و  رويين‌تنی  بوده  است خود يا نه
تو بودی هر چه بودی،  ‌رستم و رويين‌تن افسانه

بـه  مـيـدان  دلـيـری  تـاخـتـی  بـوالفـارسی  كردی
كسـی  با  بـی‌كسـان  در  روزگار  نـاكسـی  كردی
چه زحمت‌ها به جان هموار در آن سال سی كردی
به  قول  خويشتن  زنده  عجم  زان  پارسی  كردی

عـجـم  تـا  زنده  بـاشد  نام  تـو  ورد  زبان دارد
به جان منت‌پذير توست ای‌جان تا كه جان دارد

گواه  عزٌتت  اين  بس كه با  آن جور محمودی
كه هر ياوه‌سرايی سر به اوج  آسمان سودی
جوانمـردا  تـو  از  رنـج  تهـديستی  نياسودی
زبان  كـِلك  بر  مدح  و  هجای كـس  نيالودی

به جز عشق وطن ديگر كجا بودت به سر سودا
زهی  آن عشق و  آزادی،‌ زهی آن فرٌ و استغنا

گذشت آن روزگاری كه فرامـوش جـهان بودی
چو خورشيد از نظر از فرط پيدايی ‌نهان بودی
فسانه در جهان نام تو  ليكن بی‌نشان بودی
به قاف عزلت آن عنقای سيمرغ‌آشيان بودی

كنون شمع جهان و شاهد آفاق چون ماهی
كه  با فيـض  قبول  معنوی  شاه فلك جاهی

كنون  بيدار  شو  فرٌ  و بهای خويشتن بنگر
فراز  مسند  خورشيد   جای ‌خويشتن بنگر
سپهرآسا و گردون‌سا سرای ‌خويشتن بنگر
سزای  عالمی  دادی سزای خويشتن بنگر

گر از دربار شاه غزنوی بردی ندامت‌ها
بيا  كز  بارگاه  معنوی  يابی‌ كرامت‌ها

تو خود گفتی هر آن‌ كس راه رای‌ و هوش و دين پويد
پــس  از  مـرگـم   چــو  آثـارم  بـبـيـنــد  آفــريـن  گويد
خدا  را  ای‌ حقيقت  گو   جهـان   خاك   تو  می‌جويد
جهان  خاك  تو   می‌بـويــد  گل  از  خاك  تو  می‌رويد

بيا كامـد ز هر سويـی به كويت آفرين‌گويی
بلند از آفرين‌گويان به هر سويی هياهويی

در اين روزی كه رشك عيد جمشيدی و سيروسی است
در  ايـن  درگـاه   مـا  را   افـتـخـار   آسـتـان‌بـوسی است
زيـارتـگـاه   عـالـم   تـربـت   ايـن   شـاعر  طـوسی است
در  اين  كشـور  بپا  جشن هـزارم  سال فردوسی ‌است

سعادتمنـد كرد اين جشن تاريخی خراسان را
كشيـد  از  باختر  تا  خاوران  خاورشناسان را

شـمــا  ای ‌ مـيـهـمـانـان   هـنـرپـرور   صـفـا  كرديد
مـزيـن  از  قـدوم  خـویشــتـن  ايــران   مــا  كـرديـد
از اين شركت كه در اين جشن تاريخی شما كرديد
حـقـوق  خـدمـت   فـردوسـی  طـوسی  ادا  كرديد

كه دانشور همه آيين دانش‌‌پروری داند
نكو  گفتند  آری قدر گوهر گوهری داند

«نقل از كتاب در خلوت شهريار»


کلمات کلیدی:
 
QWERTYUIOP
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۱ 

QWERTY، اولین ردیف بالای حروف ماشین تایپ یا صفحه کلید هستند که داستان جالبی دارند.
در دهه 1870 شرکت شولز، شرکت معتبر ساخت ماشین تایپ در آن زمان، با شکایات زیاد مشتریانش روبرو شد. شاکیان مدعی بودند که وقتی ماشین نویسها تند تایپ می‌کنند، کلمات به هم می‌چسبند. در پاسخ، مدیر شرکت از مهندسانش خواست تا راهی را پیدا کنند که از این اتفاق جلوگیری شود. مهندسان کمی این موضوع را بررسی کردند تا این که یکی از آنها پرسید "چه کار می‌توانیم بکنیم که سرعت انگشتان ماشین نویس را کم کنیم؟ اگر این کار را انجام دهیم، کلیدها اینقدر به هم نمی‌چسبند"
نتیجه این شد که اثر کارایی این حروف در صفحه کلید کم شد. به عنوان مثال حرف Q ششمین حرفی است که بیشترین مصرف را در زبان انگلیسی دارد، جایی قرار گرفت که بر اثر ضعف انگشت کوچک با سرعت کمتری زده شود.
این "منطق عدم کارایی" در صفحه کلید اثر کرد و این ایده جالب، مشکل صفحه کلید را از چسبیدن حروف حل کرد.
از آن موقع در صنعت ماشین تایپ و پردازش کلمه، پیشرفتهای خاصی صورت گرفته است. اکنون ماشینهای تایپ و پردازش جدیدی به وجود آمده‌اند که سرعتشان بیش از سرعت ماشینهای تایپ دستی است ولی مشکل QWERTY هوز به قوت خود باقی است.
وقتی قاعده‌ای پابرجا ماند، حذف آن مشکل می‌شود، حتی اگر دلیل اصلی هم برطرف شده باشد.

«نقل از کتاب ذهنت را بیدار کن»


کلمات کلیدی:
 
بیستمین نمایشگاه کتاب
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۸ 

بالاخره بیستمین نمایشگاه کتاب پس کشمکش‌‌های بسیار بین مسوولین فرهنگی و ناشران برگزار شد و آنقدر قبل از برگزاری، خبرهای داغ همچون تحریم نمایشگاه توسط ۳۵۰ ناشر و ضیافت شام وزارت ارشاد منتشر شد که خبر افتتاح نمایشگاه در بین آنها کمرنگ بود.
متاسفانه نماشگاه امسال بسیار بی‌برنامه برگزار شد، اطلاع رسانی، امکانات رفاهی و حتی محل خواندن نماز به هیچ وجه مناسب این رویداد بزرگ فرهنگی کشور نبود. جانمایی غرفه‌ها، خصوصا سالنهای ناشران دانشگاهی و کودکان، تنگ و تاریک و بسیار پیچ در پیچ بود.
عناوین جدید در بین کتابهای ناشران دانشگاهی و عمومی کمتر از سالهای گذشته به چشم می‌خورد و حتی بعضی از ناشران فقط بخشی از انتشارات سالهای گذشته را به نمایشگاه آورده بودند.
به هر تقدیر، با وجود تمامی مشکلات و علیرغم گران بودن قیمت کتابها، علاقمندان کتاب با اشتیاق فراوان به نمایشگاه می‌روند و کتابهای مورد علاقه خود را تهیه می‌کنند.
من هم چند کتاب جدید تهیه کردم که به مرور زمان و پس از مطالعه هر کدام، برای علاقمندان معرفی خواهم کرد.
نکته جالب این که هنگام برگشت در ایستگاه مترو مصلی، وقتی درهای مترو باز شد و جمعیت به داخل هجوم آورد، با این که ظرفیت تکمیل شده بود، ولی یک عده سعی می‌کردند با فشار بیشتر خود را داخل مترو جا دهند که یک دفعه یک پیر مرد نحیف از داخل فریاد زد: هل نده حسن! خیلی خطرناکه حسن!


کلمات کلیدی:
 
«نوشداروی طرح ژنریک»
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۳ 

شاعری وارد دانشکده شد،
دم در،
ذوق خود را به «نگهبانی» داد!
*
شاعری می‌لنگید،
نان قندی می‌خورد!
تاجری پسته خندان می‌خورد.
*
شاعری قبله نما را گم کرد،
سجده بر مردم کرد!
*
تاجری اره‌ی برقی آورد،
پای یک منظره را امضا کرد!
*
شاخه‌ای گل در دست،
شاعری قامت بست،
بعد با نام خدا،
چند رکعت تن گل را  بوئيد.
*
شاعری وام گرفت،
شعرش آرام گرفت!
*
جمع درباره‌ی اثبات وجود ازلی گپ می‌زد،
ژنده‌ پوشی طلب برهان کرد،
شاعری شعری گفت،
عاشقی آه کشید،
عارفی هو هو کرد،
تاجری دسته چکش را رو کرد!
*
شاعری خرما را،
با خدا قافیه کرد،
تاجران رحم به حالش کردند،
ناقدان شاعر سالش کردند!
*
شاعری روی دلش،
مهر «باطل شد» زد!
*
شاعری خم می‌شد،
منشی قبله‌ی عالم می‌شد!
*
بس که از شاعر و تاجر گفتم،
رشک زاهد گل کرد،
دستم از کار افتاد،
عرضی ذهن مرا ویران کرد،
حرکت جوهری خودکارم،
پایان یافت.
*
شاعری در مشعر،
عارفی در عرفات،
بر گل روی محمد (ص)،
صلوات.
*
.....

«نقل از کتاب نوشداروی طرح ژنریک» 
«نوشته زنده یاد سید حسن حسینی»


کلمات کلیدی:
 
? Story or Truth
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۱ 

A man is taking a walk in Central park in New York. Suddenly he sees a little girl being attacked by a pit bull dog . He runs over and starts fighting with the dog. He succeeds in killing the dog and saving the girl's life.
A policeman who was watching the scene walks  over and says: "You are a hero, tomorrow you can read it in all the newspapers: ''Brave New Yorker saves the life of little girl'.
The man says: "But I am not a New Yorker!"
The policeman answers: "Oh, then it will say in newspapers in the morning: ''Brave American saves life of little girl".
"
But I am not an American!" - says the man.
"
Oh, what are you then? "
The man says: "I am a Saudi ! "

The next day the newspapers  says: "Islamic extremist kills innocent American dog" !


کلمات کلیدی:
 
رکورد دار ارسال پیام کوتاه
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۸ 

آیا شما هم به فرستادن SMS اعتیاد دارید؟ آیا موقع دریافت SMS سعی می کنید خود را کنترل کنید تا آن را برای سایر دوستان ارسال نکنید؟ آیا هنگام دریافت قبض تلفن همراه، اول از همه به مبلغ پیام کوتاه نگاه می کنید؟
اگر معتقدید که  زیاد از این سرویس استفاده می کنید، نگاهی به خبر «رکورد دار پیام کوتاه» بیاندازید تا به خودتان امیدوار شوید. البته این دختر سیزده ساله آمریکایی که ۸ هزار پیام کوتاه در یک ماه ارسال کرده، با پرداخت مبلغ ۵ پوند در ماه، مشترک ارسال پیام کوتاه به صورت نامحدود است!


کلمات کلیدی:
 
چند نابودکننده افکار
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٤ 

این کار به ما کمکی نمی‌کند،
مسوولیت آن را به عهده می‌گیری؟
البته در تئوری درست به نظر می‌رسد، ولی ...
آیا می‌توان کسی را با آن قانع کرد؟
بسیار گران است!
چرا تا به حال به فکر کس دیگری نرسیده؟
برای این پروژه وقت (پول، نفرات و ...) نداریم،
البته شما بهتر می‌دانید که ما ...
به عنوان متخصص می‌توانم به شما بگویم که ...
خیلی خوب، اما اگر نگاهی واقعی داشته باشیم ...
ما می‌دانیم مشتری‌ها چه انتظاری دارند!
اول چند سالی اینجا بمانید،
اگر به همین سادگی بود، ...
تا به حال چنین کاری انجام نداده‌ایم،
این به فکر هر کسی می‌رسد.

«نقل از کتاب حل خلاقانه مسائل»


کلمات کلیدی:
 
به بهانه اول اردیبشهت، روز بزرگداشت سعدی
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱ 

اول اردیبهشت‌ماه جلالی
بلبل گوینده بر منابر قضبان
بر رخ او از نم اوفتاده لآلی
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان


تضمین شعر شیخ اجل توسط استاد شهریار

ای که از کلک هنر نقش دل‌انگيز خدايی
حيف باشد مه من کاين همه از مهر جدايی
گفته بودم جگرم خون نکنی باز کجائی؟
«من ندانستم از اول که تو بی ‌مهر و وفايی
عـهـد نابستـن از آن بـه کـه ببـنـدی و نپـائی»

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زيادم
وين نداند که من از بهر غم عشق تو زادم
نغمه‌ی  بلبل شيراز  نرفته است ز يادم:
«دوستان عيب کنندم که چرا دل به تو دادم
بايد اول به تــو گفتن که چنيـن خوب چرايی»

تير را قوت پرهيز نباشد ز نشانه
مرغ مسکين چه کند گر نرود در پی دانه
پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه
«ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجـائيـم در اين بحـر تفـکر تـو کجائی؟»

تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت
عمر بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر و جان و زر و جاهم همه گو: رو به سلامت
«عشق و درويشی و انگشت‌نمايی و ملامت
همـه سـهـل است، تحمـل نکنـم بـار جـدايی»

درد بيمار نپرسند به شهر تو طبيبان
کس در اين شهر ندارد سر تيمار غريبان
نتوان گفت غم از بيم رقيبان به حبيبان
«حلقه بر در نتوانـم زدن از بيـم رقيبان
اين توانم که بيايم سر کويت به گدايی»

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجويم
همه چون نی به فغان آيم و چون چنگ بمويم
ليک مدهوش شوم چون سر زلف تو بجويم
«گفتـه بودم چو بيايـی غـم دل با تو بگويم
چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايی»

نرگس مست تو مستوری مردم نگزيند
دست گلچين نرسد تا گلی از شاخ تو چيند
جلوه کن، جلوه که خورشيد به خلوت ننشيند
«پرده بردار که بيگانه خود آن روی نبيند
تـو بزرگـی و در آيـيـنـه ی کوچک ننمايی»

نازم آن سر که چو گيسوی تو در پای تو ريزد
نازم آن پای که از کوی وفای تو نخيزد
«شهريار » آن نه که با لشگر عشق تو ستيزد
«سعدی آن نيست که هرگز ز کمند تو گريزد
چو بدانسـت که در بـنـد تو خوشتـر ز جدايی»


کلمات کلیدی: