غول چراغ
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٧ 

روزی شهردار تهران يك شیء فلزی خاك آلوده پيدا می كند و هنگام پاك كردن آن، ناگهان غول چراغ ظاهر می شود و به او می‌گويد هرچيزی می خواهی دستور بده تا برايت انجام دهم. شهردار می‌گويد من كه می‌دانم تو نمی توانی،‌ چرا وقتم را تلف می‌كنی؟ غول اصرار بسيار می كند و بالاخره شهردار با بی حوصلگی می‌گويد خدا را به من نشان بده.

غول كه مستاصل شده بود می گويد خدا را كه نمی شود ديد، خواهش می كنم يك خواسته ديگر بگو و مطمئن باش كه حتما آن را انجام می دهم و با اصرار بسيار او را راضی می‌كند تا خواسته دومش را  بگويد.

شهردار می گويد پس مشكلات شهر تهران را حل كن. غول چند ثانيه ای‌ پشت گوشش را می خاراند و پس از اندكی تامل می گويد: «گفتی خدا را چی»؟


کلمات کلیدی: