تحول
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ 

سال سوم دوران دانشجویی برای اولین بار به عنوان مهندس صنایع در یک شرکت تولیدی مشغول به کار شدم. من که مثل خیلی از هم دوره‌ای‌‌هایمان فکر می‌کردم مسوولیت متحول کردن صنعت به عهده ما مهندسان صنایع است، در اولین روز کاری، پیش مدیر طراحی آن شرکت رفتم و با همان شناخت اندک، مشکلات شرکت را برایش برشمردم و گفتم که می‌خواهم در این شرکت تحول ایجاد کنم!
او که مردی دنیا دیده بود - و هنوز با هم در ارتباط هستیم - از من پرسید: «اولین روزی هست که در محیط صنعتی مشغول به کار می‌شوی؟» جواب مثبت دادم و گفت: «هر وقت برای کار وارد سازمانی می‌شوی، قبل از این که اظهار نظر کنی، ابتدا سیستم را به خوبی مطالعه کن و بشناس. قطعا کسانی که در آن شرکت کار می‌کنند، روشهای مختلف انجام کار را آزمایش کرده‌اند و مزایا و معایب آن را می‌دانند. تغییر یک سیستم کاری بسیار سخت و پیچیده است...».
این تذکر به جا باعث شد که در آن شرکت و در سایر محیطهای کاری، بهبود نسبی و تدریجی را مبنای کار قرار دهم و بپذیرم که اثر بهبود مستمر بسیار بیشتر از تحول‌های بنیادی و مهندسی مجدد است.
اگر نگاهی به مصاحبه مدیران رده عالی کشور بیاندازید، این کلمه تحول را در سخنان آنها خواهید یافت. به عنوان مثال: 
آقای حاجی بابایی در وزارت آموزش پرورش، به دنبال اجرای یک تحول بنیادین است. این در حالی است که دکتر علی احمدی - وزیر سابق آموزش و پرورش - در مراسم معارفه وزیر جدید، او را از تغییر سریع ساختار بر حذر داشته، به ایشان، بهبود تدرجی را توصیه کرده است.
ظاهرا آقای بهبهانی هم قصد دارد راه آهن را به زودی متحول کند.

پی نوشت:
طرح تحول اقتصادی هم که گل سر سبد تحول هاست. 
خدا به داد بیماری برسد که قرار است جراحی اقتصادی روی آن انجام شود.


کلمات کلیدی:
 
سه داستانک
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸ 

مترو
چهارمین قطار مترو هم ایستگاه را ترک کرد و او به علت ازدحام جمعیت نتوانست سوار شود. دیرش شده بود و امید نداشت که بتواند داخل واگن خانم‌ها برود. ناگهان فکری به ذهنش رسید. قطار بعدی که آمد، خود را میان جمعیت انداخت و چون مراعاتش را کردند، وارد واگن آقایان شد.
بعد از بسته شدن درب مترو، با صدای بلند به اطرافیانش گفت: «مگر نمی‌بینید اینجا خانم ایستاده است»؟ جوانی بلند شد و جای خود را به او داد.
امروز دقیقا صد و سی و هشتمین روزی است که او در شلوغ‌ترین ساعت از مبدا تا مقصد به راحتی روی صندلی می‌نشیند.

 

شب چله
به میوه فروشی که نزدیک شد، دست دختر کوچکش را محکم در دست گرفت و سرعتش را زیاد کرد تا او میوه‌ها را نبیند ولی همان چند لحظه کافی بود تا خرمالوهایی که زیر نور چراغ می‌درخشید، توجهش را جلب کند.
دخترک با زبان شیرین کودکانه گفت: «خلمالو، خلمالو ...»،  مادر او را بغل کرد و دور شد. دخترک گریه‌کنان با صدای بلند خواسته‌اش را فریاد می‌زد و مادر برای این که ساکتش کند، اخمی کرد و با دست به پشتش زد. دخترک سر روی شانه مادر گذاشت و آرام گرفت. مادر گام‌هایش را می‌شمرد و لحظه شماری می‌کرد تا به منزل برسد و بغض فرو خورده‌اش را آزاد کند.

 

چراغ راهنمایی
بیست ثانیه از چراغ سبز باقی مانده بود و به راحتی می‌توانست چهار راه را رد کند.  کمی سرعتش را بیشتر کرد تا با خیال راحت از چراغ بگذرد. نزدیک چهار راه که شد، ثانیه‌ها داشتند کم می‌شدند، چهارده، سیزده، ... ناگهان به جای دوازده، ثانیه به دو تغییر کرد!
دو، یک ... نمی‌توانست تصمیم بگیرد که ادامه بدهد یا بایستد. آیا با آن سرعت می‌توانست خودرو را متوقف کند؟
داشت تصمیم می‌گرفت که ... زرد، قرمز، حرکت موتور سوار، بازگشت همه به سوی اوست.

 

پی نوشت:
هر وقت می‌خواهم داستان کوتاه بنویسم، دستم به مطالب تلخ می‌رود. فکر می‌کنم خواندن کتاب "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" در به وجود آمدن این حس موثر بوده است.


کلمات کلیدی: