از زندگی چه می‌خواهیم؟
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱ 

مثبت اندیشی و روانشناسی موفقیت از موضوعاتی هستند که تقریبا همه به شکلی با آن آشنایی دارند و خوشبختانه در چند سال اخیر کتابهای بسیار خوبی در این زمینه تدوین و ترجمه شده است. «فیلم سینمایی راز» نیز، مستند قابل تاملی است که به زیبایی به بررسی قانون جاذبه می‌پردازد و نشان می‌دهد که اگر ما با تمام وجود چیزی را بخواهیم و داشتن آن را در ذهن به تصویر بکشیم، کل کائنات دست به دست هم خواهند داد تا آن هدف محقق شود.
به نظر من، مهم‌تر از دست‌یابی به  باور «خواستن، توانستن است»، این است که بدانیم چه می‌خواهیم و آن را برای چه می‌خواهیم. به طور مثال اگر به شما بگویند که یک آرزوی شما همین الان بدون قید و شرط برآورده خواهد شد، آیا می‌توانید آرزوی خود را بی‌درنگ ذکر کنید؟
ارزشهایی که بر زندگی ما حاکم هستند و همچنین سلسله مراتب آن ارزشها، با گذر زمان دستخوش دگرگونی می‌شوند و در پی آن، اهدافی که در زندگی داریم باید مورد بازنگری قرار گیرد.

پی نوشت:
«فیلم سینمایی راز» محصول سال ۲۰۰۶ استرالیا است که در مجموعه  تلویزیونی «سینمای ماوراء» نمایش داده شده و می‌توانید آن را از کتاب فروشی‌های معتبر تهیه کنید. احتمالا با استفاده از پیک سروش هم بتوان به آن دست یافت.


کلمات کلیدی:
 
‏‎به بهانه روز بزرگداشت عطار – ۲۵ فروردین (۳)
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٥ 
بخشی از ذکر بایزید بسطامی:
نقل است که
زاهدی بود از جمله بزرگان بسطام، صاحب تــَبـَع و صاحب قبول و از حلقه بایزید غایب نبودی. روزی گفت: «ای شیخ، سی سال است یا صائم‌الدٌهر و قائم‌اللــٌیلم و خود را از این علم که تو می‌گویی اثری نمی‌یابم و تصدیق می‌کنم و دوست می‌دارم».
شیخ گفت:«اگر سیصد سال به روزه باشی و نماز کنی، یک ذره بوی این حدیث نیابی». گفت: «چرا؟» گفت: «از بهر آن که تو محجوبی به نفس خویش» [نفس تو حجاب توست].
گفت: «دوایی هست؟» شیخ گفت: «هست بر  ِ من که بگویم، اما تو قبول نکنی». گفت: «قبول کنم که سالهاست تا طالبم». شیخ گفت: «این ساعت برو و موی سر و محاسن باز کن [بتراش] و این جامه که داری بیرون کن و ازاری از گلیم در میان بند و بر سر آن محلــٌت که تو را بهتر بشناسند بنشین و توبره‌ای پر جوز کن و پیش خود بنه، و کودکان جمع کن و بگو که هر که سیلی ای  مرا زند، یک جوز بدهم و هر که دو سیلی زند، دو جوز دهم. در شهر می‌گرد تا کودکان سیلی بر گردنت می‌زنند که علاج تو این است».
مرد گفت: «سبحان الله! لا اله الا الله». شیخ گفت: «اگر کافری این کلمه بگوید، مومن شود و تو بدین کلمه کافر شدی». گفت: «چرا؟». شیخ گفت: «از آن که تو در این کلمه که گفتی، تعظیم خود گفتی نه تعظیم حق». مرد گفت: «من این نتوانم کرد، دیگری را فرمای». شیخ گفت: «علاج تو این است و من گفتم که نکنی».
نقل است که گفت: «بار خدایا تا کی میان من و تو، منی و تویی بود؟ منی از میان بردار تا منی  ِ من به تو باشد، تا هیچ نباشم» و گفت: «الهی! تا با توام، بیشتر از همه‌ام و تا با خودم، کمتر از همه‌ام».
و گفت: «یا چنان نمای که باشی، یا چنان باش که نمایی».
و گفت: «به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده، چنانک پای به برف فرو شود، به عشق فرو می‌شد».

«نقل از کتاب تذکرة الاولیاء»
«فریدالدین عطار نیشابوری»

کلمات کلیدی:
 
به بهانه روز بزرگداشت عطار – ۲۵ فروردین (۲)
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۳ 
بخشی از ذکر بایزید بسطامی:
نقل است که
هزار مرید از آن ِ احمد بن خضرویه پیش بایزید آمدند، چنان که هر هزار بر آب می‌رفتند و در هوا می‌پریدند. احمد گفت: «هر که از شما طاقت مشاهده بایزید دارید بیایید و اگر ندارید، بیرون باشید تا ما در رویم و او را زیارت کنیم». هر هزار در رفتند و هر یکی را عصایی بود. در دهلیز بنهادند که آن را بیت العصا خواندند. یکی از ایشان گفت: «مرا طاقت دیدار او نیست. من در دهلیز عصاها را نگه می‌دارم». چون شیخ و اصحاب پیش بایزید رفتند، بایزید گفت: «آن که بهتر شماست، او را در آورید»، پس او را آوردند.
بایزید احمد را گفت: «تا کی سیاحت و گرد عالم گشتن؟» احمد گفت: «چون آب یکجا ایستد متغیـٌر شود». شیخ گفت: «چرا دریا نباشی تا متغیـٌر نگردی و آلایش نپذیری؟» پس بایزید در سخن آمد. احمد گفت: «فروتر آی که ما فهم نمی‌کنیم». همچنین تا هفت بار. آنگه سخن بایزید فهم کردند.
چون بایزید خاموش شد، احمد گفت: «یا شیخ، ابلیس را دیدم بر سر کوی تو بـَردار کرده». گفت: «آری، با ما عهد کرده بود که گرد ِ بسطام نگردد. اکنون یکی را وسوسه کرد تا در خون افتاد [دست به قتل زد] و شرط است که دزد را بر درگاه پادشاه بردار کنند».
نقل است که شیخ گفت: «اول بار که به حج رفتم، خانه‌ای دیدم. دوم بار که به خانه رفتم، خداوند ِ خانه را دیدم. سیـٌوم بار نه خانه دیدم و نه خداوند خانه». یعنی چنان در حق گم شده بودم که هیچ نمی دانستم. اگر می‌دیدم، حق می‌دیدم.
نقل است که گفت: «در همه عمر خویش می‌بایدم که یک نماز کنم که حضرت او را بشاید [شایسته باشد] و نکردم، و شبی از نماز  ِ خفتن تا صبح چهار رکعت نماز می‌گزاردم، هر باری که فارغ شدمی، گفتمی: «به از این می‌باید». نزدیک بود که صبح بدمد و برنیاوردم و گفتم: «الهی! من جهد کردم که در خور تو بـُـوَد، اما نبود، در خور بایزید است. اکنون تو را بی نمازان بسیارند، بایزید را یکی از ایشان گیر».
نقل است که گبری را گفتند که «مسلمان شو». گفت: «اگر مسلمانی این است که بایزید می‌کند، من طاقت آن ندارم و نتوانم کرد، و اگر این است که شما می‌کنید، بدین هیچ احتیاجی ندارم».

«نقل از کتاب تذکرة الاولیاء»
«فریدالدین عطار نیشابوری»

کلمات کلیدی:
 
به بهانه روز بزرگداشت عطار – ۲۵ فروردین (۱)
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٠ 

بخشی از ذکر بایزید بسطامی:
نقل است که از بایزید پرسیدند که «پیر تو که بود؟» گفت: پیر زنی. یک روز در غَلـَبات شوق و توحید بودم، چنان که مویی را بر گُنج نبود. به صحرا رفتم، بیخود. پیر زنی با انبانی آرد برسید. مرا گفت: «این انبان مرا بگیر» و من چنان بودم که خود را نمی‌توانستم برد. شیری را اشارت کردم، بیامد. انبان بر پشت او نهادم و پیر زن را گفتم: «اگر به شهر روی گویی که را دیدم؟» که نخواستم که داند من کیم.
گفت: «ظالمی رعنا دیدم». پس گفتم: «هان، چه گویی؟» پیر زن گفت: «هان، این شیر مکلف است یا نه؟» گفتم: «نه!» گفت: «تو آن را که خدای – عزٌ و جلٌ – تکلیف نکرده است، تکلیف کردی: ظلم نباشد؟» گفتم: «باشد» گفت: «و با این همه خواهی که اهل شهر بدانند که او تو را مطیع است و تو صاحب کراماتی. این نه رعنایی بود؟» گفتم: «بلی» توبه کردم و از اعلی به اسفل آمدم. این، سخن پیر من بود.
نقل است که شیخ گفت به سینه ما آواز دادند که «ای بایزید! خزاین ما از طاعت مقبول و خدمت پسندیده پر است. اگر ما را خواهی، چیزی آر که ما را نبوَد». گفتم: «خداوندا! آن چه بوَد که تو را نبوَد؟» گفت: «بیچارگی و عجز و نیاز و خواری و مسکینی و شکستگی».
گفتند: «چرا مدح گرسنگی می گویی؟» گفت: اگر فرعون گرسنه بودی، هرگز انَا ربکُم الاعلی نگفتی.» و گفت: «هرگز متکبر بوی معرفت نشنود» گفتند: «نشان متکبر چیست؟» گفت: «آن که در هژده هزار عالــَم نفسی نبیند خبیثتر از نفس خویش»
 

«نقل از کتاب تذکرة الاولیاء»
«فریدالدین عطار نیشابوری»


کلمات کلیدی:
 
اخلاق پیامبر از زبان ملا محسن فیض کاشانی
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٥ 

پیامبر صلى اللّه علیه و آله با همه بلندى مقامش، سخت متواضع بود، ابن عامر گوید: پیامبر صلى اللّه علیه و آله را دیدم که سوار بر ناقه بورى بود، نه آن را مى‌زد و نه هى مى‌کرد و نه زودباش مى‌گفت (و در این حال) رمى جمره را انجام مى‌داد. هرگاه بر الاغ سوار مى‌شد؛ زیراندازش پارچه‌اى بود، با این حال یک نفر را هم در ترک خود سوار مى‌کرد. به عیادت بیماران مى‌رفت، تشییع جنازه مى‌فرمود و دعوت بردگان را اجابت مى‌کرد.
کفش و جامه‌اش را وصله مى‌زد و در خانه با خانواده در کارهاى مورد نیازشان همکارى مى‌کرد. اصحاب آن حضرت چون مى‌دانستند ناراحت مى‌شود براى او از جا بلند نمى‌شدند. وقتى که از کنار کودکان عبور مى‌کرد به آنها سلام مى‌داد. مردى را خدمت آن حضرت آوردند، وى از هیبت آن بزرگوار بر خود مى‌لرزید. فرمود: «بر خود آسان بگیر، من پادشاهى نیستم، بلکه پسر زنى از قریشم که گوشت خشک مى‌خورد».
میان اصحاب، چنان آمیخته با آنان مى‌نشست که گویى یکى از آنهاست، به طورى که شخص ناشناسى که مى‌آمد نمى‌دانست پیامبر صلى اللّه علیه و آله کدام فرد است تا این که مى‌پرسید، عاقبت اصحاب از آن حضرت خواستند به گونه اى بنشیند که شخص غریب او را بشناسد. این بود که آن حضرت سکویى از گل درست کردند تا روى آن بنشیند.
عایشه عرض کرد: غذا را در حالى که تکیه داده‌اید میل کنید که بر شما آسانتر است. مى‌گوید: سر مبارکش را پایین آورد به حدى که نزدیک بود پیشانى اش به زمین بخورد، سپس فرمود:«من غذا را چنان مى‌خورم که بندگان مى‌خورند و چنان مى‌نشینم که بندگان مى‌نشینند». روى سفره و در ظرف کوچک غذا نمى‌خورد تا از دنیا رفت. و هیچ کس از اصحاب و دیگران او را صدا نمى‌زدند مگر آن که مى فرمود: لبیک. 
چون با مردم مى‌نشست، اگر آنها راجع به آخرت صحبت مى‌کردند با آنها همراهى مى‌کرد و اگر درباره خوردنى یا نوشیدنى گفتگو مى‌کردند، هم صحبت مى‌شد و اگر درباره دنیا سخن مى‌گفتند از باب مدارا و تواضع با آنها هم سخن مى‌شد. گاهى در محضر آن حضرت شعر مى‌خواندند و چیزهایى از کارهاى جاهلیت را ذکر مى‌کردند و مى‌خندیدند و چون مى‌خندیدند، پیامبر صلى اللّه علیه و آله لبخند مى‌زد و غیر از کار حرام آنها را از چیزى جلوگیرى نمى‌کرد. 

«برگرفته از ترجمه کتاب المحجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء» 

پی نوشت:
چه شگفت است کار پیامبر که یک تنه با اخلاق نیکو توانست عرب جاهل بت‌پرستی را که دختران را زنده به گور می‌کرد و زندگی خود را در جنگهای عشیره ای می‌گذراند، به یکتاپرستی و پارسایی سوق دهد.
میلاد پیامبر رحمت و فرزند بزرگوارش و روز اخلاق و مهرورزی مبارک، درود خدا بر او و خاندان گرانقدرش.


کلمات کلیدی: