سارا و لوبیای سحرآمیز
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩ 

برای دیدن نمایش عروسکی «سارا و لوبیای سحرآمیز» با خانواده به تالار هنر رفتیم. در این نمایش، مادر سارا برای او که خوابش نمی‌برد، داستان حسنی و خانم حنا را از روی کتاب می‌خواند و آنها با هم به فضای داستان می‌روند. خلاقیت نمایشنامه در اینجا بود که حسنی بعد از اینکه خانم حنا را با لوبیاهای سحرآمیز معاوضه می‌کند و از لوبیا بالا می‌رود، به خانه غول که می‌رسد، می‌بیند آقا و خانم غول با هم رفتار بدی دارند.
او کم کم به خانم غول یاد می‌دهد که چطور با همسرش رفتار محبت‌آمیز داشته باشد و در پایان، باعث تحول در رفتار خانواده غول می‌شود و آنها هم چنگ جادویی و مرغ تخم طلا را به حسن به یادگار می‌دهند.
اگرچه به نظر می‌رسید این داستان برای گروه سنی کودکان کمی ثقیل و غیر قابل درک باشد، ولی پدران و مادران از آن لذت بیشتری بردند. درسی که من در کنار پیام این نمایش گرفتم این بود که انسانها، نصایح را با زبان ساده٬ راحت‌تر می‌پذیرند و صداقت گفتار گوینده را حس می‌کنند. نکته دیگر اینکه یک هنرمند خوب، چقدر راحت می‌تواند یک پیام خوب را با زبان هنر به ناخودآگاه مخاطب بفرستد، هرچند این پیام از زبان قاغول خان و قاغول خانم و حسنی و خانم حنا باشد.


کلمات کلیدی:
 
کشتی پهلو گرفته
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۸ 

خداوند بر مقام تو در نزد خویش بیفزاید فاطمه جان که برترین زنان عالم بودی و به کمترین مایحتاج از زندگی قناعت فرمودی. من دنیا را پیش از ازدواج، طلاق گفته بودم و سختی دنیا در مذاقم عین حلاوت بود، اما تو، دختری که در سن جوانی، در سن آروزهای شیرین، پا به خانه من می‌نهادی، چگونه آن همه سختی را بر جان خویش خریدی و لب جز به مهر و دهان جز به شکر نگشودی.
زیستن با کسی که به دنیا جز با دیده غضب نمی‌نگرد ساده نیست. حتما کسی چون فاطمه، چون تو باید که زیستنی اینچنین سخت و طاقت سوز را بتواند.
یادم نمی‌رود آن روز را که پس از دو روز تلاش و خستگی به خانه آمدم، گفتم: «فاطمه جان! چیزی برای خوردن در خانه هست»؟
تو شرمسار و مهربان گفتی: «دو روز است که هیچ چیز در خانه برای خوردن نبوده است و کودکان دو روز است که جز گرسنگی، هیچ طعام ندیده‌اند».
گفتم که: «چرا در این دو روز هیچ نگفته‌ای»؟
گفتی: «تو اگر می‌داشتی، حتم به خانه می‌آوردی. من شرم می‌کنم از تو چیزی بخواهم که در دست تو و توان تو نیست» ....

«نقل از کتاب کشتی پهلو گرفته»
«نوشته سیـد مهـدی شـجاعی»


کلمات کلیدی:
 
پله پله تا ملاقات خدا (۳- سماع مولانا)
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٥ 

آن روز از بازار زرکوبان می‌گذشت و جمعی از مریدان نیز با او همراه بودند. از آهنگ تاق‌تاق پتک و سندان که در زیر سقف بازار می‌پیچید و در آن لحظه هماهنگی جالبی پیدا کرده بود، شور و حالی عجیب در وی پدید آمد. آهنگ غریب اما موزون و ضربی‌شور‌ انگیزی که در این صدا بود، بی‌اختیار وی را به وجد آورد.
مولانا در یک لحظه خود و بازار و مریدان و عابران بازار را از یاد برد، بی‌خودوار در دم به سماع و چرخ مشغول شد، مریدان هم به موافقت، بر گرد او در سماع آمدند و هنگامه عظیم جمع آمد. صلاح‌الدین زرکوب که سماع مولانا در مقابل دکان او آغاز شد در این هنگام با شاگردان خویش سرگرم کار بود. وی با مولانا دوستی و ارادات دیرینه داشت و سالها در خلوت و در جمع با او مربوط بود. وقتی شور و حال وی را مشاهده کرد به شاگردان اشارت کرد تا همچنان به کار خویش ادامه دهند.
زرکوبان دیگر، در داخل کارگاهها دست از کار کشیده بودند و با حیرت و شگفتی به وجد و رقص مولانا و مریدان دیده دوخته بودند. مولانا همچنان گرم سماع بود و صلاح‌الدین و شاگردانش همچنان پتک و چکش بر سندان می‌کوبیدند. شمشمها و ورقهای زر در زیر ضربه‌های پتک و چکش خرد می‌شد و پاره‌پاره می‌گشت. شاگردان از خستگی عرق می‌ریختند و همچنان به اشارت استاد زرکوب کار خود را ادامه می‌داند. شیخ که خود از مریدان مولانا و از دوستان شمس بود از دکان بیرون جست و به هنگامه یاران پیوست. همراه یاران هم به رقص و سماع پرداخت و به اشارت او شاگردان این موسیقی غریب بازاری را ادامه داند. شیخ به شاگردان گفته بود: «تا مولانا سماع می‌کند دست از ضربه وامگیرید و اگر زر تلف شود باکی نیست».
... زرکوب پیر از هیجان این حال، بانگ مستانه‌ای برآورد و از تاثیر شور و حالی که او را از خودی خویش خالی کرده بود، دکان خویش را به تاراج مستحقان داد و بدین گونه در عشق مولانا و در تجربه یک سماع مقدس، یک لحظه از سر خواسته خویش که تعلق بدان وی را دوباره به آنچه خود را از آن خالی کرده بود، پیوند اتصال می‌داد، برخاست. هر آنچه از زر و نقد و اسباب در کارگاه بود به شاگردان، به عابران و به کسانی که در اطراف مولانا در حلقه بودند بخشید. با این ایثار کریمانه رمز «از خود رهایی» را که صوفیان شهر و کسانی که طریق حق را بیهوده از درس و بحث مدعیان عرفان جستجو می کردند، به یاران مولانا یاد داد.


کلمات کلیدی:
 
پله پله تا ملاقات خدا (۲- کودکی مولانا)
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱ 

... نیمروز یک آدینه‌ی آرام و بی‌تشویش بود و در خانه‌ی بهاءولد، کودکان همسایه برای بازی، نزد این پسر بچه شش ساله‌ی بی بی علوی آمده بودند. جلوه لاله‌هایی که بر بالای دیوار باغچه رسته بود، حرکت ابرهایی که آرام از بالای بام می‌گذشتند، و نغمه مرغان شاد بی خیال که از طره بام، بالهای خود را به اوج هوا می‌کشاندند کودکان را با خداوندگار خردسال به بالای بام کشانیده بود. از آنجا گنبدهای مساجد، مناره‌های کلیسا و سواد تاکستانهای اطراف در آفتاب نیمروز جلوه‌ای دل انگیز داشت.
بانگ «الله» از صدای موذٌن به گوش می‌رسید و با نسیم عطرآگین باغهای اطراف به هوا عروج می‌کرد. نَفَس روحانیان که جلال‌الدین شش ساله آنها را به چشم می‌دید، دنیا را از نفحه‌ای الهی پر کرده بود. صدای هیجان‌زده‌ی یک کودک همسایه که با سماجت شیطنت‌آمیزی اصرار می‌کرد از بام خانه‌ی ولد به بام خانه‌ی همسایه خیز بردارند در کودکان دیگر هیچ شوق و علاقه‌ای بر نینگیخت. اما خداوندگار، که این پیشنهاد را یک بازیچه‌ی آسان و بی‌اهمیت تلقی می‌کرد، بناگاه و در یک لمحه کوتاه از بین همبازیهای خودش ناپدید شد.
آیا به بام همسایه‌ها پرید یا در نیسم نیمروز پیچید و با او به آن سوی ابرها پرید؟ شیطانهای معصوم و کوچک که از صبح آدینه در صحن و بام خانه با او مشغول بازی و جست و خیز بودند از ترس و حیرت خشک شده بودند.
وقتی خداوندگار را با رنگ پریده، با چشمهای خیره و حیرت زده، و با حالی بیخودگونه و پریشان در میان خویش باز یافتند با ناباوری چشمهای خود را مالیدند. بعضی از آنها به خاطر آوردند که جلال الدین در جواب پیشنهاد یک کودک همسایه، که گفته بود بیایید از این بام به آن بام بپریم، با زبانی که آهنگ بیان سالخوردگان را داشت گفته بود: این نوع حرکت از گربه و سگ نیز برمی‌آید. حیف نباشد که انسان بدینها مشغول باشد؟ اگر در جان شما قوٌت روحانی هست، بیایید تا سوی آسمانها بپریم.
با آنکه در دنبال این سخن ناگهان ناپدید شده بود هیچ کس پرواز او را ندیده بود، اما که می‌توانست دعوی او را، که در این گیر و دار حیرت و شگفتی کودکان می‌گفت: «جماعتی سبزقبایان مرا از میان شما برگرفتند و به گرد افلاک گردانیدند» انکار کند؟
شاید بعضی ناباوران، که در کوی و خانه شنیده بودند کودک بهاءولد در آن خردسالی گه‌گاه هفته‌ای چند روز روزه می‌گیرد و شبها را غالبا در نماز و گریه و شب زنده‌داری می‌گذراند، آن رنگ پریده و حال پریشان او را، در لحظه‌ای چند که از بازی کنار کشده بود، به حساب همان ریاضتهای بی‌هنگام او گذاشتند، اما از زبان هیچ کس تردید و انکاری در باب این دعوی نقل نشد ...


کلمات کلیدی:
 
پله پله تا ملاقات خدا (۱- معرفی)
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱ 

مدتها بود در پی خواندن کتاب "پله پله تا ملاقات خدا" نوشته دکتر عبدالحسین زرین‌کوب بودم که توفیق، رفیق راه نمی‌شد تا اینکه امسال از نمایشگاه کتاب آن را تهیه کردم. این کتاب پر ارزش به شرح حال و بیان زندگی مولانا می‌پردازد.
در این کتاب استاد زرین‌کوب به زیبایی هرچه تمام‌تر، تصویری زیبا، شفاف و شگفت‌انگیز از زندگی مولانا خلق می‌کند که خواننده را به همراه او از بلخ به نیشابور به دیدار شیخ عطار، از آنجا به مکه و شام و قونیه می‌کشاند. داستان طلوع و غروب شمس تبریزی را با هنرمندی بیان می‌کند و با ذکر ظرایف بسیاری از سماع عرفانی مولانا و نحوه شکل‌گیری دیوان شمس و مثنوی معنوی، ذهن خواننده را سرشار از لطافت می‌نماید. متن این کتاب، ساده و بی تکلـٌف و در عین حال فاخر و خیال‌انگیز است.
شب هنگام که در سکوت این کتاب را در دست می‌گیری، تک تک کلمات تو را به ادامه دادن فرا می‌خوانند و با مولانا همنشین می‌شوی به خود که می‌آیی، می‌بینی پاسی از شب گذشته و تو از سرمستی مصاحبت با مولانا، نمی‌توانی از او دل برکنی و سر به بالین بگذاری. اینجاست که مولانا به تو می‌گوید: 

            رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
            تـــرک مـن خـراب شبگـرد مـبتـلا کن

در ادامه، دو بخش از این کتاب را برگزیده‌ام تا علاقمندان، با قلم استاد زرین‌کوب و فضای کتاب آشنا شوند.


کلمات کلیدی:
 
دو طرح از زنده یاد سید حسن حسینی
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٦ 

پیر برهمن گفت:
از رود تا دریا،
راه درازی نیست،
رودی که از خود بگذرد دریاست!

********************************

شاعری گل چید در گلدان گذاشت،
          بعد – روی کاغذ رنگی – نوشت:
                             ما برای وصل کردن آمدیم!

«نقل از کتاب نوشداروی طرح ژنریک»


کلمات کلیدی:
 
امام خمینی (ره)
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٤ 

همیشه معتقد بودم در مراسم یادبود بزرگان، در کنار عزاداریها که در جای خود لازم است، باید به معرفی ابعاد شخصیت آنها نیز پرداخت که خوشبختانه هرچه جلوتر می‌رویم، شاهد هستیم که به این موضوع بهتر پرداخته می‌شود.
بهمن ماه سال گذشته و خردادماه امسال چند فیلم مستند در مورد زندگی و افکار امام خمینی مشاهده کردم که بیش از پیش با این مرد بزرگ آشنا شدم. این برنامه‌ها به سبک رهبری ایشان و نحوه مدیریت بحران می‌پرداخت و بسیار پر‌محتوی‌تر از بعضی دوره‌های آموزش مدیریت و رهبری بود.
شخصیت امام هنوز هم ابعاد ذکر نشده زیادی دارد. به عنوان مثال شعر ذیل، طنزی است که ایشان در دوران طلبگی سروده‌اند و فکر می‌کنم کمتر شنیده باشید:

قم بدکی نیست از برای محصل

سنگک داغ و کباب اگر بگذارد

حوزه علمیه دایر است ولیکن

خان فرنگی مئاب اگر بگذارد

ساعت ده موقع مطالعه ماست

پینکی و چرت و خواب اگر بگذارد

پی نوشت:
پینکی به معنی چرت و خواب است.

کلمات کلیدی:
 
خلاقيت ايرانی +‌ کيفيت چينی
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۱ 

یکی از دوستان که در بزرگترین شرکت تولید کننده یک محصول مصرفی مشغول به کار است تعریف می‌کرد مدیر عامل شرکتشان پیشنهادی از یک شرکت رقیب چینی برای همکاری دریافت می‌کند.
او که آدم زرنگی است، با در خطر دیدن سهم بازار خود، در مذاکره با چینی‌ها به این نتیجه می‌رسد که در کنار تولیدات خود، نمایندگی بسته‌بندی و توزیع محصول مشابه چینی را هم به عهده بگیرد.
جناب مدیر عامل بعد از مدتی همکاری دستور می‌دهد که اجناس بی‌کیفیت و درجه دوم تولید کارخانه خودشان را در بسته‌بندی چینی قرار دهند و به بازار عرضه کنند. با این روش، اعتبار چینی‌ها در بازار پایین آمد و بعد از مدتی شرکت چینی بازار را کاملا از دست داد.

پی‌نوشت:
قضاوت با خودتان. نتیجه‌گیری اخلاقی موجود نمی‌باشد، حتی شما دوست عزیز!


کلمات کلیدی:
 
بی خبری، خوش خبری است
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٧ 

بعضی وقتا هرچی میایم مثبت بشیم، هی پالس منفی بیشتری میاد. کم کم دارم به این نتیجه می‌رسم که تو این شرایط، بهتره خود آدم هم منفی بشه، شاید نتیجه اون، منفی در منفی و مثبت شد!
چند وقتیه بعضی از صنایع، تحویل‌دهی اسناد مناقصه را منوط به دریافت یک گواهینامه تایید صلاحیت کردند که حدود یک ماهه برای دریافت اون، بین سازمانها و موسسات دولتی هروله می‌کنم.
متاسفانه تو این مدت از یه سری اسرار مگو خبر دار شدم که داره باورم میشه شاید همه شایعاتی که در مورد فساد اداری در سازمانهای دولتی میگن، دروغ نباشه!
به هر حال نه من چیزی دیدم نه شما چیزی شنیدین.

به قول فرنگی‌ها: No news is good news
پاس داشته شدم هم میشه: بی خبری، خوش خبری است


کلمات کلیدی:
 
الهی
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢ 

الهی، افتاده‌ام به گمراهی
    و چون پر کاهی
    به نسیم هر آهی
    رقصان شوم به راهی!

الهی، تو دلیل راهی و
    برحذر دارنده از چاهی
    اگر تو نخواهی
    که رهاند این ماهی بحر تباهی را
    از توهـٌم واهی؟

الهی، چون تو تکیه‌گاهی
    چه حاجت به شاهی و
    صاحب جاهی!

الهی، چه شود اگر بکاهی
    از غم فراق جانکاهی
    که پژمرده سازد
    دلهامان را گاه گاهی!

الهی، به نگاهی
    در گذر از گناهی
    که سر زده از سر نا آگاهی!

اردیبهشت ۱۳۸۵


کلمات کلیدی: