کافه پیانو (١)
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸ 

شش هفت سال آزگار است نتوانسته‌ام یک دست کت و شلوار تازه بخرم که وقتی می‌پوشمش، آنقدر بهم شخصیت بدهد که فکر کنم باید یک کاری بکنم، وگرنه قدر و قیمت کت و شلوار به این قشنگی را نداسته‌ام؛ و هیچ سالی توی همه این سالها نبوده است که دو جفت کفش، با هم داشته باشم که یک جفت‌شان همیشه واکس خورده و تمیز باشد، که وقتی پایم می‌کنم، حس کنم باید قدم بزرگی بردارم وگرنه حق مطلب را درباره کفش به این قشنگی ادا نکرده‌ام.
و هیچ پیراهنی هم نداشته‌ام که وقتی دکمه‌هایش را یکی یکی، رو به آینه می‌بندم، با خودم فکر کنم لعنتی از آن پیراهن‌هایی است که وقتی تن می‌کنی، بهت تکلیف می‌کند که زودباش، بجنب، یک کاری بکن.
و همیشه‌ی خدا از این جورابهای «سه جفت هزار تومن» پایم کرده‌ام که پای آدم بدجوری توی‌شان احساس سبکی و جلفی می‌کند و اعتماد به نفس را از آدم می‌گیرد. طوری که هر بار به شان نگاه می‌کنی؛ به خودت می‌گویی نه، با این پاپوش‌ها همان بهتر که سرت توی لاک خودت باشد.
کافه را باز کرده‌ام، برای این که با درآمدش بتوانم یکی دو دست کت و شلوار تازه بخرم که تویش احساس هویت کنم. دو جفت کفش تخت چرم بخرم که وقتی می‌پوشم شان، فکر کنم حالا هر چی، اما باید یک قدمی بردارم. پیراهنی بخرم که وقتی دکمه‌هایش را می‌بندم، فکر کنم یک چیز دیگر هم جور شد برای این که تکانی به خودم و دور و برم بدهم. از این جوراب‌ها بپوشم که اصلا گران نیست، اما پای آدم تویش احساس سبکی نمی‌کند و می‌تواند قدم‌های بلندی بردارد.
این همه حرف زدم برای این که به‌تان بگویم: لباسها این قدر مهم‌اند توی بودن و توی «چگونه بودن» مان، و اگر می‌بینید کسی کار بزرگی نمی‌کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند، یا اساسا آدم کوچکی است.


«نقل از کتاب کافه پیانو»
«نوشته فرهاد جعفری»

پی نوشت:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت؟
                                 نــــه، همین لباس زیباست نشان آدمیت!


کلمات کلیدی:
 
لطفا اش رو نگفتی!
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٢ 

ساعت ٢٠:٣٠ است و مهدی می‌داند که وقت اخبار است؛ با این که معمولا از چند دقیقه قبل، خودش صدایم می‌کند که بیا الان بیست و سی شروع می‌شود، ولی انگار این دفعه قصد این کار را ندارد.
[با لحنی معمولی] مهدی جان، بزن شبکه 2.
هیچ گونه عکس‌العملی از خودش نشان نمی‌دهد.
[با لحنی سوالی و کمی جدی] شنیدی چی گفتم پسرم؟ چرا کانال رو عوض نکردی؟
[با قیاقه ای حق به جانب] چون لطفا اش رو نگفتی.
چند ثانیه با خودم کلنجار می‌روم و بعد ...
[با کمی ناراحتی و بیان کلمه اول از روی اجبار] لطفا بزن شبکه دو.
باز هم از جایش تکان نمی‌خورد.
[کمی جدی‌تر] لطفا اش رو که گفتم، چرا کانال رو عوض نکردی؟
[با کمال خونسردی] لطفن بد اخلاق قبول نیست. لطفن مهربون قبوله.
باز هم با خودم کلنجار می‌روم و تصمیم می‌گیرم.
[با کمال تواضع و احترام] مهدی جان، لطفا بزن شبکه دو می‌خوام بیست و سی ببینم.
کانال را عوض می‌کند.
....
فردا شب باز ساعت ٢٠:٣٠ است و کنترل دست مهدی.
[با کمال تواضع و احترام] مهدی جان، لطفا بزن شبکه دو
هیچ گونه عکس‌العملی از خودش نشان نمی‌دهد.
[با کمال تعجب] من که لطفا اش رو مهربون گفتم چرا کانال رو عوض نکردی؟
[با قیافه ای حق به جانب] چون اولش ببخشید نگفتی.
[با لحنی که خودم هم نمی‌دانم شوخی است یا جدی] بده من اون کنترل رو ...

پی نوشت:
۱- نسل سوخته دقیقا ما هستیم. بچه که بودیم، پدر سالاری بود؛ بزرگ که شدیم فرزند سالاری شده. پس کی ما سالار باشیم؟
۲- تماشای تلویزیون یا یک برنامه خاص، دلیل نوشتن این مطلب نبود بلکه هدف اصلی، طرح مساله نوع ارتباط با فرزند است که در شرایط مختلف اتفاق می‌افتد و من فقط یک مثال ذکر کردم (اشاره به نظرات دوستان).


کلمات کلیدی:
 
راه بالا
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٩ 

صبح در دامن کوه
ناتوان و خسته
رو به بالا رفیتم
یک به یک آهسته

وقت بالا رفتن
همه با ناخن و چنگ
می خزیدیم آرام
بر سر صخره و سنگ

از سر قله ولی
همگی چابک وشاد
تا سرازیر شدیم
می دویدیم چو باد

راه بالا رفتن
مشکل و پیچان است
و سرازیر شدن
مثل آب آسان است

«قیصر امین‌پور»


کلمات کلیدی:
 
بادبادک بازی
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٤ 

تا حالا بادبادک بازی کرده‌اید؟ اگر جوابتان مثبت باشد، حتما می‌دانید هنگامی که بادبادک به هوا رفت، گاهی باد شدیدی زیر بادبادک می‌افتند و آن را به طور شدید به چپ و راست می‌کشاند. در این حالت اگر بخواهید مقاومت کنید، یا نخ پاره می‌‌شود یا بادبادک می‌شکند. تنها راه این است که نخ را شل کنید و بگذارید بادبادک تا جایی که می‌خواهد به عقب برود. بعد از مدتی به علت پایین آمدن زاویه، بادبادک کم کم شروع به پایین آمدن می‌کند. در این حالت باید کم‌کم نخ را جمع کنید و بادبادک را به سمت خودتان بکشید تا دوباره بالا بیاید.

بعد از مدتی بادبادک بازی، از میزان کشش رشته در دستتان متوجه می‌شوید که کی لازم است نخ را شل کنید و کی آن را سفت نمایید. یک تصمیم نابجا می‌تواند به سقوط بادبادک یا آسیب دیدن آن منجر شود.

در زندگی واقعی هم رشته‌های زیادی در دست ما است که می‌توانیم از میزان کشش آنها متوجه شویم که کی موقع سخت‌گیری و کی موقع سهل‌گیری است. این رشته می‌تواند مدیریت هزینه باشد. می‌تواند تربیت فرزند، رفتار با همسر، ارتباط با مدیر، مشتری و .... باشد. من معنی اعتدال و میانه‌روی در زندگی را برای خودم با این مثال حل کرده‌ام.

در زندگی معنوی هم خداوند سختی‌ها و آسانی‌ها را در پی هم برای ما می‌فرستد تا رشته ارتباط مان برقرار بماند و به پرواز خود ادامه دهیم. گاهی که شروع به سرکشی می‌کنیم، رشته را سفت می‌کند تا به سمت او برویم. هنگامی که دید ظرفیتمان در حال پرشدن است، آسانی می‌فرستد و ما دوباره فاصله می‌‌گیریم. «ان الانسان لیطغی ان راه استغنی» یعنی «به درستی که انسان طغیان می کند هنگامیکه خود را بی نیاز می‌بیند».

 

پی نوشت:

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند

نــگـاه دار ســر رشـــتـــه تـــا نــگـه دارد


کلمات کلیدی: