بیوتن
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢ 

این فصل، فصل پنج است. می‌پرسی چرا؟ روشن است. قرار بود داخل مملکتی شویم که در آن هر دو آدم  باحال و باصفایی  که به هم می‌رسند، به جای سلام و احوال پرسی، فریاد بکشند: "گیو می اِ فایو" و شرغ کف دستهایشان را به هم بکوبند. "گیو می اِ فایو" یعنی یک پنج به من بده! گور بابای ترجمه؛ یعنی بزن قدش! یعنی پنجه‌ات را بکوب توی پنجه‌ام. یعنی دستت را به من بده، دستهای تو با من آشناست ... شرغ!!
و البته دروغ نگویم، همین جوری هم بود. وارد جی.اف.کی. که شدم، تا ویزا را تایید کردند، دختری ترگل و ورگل با لباس سورمه‌ایِ افسری جلو آمد و از من پرسید که آیا ایرانی هستم؟ و من سر تکان دادم. خندید و گفت: "گیو می اِ فایو، من!"
عشق کرده بودم. اصلا انتظار چنین استقبال گرمی را نداشتم. زمین تا آسمان تفاوت می‌کرد با آن‌چه که در مورد آمریکا توی کله ما فرو کرده بودند. ته دلم قیلی ویلی می‌رفت که بعدِ بیست ساعت پرواز، شرغ بکوبم کفِ دستم را به کفِ دستش؛ اما ای کاش، کاش که این پلیس زن نبود تا راحت و بدون ترس از شرع و شارع و مشروع، شرغ می‌کوبیدم دستم را به دستش. صدایی مدرن از درونم برمی‌خیزد که کناس از ترشح نپرهیزد، دست بده و صدایی سنتی جوابش می‌دهد که شات آپ، دست ندهی‌ها!
دخترک پلیس انگار از گاوگیجه‌ی درونی من مطلع باشد، لبخند می‌زند و دوباره می‌گوید: "گیو می اِ فایو پلــیـــز" همان جور که "پلیز"ش را می‌کشد، مچ دست من را می‌گیرد و کف دستم را می‌کوبد توی یک استامپ پر از جوهر مشکی. شرغ. بعد از من می‌خواهد که کف دستم را روی کاغذی با سربرگ اف.بی.آی. فشار دهم و بچرخانم. به من می‌گوید که فینگرپرینت یا همان انگشت‌نگاری برای ایرانی‌ها و تبعه‌های چند کشور دیگر که مشکوک به فعالیتهای تروریستی هستند، لازم الاجرا است...

پی نوشت:
کتاب "بی وطن" یا به قول نویسنده، "بیوتن" را امیرعلی معرفی کرد، وقتی که در مورد "کافه پیانو" یک نقد نوشتم. این داستان ایرانی که نوشته رضا امیرخانی است، از اردیبهشت ٨٧ تا کنون، چند بار تجدید چاپ شده و به زیبایی تقابل سنت و مدرنیته را با قصه‌ای جذاب به تصویر می‌کشد. برای تعطیلات نوروز - اگر فرصت و حال مطالعه داشته باشید - خواندن این کتاب را به شما توصیه می‌کنم.


کلمات کلیدی: