کارآفرین دیوانه ایرانی!
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧ 

یک بازرگان متمول افغانی که با کشورهای ایران، امارات، تاجیکستان و ... واردات و صادارت داشت، با شریکشان که یک مهندس مشهدی است برای مذاکره خرید تجهیزات راه اندازی یک خط ریخته گری به شرکت آمده بودند. مهندس مشهدی که سی سال است شریک تجاری آنها است می گفت که تمدن در محل زندگی آنها در مزار شریف، کمی بهتر از چیزی است که در فیلم یوسف پیامبر - کنعان - می بینید. هیچ صنعت و کشاورزی وجود ندارد و مردم به سختی روزگار می گذرانند.
چقدر آن سرمایه دار افغانی برای کشورش ارزشمند است. با اینکه خودش از تمکن مالی خوبی برخوردار است و اکثر ماههای سال در کشورهای همسایه به سر می برد، می خواهد همه مشکلات و ریسک های سرمایه گذاری و تولید را تحمل کند تا اینکه برای قوم و قبیله اش شغل و منبع درآمد ایجاد کند.
روز بعد، یک کارآفرین اصفهانی به دفتر آمد. 45 میلیارد تومان سرمایه داشت و می خواست با آن و بدون استفاده از وام بانکی، کارخانه ریخته گری و نورد راه اندازی نماید. در بین جلسه از مشکلاتش می گفت. اینکه در جامعه به خاطر سرمایه ای که دارد، به او به چشم یک زالوی اقتصادی نگاه می کنند. برای دریافت مجوز به هر سازمانی که می رود، چون می بینند پول دارد بلافاصله به صورت مستقیم و غیر مستقیم تقاضای رشوه می دهند. می گفت در کشور چین وقتی می بینند کسی توانایی مدیریت یک کارخانه و صادرات را دارد، به او کارخانه می دهند، از پرداخت هزینه های انرژی معاف می کنند و حتی حقوق کارگر را هم دولت می دهد که تولید انجام شود ولی اینجا فقط باید حدود نیمی از سرمایه اش را برای دریافت زمین و مجوزهای لازم در شهرک صنعتی بدهد.
از اینجای بحث به طور ناخودآگاه هر چند ثانیه یک بار سرم را به علامت تایید تکان می دادم و می گفتم: بله… بله. داشتم فکر می کردم که ارزش این کارآفرینان برای کشور چقدر است؟ در این شرایط اقتصادی کشور نباید تسهیلات ویژه به این قبیل کارآفرینان داد؟ در این اقتصاد ناسالم که با دلالی و واسطه گری، سرمایه داران سودهای کلان به جیب می زنند، آیا نباید دست این کارآفرینان که می خواهند سرمایه خود را در صنعت به خطر بیاندازند، بوسید؟
همانطور داشتم بله... بله می گفتم که به خودم آمدم. دیدم دارد تعریف می کند که دوستانش چطور وامهای بنگاههای زود بازده را دریافت کرده اند و با آن دارند در دبی و کانادا برج سازی می کنند. می گفت من واقعا دیوانه هستم که با این شرایط پول خودم را می خواهم اینجا سرمایه گذاری کنم. من هم غرق در افکارم داشتم سرم را تکان می دادم و می گفتم: بله... بله.


کلمات کلیدی: