به بهانه روز مادر
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٥ 

كودكی كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: «می‌گويند فردا شما مرا به زمين می‌فرستيد، اما من به اين كوچكی و بدون هيچ كمكی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد: « از ميان تعداد بسياری از فرشتگان، من يكی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد كرد.»
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه می خواهد برود يا نه: «اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها برای شادی من كافی هستند.» خداوند لبخند زد: «فرشته تو برايت آواز می‌خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود.»
كودك ادامه داد: «من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گويند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟» خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو، زيباترين و شيرين ‌ترين واژه‌هايی را كه ممكن است بشنوی، در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی.»
كودك با ناراحتی گفت: «وقتی می‌خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟» اما خدا برای اين سئوال هم پاسخی داشت: «فرشته‌ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد می‌دهد كه چگونه دعاكنی.»
كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: «شنيده‌ام كه در زمين انسانهای بدی هم زندگی می‌كنند. چه كسی از من محافظت خواهد كرد؟» خداوند پاسخ داد: «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتی اگر به قيمت جانش تمام شود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايی از زمين شنيده می‌شد. كودك می‌دانست كه بايد به زودی سفرش را آغاز كند. او به آرامی يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد.» خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد: «نام فرشته‌ات اهميتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا كنی.»


کلمات کلیدی: