یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸ 

شاعران معاصر کم نیستند، یوسفعلی میرشکاک، عبدالجبار کاکایی، سعید بیابانکی، سهیل محمودی، علیرضا قزوه، ابوالفضل زرویی نصرآباد، نغمه مستشارنظامی، مژگان عباسلو  و بسیاری دیگر. اگرچه همه این هنرمندان تلاش خود را برای آفرینش آثار هنری جدید و متفاوت به کار می‌گیرند، ولی سطح کارهایشان نه تنها با قدما، که با نسل قبل از خود نظیر شهریار و مهرداد اوستا و رهی معیری هم قابل قیاس نیست.
در این میان، اشعار فاضل نظری از ساختار قوی‌تری برخوردار است. قالب شعر او بیشتر شبیه کارهای رهی است و خلاقیت زیادی در شعرهایش  به چشم می‌خورد.
یکی از اشعار او را در ادامه آورده‌ام.  بخش دیگری از کارهایش را می‌توانید در اینجا ببینید. البته ناگفته نماند مجموعه شعر "آنها" که آخرین اثر از کتابهای سه گانه اوست، از کیفیت کمتری نسبت به کارهای قبلی‌اش برخوردار است. 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار"
 تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
 این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی 
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست
 از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند


کلمات کلیدی:
 
خوشا آنان که هــِـّر از بــِـّر ندونند !
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥ 

در نمایشگاه متالورژی که ماه پیش در هتل المپیک برگزار شد، غرفه داشتیم. یک رقیب جدید که در نامش را شبیه نام شرکت ما گذاشته بود هم حضور داشت. یک روز مدیر عامل آن شرکت با برخوردی دوستانه به غرفه ما آمد و من هم به خوبی از او پذیرایی کردم.
مردی بازنشسته و خوش صحبت بود که کمی لهجه لری داشت. از دریاچه گهر و اشتران‌کوه و آبشار بیشه گفتم که حسابی سر ذوق آمد. پرسید این ها را از کجا می‌شناسی؟ پاسخ دادم که به نوعی هم‌ولایتی هستیم. یک دفعه با صدای بلند و  لهجه غلیظ لری به صحبت ادامه داد. گفتم ما اصلیت‌مان برای آن منطقه است و چند نسلی است که در تهران هستیم و من اصلا آن لهجه را بلد نیستم، ولی او گوشش به این حرفها بدهکار نبود ...
روز آخر نمایشگاه در حال مذاکره مهمی با تیم کارشناسی یکی از متقاضیان محصولاتمان بودم که ناگهان آقای مدیر عامل به همراه یک نفر دیگر وارد غرفه شدند. بلند شدم تا سر میز ننشینند. همراهش را که یک تاجر سنگ بود معرفی کرد و با لهجه لری گفت: «حاجی، ای مهندس جو همشهری ای مانه ... ».

همه منتظر بودند ببینند چه اتفاقی می‌افتد که آقای مدیر عامل دستش را روی شانه من گذاشت و حالتی متفکرانه به خود گرفت و با صدای بلند گفت: «خوشا آنان که هــِـّر از بــِـّر ندونند!».
من هم که مانده بودم چه جوابی بدهم، مثل پنگول – گربه برنامه خاله نرگس – جواب دادم: «استدعا دارم! استدعا دارم!».

 پی نوشت:
اگر از رفتار هم‌ولایتی‌هایتان مطمئن نیستید، بهتر است زود آشنایی ندهید!


کلمات کلیدی:
 
Enshallah no! Hatman
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦ 

در یکی از پروژه‌هایمان یک پیمانکار کره‌ای موازی با ما کار می‌کرد. مدیر پروژه کره‌ای،  کمی با فرهنگ  ایرانی آشنا شده بود، به همین دلیل در جلسات اگر کسی هنگام زمان دادن می‌گفت: «ان شاء الله تا فلان تاریخ کار را انجام می دهیم»، مدیر کره‌ای می‌ گفت:
Enshallah, no! Hatman


کلمات کلیدی: