یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٥ 

ماجرای خواب فرعون و تعبیر حضرت یوسف علیه السلام را در خصوص هفت سال رونق و هفت سال قحطی می‌دیدم، یاد نفت ١۴٠ دلاری دیروز و ۴٠ دلار امروز و حساب ذخیره ارزی افتادم.
راستی ما در زندگی اجتماعی و شخصی‌مان چطور این پند را به کار می‌
بندیم؟ در کدام ابعاد؟


کلمات کلیدی:
 
پیک موتوری
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٥ 

با مشاور باکلاس بازاریابی و فروش شرکت که از دوستان قدیمی است، قرار جلسه‌ای اضطراری حدود ظهر گذاشته بودیم. داشتیم وارد جلسه می‌شدیم که متوجه شدم ناهار نخورده است. هر چه اصرار کردم سفارش غذا بدهم، گفت که بعد از این جلسه باید برای جلسه با مدیر عامل یکی از بزرگترین شرکتهای تولید کننده مواد شوینده و بهداشتی، سریع از دفتر ما - میدان هفت تیر - به میدان ونک برود. بالاخره قبول کرد که سفارش غذای حاضری بدهیم و او هم به کارش برسد.
اواخر جلسه بود که یکی از همکاران پیامک زد:
I`m so sorry! Could you Please come out for a minute? We don’t know how to decide about his lunch.
برایش نوشتم: Sausage Sandwich Please
جلسه بیش از زمانبندی طول کشید، حدود یک ربع به جلسه بعدی مشاور باکلاس باقی مانده بود که از جلسه بیرون آمدیم. نگران بود با این ترافیک چطور طی یک ربع به میدان ونک برسد.
سراغ ساندویچ را گرفتم، منشی گفت هنوز نرسیده. از او خواستم که به رستوران تلفن بزند و بگوید که غذای ما را با پیک موتوری بفرستد و به راننده موتور بگوید که باید از دفتر شرکت، به میدان ونک برود.
موتوری که رسید، با مشاور باکلاس پایین رفتیم. خوشبختانه یک وسپا بود. کیف چرم لپ‌تاپش را در خورجین موتور گذاشتم، ساندویچ را به یک دستش دادم و نوشابه را به دست دیگرش.
گفتم مهندس، این را گاز بزن، هر وقت تمام شد تو هم به مقصد می‌رسی!
...

چند دقیقه بعد، مشاور با کلاس که حسابی مشعشع شده بود پیامک زد:
وسپا و ساندویچ
کت و کیف چرم
وای چه لذتی ...


کلمات کلیدی: