پهلوان محمد
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠ 

حدود نیم ساعت باید با پسرم نزدیک متروی آزادی منتظر می‌ماندیم که یک معرکه توجه‌مان را جلب کرد. از آنجا که مهدی علاقه زیادی به حیوانات دارد، دیدم بد نیست این مدت را به تماشای مارها بپردازیم. معرکه‌گیر که خودش را "پهلوون ممد" معرفی کرد، ابتدا با دست کمی سنگ شکاند و کمی مارها را به نمایش گذاشت و پول نسبتا خوبی جمع کرد.
وقتی همه پولهایشان را دادند، گفت که اینها ابزار کار پهلوان است، وگرنه هدف از این میدان، ذکر علی و اولاد علی است، بعد تعریف کرد که: «چند وقت پیش، یک ماه برای معرکه به کربلا رفته بودم و حین اجرای برنامه دیدم همه سراسیمه به سمت حرم دویدند، من هم جلو رفتم و جمعیت را کنار زدم و دیدم یک جوان شفا گرفته، ولی مشتش بسته شده و هر کاری که می‌کنند، باز نمی‌شود. یکی از علما را آوردند و قرآن خواند و دست جوان باز شد و دیدیم در دستش یک سکه با تمثال امام حسین علیه السلام وجود دارد. آن سکه را ضرب کردند و من دوازده هزار عدد از آن را آب طلا زدم و برای شما هدیه آوردم.
این هدیه را به هر کسی نمی‌دهم، به کسی می‌دهم که قدر آن را بداند. چند وقت پیش یک جوانی که مشکل داشت، با گریه پیش من آمد و یک سکه از من گرفت و دفعه بعد به من صدهزار تومان داد و گفت مشکلم حل شده. این سکه محافظ شما خواهد بود، دو ماه پیش خانمی سکه‌ای گرفت و ...
من فقط یک دور می‌زنم و به هرکس که سکه خواست، می‌دهم و بعد جعبه را در ماشین می‌گذارم و دیگر به کسی نمی‌دهم. بعدا اگر در زندگی‌تان مشکل پیش آمد نگویید که چرا من از پلهوون ممد سکه نگرفتم. با این سکه امام حسین و حضرت ابالفضل زندگی شما را بیمه می‌کنند. اگر یک نفری، یک سکه بگیر، اگر سه نفرید، سه سکه ...».
همه که آماده دریافت سکه شدند، گفت: «من این سکه را همین طوری نمی‌دهم، سکه هدیه دارد و هدیه آن یک هزار تومانی است».
خلاصه جمعیت زیادی سکه گرفتند و بوسیدند و به روی دیده گذاشتند و رفتند. پهلوان ماند و اسکناسهای سبز و آبی، من ماندم و سوالهای بی جواب پسرم که پس چرا ما از این سکه ها نگرفتیم؟

 

پی نوشت:
چند روز بعد از همان مکان عبور می‌کردم. پهلوان دیگری همانجا معرکه گرفته بود: «جوانمرد، دست راستت رو ببر بالا. حالا بلند بگو که دستت رو بیشتر دوست داری یا ابالفضل رو؟ .... صدات رو نشنیدم، بلند جواب بده. دستت رو بیشتر دوست داری یا ابالفضل رو؟ .... حالا که ابالفضل رو بیشتر دوست داری، دستت رو ببر توی جیبت و به نیت ابالفضل یک هزاری از جیبت در بیار و یک سکه از پهلوون بگیر... اگه این هزاری رو به این سکه ندی، چند برابرش رو باید به آقای دکتر بدی ... من فقط یک دور می‌زنم و بعد سکه ها را در ماشین می‌گذارم، صد هزار تومن هم بدی دیگه بهت سکه نمی‌دم....».


کلمات کلیدی:
 
پنج پیشنهاد برای ایجاد تصویر ذهنی بهتر از خویشتن
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۱ 

دست از مقایسه خود با دیگران بردارید:
 می‌پرسید چرا؟ زیرا نباید این کار را بکنید. زیرا شما منحصر به فرد هستید. اولین و آخرین در نوع خود! هیچ کس دیگری در این جهان کاملا شبیه شما نیست، نبوده و نخواهد بود. خیلی‌ها ممکن است زیباتر، بلندتر، خوش‌ اندام‌تر، باهوش‌تر، خوش‌صداتر و یا ورزیده‌تر از شما باشند، اما هیچ کس و مطلقا هیچ کس نیست که بتواند در «شما بودن» بهتر از شما باشد!

سعی نکنید همه را راضی نگهدارید:
 وقتی سعی می‌کنیم همه را از خود راضی نگهداریم، در واقع محتاجیم که مورد تایید آنها قرار بگیریم و این به خاطر آن است که هنوز مورد تایید خودمان قرار نگرفته‌ایم. راضی نگهداشتن همه آدمها، غیر ممکن است. نیاز به تایید دیگران داشتن مثل این است که بگوییم: «من به تایید شما بیشتر اهمیت می‌دهم تا به نظری که خودم درباره خوشتن دارم». اما این بدان معنی نیست که ما باید از جویا شدن نظرات کسانی که برایشان احترام قائل هستیم امتناع کنیم.

دست از ملامت دیگران بردارید:
 ما برای موجه کردن عذرها و توجیه کاستی‌هایمان، والدین، معلمان، جامعه، دولت، وسایل ارتباط جمعی، فقر، بیماری و هر چیز دیگری را که بیابیم، مورد سرزنش قرار می‌دهیم. سرزنش کردن دیگران، همیشه یکی از بزرگترین بهانه‌ها برای شانه خالی کردن از زیر بار مسؤولیت است.

مسؤولیت زندگی خود را به عهده بگیرید:
 شما باید مسؤولیت زندگی خود را به دوش بگیرید زیرا در این صورت زندگی شما از درون مغزتان کنترل می‌شود و شما تنها کسی هستید که در آنجا حضور دارید! شانه خالی کردن از زیر بار مسؤولیت زندگی خویشتن، بسیار آسان و بی‌زحمت است. بازی جالبی است. ابتدا دیگران را وادار می‌کنید که به جای شما تصمیم بگیرند و بعد وقتی معلوم شد انتخاب درستی صورت نگرفته، خود را معاف می‌کنید و به سرزنش دیگران می‌پردازید. بسیار ساده است، اما در حقیقت چیزی جز یک خودفریبی آشکار تعویض مسؤولیت‌ها نیست.

با خود منطقی باشید:
 همه ما باید با واکنش‌های ناگهانی و غیرمنطقی که نتیجه باورها و نگرش‌های ما هستند، به جدال و مبارزه بپردازیم. وقتی تصویر ذهنی ضعیفی از خویشتن داشته باشیم، به احتمال بسیار زیاد، این واکنش‌ها کوهی از ملامت و سرزنش را بر سر ما خالی خواهند کرد. حال این سؤال مطرح می‌شود که چگونه باید مانع از بروز این واکنش‌های آنی شده و به انتخاب واکنش صحیح بپردازیم؟ آسان‌ترین راه این است که قبل از ارائه هر گونه واکنشی، ابتدا از یک تا ده بشماریم، برای آرام کردن خود چند نفس عمیق بکشیم و بعد از خود چند سؤال واقع‌بینانه بپرسیم. مثلا: «چرا باید این عکس‌العمل را از خود نشان بدهم؟»، «چرا فقط جنبه های منفی را در نظر گرفته‌ام؟» ...

«نقل از کتاب زندگی کنیم یا فقط زنده باشیم»
«نوشته هایدن سارجنت -  ترجمه افضلی ‌راد»


کلمات کلیدی:
 
پدربزرگها و مادربزرگها
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٥ 

پدربزرگها و مادربزرگها برکت زندگی هستند و باعث همبستگی خانواده می‌شوند. از آن نعمتهایی هستند که تا از دستشان ندهی، قدرشان را نمی‌دانی. متاسفانه هفته گذشته مادربزرگ پدری‌ام از دنیا رفت و ما را از داشتن این نعمت محروم کرد. او از انسانهای نیک روزگار بود که با شور و شوق بسیار، بانی ساخت دو مسجد شده بود و تا آخرین شب زندگی‌اش، نماز شب را ترک نکرد.
گاهی اوقات از خاطرات پدرش، "بابا محسن" تعریف می‌کرد. می‌گفت یک شب فقیری به درب خانه آنها آمد. در آن شب همه دارایی آنها سه قرص نان بود و بابا محسن به همسرش گفت هر سه قرص نان را به فقیر بده و خودش خوابید.
کمی بعد با گریه از خواب بیدار شد و به همسرش گفت که مگر من نگفتم هر سه نان را بده، چرا یکی را ندادی؟ همسرش با تعجب می‌پرسد که از کجا فهمیدی؟ بابا محسن می‌گوید که خواب دیدم به کربلا رفته‌ام و در حال زیارت قبر امام حسین (ع) هستم. دو دور قبر را زیارت کردم و خواستم دور سوم را شروع کنم که جلویم را گرفتند و گفتند تو فقط حق داری دو دور زیارت کنی. این بود که فهمیدم تو یکی از نانها را به فقیر نداده‌ای.

پی نوشت:
هر وقت حالی داشتید، همه گذشتگان را با فاتحه‌ای یاد کنید.


کلمات کلیدی:
 
یک شهروند متمدن!
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠ 

صبح جمعه با خانواده رفتیم دشت لار تا چند ساعتی را به دور از هیاهوی شهر، در آرامش طبیعت به سر ببریم. یک جای مسطح که دید خوبی هم به قله دماوند داشت انتخاب کردیم، چادر زدیم و مستقر شدیم. پنچره چادر را به سمت قله زیبای دماوند باز گذاشته بودیم و داشتیم از آرامش طبیعت لذت می‌بردیم که ناگهان صدای گوشخراش ضبط ماشینی نزدیک شد: «دلمو شکوندی، برو حالشو ببر ...»  آمدند و دقیقا کنار ما پارک کردند و با همان صدای بلند ضبط مشغول خالی کردن وسایل شدند.
مثل یک شهروند متمدن! رفتم جلو و گفتم: «ممکن هست صدای ضبط رو یک مقدار کمتر کنید؟» [جمله قبل را با لحن مهران مدیری در نقش شصت چی بخوانید]. پدر خانواده صدای ضبط را کم کرد که یکی از سه دختر خانواده گفت: «ای بابا، ما هرجا میریم یکی از این آدمهای ... پیدا میشه». البته من هم اون کلمه سه نقطه رو نفهمیدم. دختر دیگه گفت: «اینجا هم نمی‌تونیم آزاد باشیم». می‌خواستم مثل یک شهروند متمدن!  در مورد حقوق شهروندی و این‌ که آزادی آنها نباید مزاحم دیگران باشد،‌ برایشان سخنرانی کنم که دیدم اینها تو باغ نیستند.
چند دقیقه بعد یکی از دخترها از توی چادرشان با صدای بلند به دیگری گفت که «آهنگ بیس رو بزار، بیسش هم زیاد کن». هر چی مادرشان فریاد می‌زد «ذلیل مرده‌ها صداش رو کم کنید»، گوششان بدهکار نبود. خلاصه بعد از گوش کردن چند آهنگ و لذت بردن از آزادی، ضبط را خاموش کردند. دو سه دقیقه در آرامش به صدای پرندگان گوش دادیم که ماشین دیگری نزدیک شد و «گل اومد بی وفایی یادم اومد...» و همین طور ماشین‌های بعدی. یاد ایرانی‌های تیپ ماهواره‌ای که راه میانبر گفته بود، افتادم.
بعد از ظهر که به خانه برگشتیم، احساس کردم که سرما خوردگی که از شب قبل داشتم خیلی شدید شده و باید حتما دارو استفاده کنم. به یک درمانگاه شبانه‌روزی رفتم و دکتر ویزیت کرد، برایم سه عدد آمپول پنی‌سیلین و قرص و شربت نوشت. با این که فردای آن روز در شرکت خیلی کار داشتم ولی وقتی نسخه را نوشت، گفتم: «اگر ممکنه برای فردا استعلاجی برایم بنویسید، چون با این وضعی که الان دارم، احتمالا فردا عوارض بیماری زیادتر خواهد شد و من نمی‌توانم سر کار بروم.». دکتر به کاغذی که زیر شیشه بود اشاره کرد و گفت: «ما اینجا استعلاجی نمی‌نویسیم». گفتم چرا؟ گفت: «تشخیص استعلاجی با دکتر است و من تشخیص دادم که شما به استراحت نیاز ندارید و تا فردا حالتان خوب می‌شود».
اینجا بود که به این نتیجه رسیدم که دیگر شهروند متمدن! بودن فایده‌ای ندارد. با صدای بلند گفتم: «چطور تشخیص دادید که من باید سه روز آمپول بزنم و دارو مصرف کنم، ولی تشخیص ندادید که به استراحت نیاز دارم؟ از کجا مطمئن هستید که فردا حالم خوب می‌شود؟ شما فردا صبح اینجا هستید که اگه حالم خوب نشد، استعلاجی بنویسید؟ باید حتما فردا هم بیایم ویزیت بدهم تا دکتر درمانگاه استعلاجی بنویسد؟ اگر فردا حالم خوب نشد چی؟»  دکتر بلند شد ایستاد و با صدای بلند گفت: «اگه حالت خوب نشد باید مرخصی بگیری، من تشخیص دادم که نیاز به مرخصی استعلاجی نداری». من هم مثل یک شهروند متمدن با صدای بلندتر شروع کردم به بحث کردن. با اینکه فردا در شرکت کارهای خیلی مهمی داشتم، ولی احساس کردم باید از حقوق شهروندی‌ام دفاع کنم. وقتی دید انگار با یک شهروند متمدن مواجه شده گفت: «اگر رئیس درمانگاه تشیص بدهد که نیاز به استراحت دارید، من استعلاجی می‌نویسم».
من هم مثل یک شهروند متمدن، یک راست رفتم اتاق رئیس درمانگاه و با صدای بلند شروع کردم به تعریف کردن ماجرا و همانطور که امیر علی از بیمه خسارت گرفته بود، برایشان قاطی کردم و رئیس درمانگاه، خودش برایم استعلاجی نوشت.

پی نوشت:
خیلی وقت‌ها به این نکته فکر می‌کنم که به پسرم یاد بدهم یک شهروند متمدن! باشد یا یک شهروند متمدن؟


کلمات کلیدی:
 
محکمه الهی
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٤ 

یک فایل صوتی به دستم رسیده که ظاهرا مراسم شب شعری است و شاعری خوش ذوق به نام «خلیل جوادی» شعر می خواند که پیشنهاد می کنم فایل صوتی شعر «محکمه الهی» را گوش کنید. چند بیت از شعر را در ادامه نوشتم. جای «محمدرضا شریفی‌نیا» خالی که این نقش را اجرا کند:

یه شب که من حسابی خسته بودم      هـمیـن جوری چشـامو بـستـه بودم
سیاهی چشام یه لحظه سر خورد      یه دفـعـه مثل مـرده ها خـوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده      مــحـکـمـه الــهــی بــر پا شـده
خدا نشسته مردم از مرد و زن      ردیف ردیف مقابلش واستادن
  چرتکه گذاشته و حساب می کنه      به بنده هاش عتاب خطاب می کنه
...
از توی جمع یکی بلند شد ایستاد     بلنــد بلنــــد هی صلوات فرستاد
    از اون قیافه های حق به جانب     هم از خودی شاکی هم از اجانب 
گفت چرا هیچ کی روسری سرش نیست      پس چرا هیچ کی پیش همسرش نیست
...
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی      یه خرده هم حبـس نفـس کن حاجی
  این همه آدم رو معطل نکن     بگیر بشین انقده کل کل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده     تازه هنوز کــرات دیگه مونده
           نامه تو پر از کارای زشته      کی به تو گفته جات توی بهشته
   بهشـت مـال آدمـای باحـاله     ولت کنم بری بهشت؟ محاله
    یادته که چقدر ریا می کردی     بنده های ما رو سیا می کردی
        تا یه نفر دور و برت می دیدی     چقدر والضالــــــین رو می کشیدی
...


کلمات کلیدی: