سه داستانک

مترو
چهارمین قطار مترو هم ایستگاه را ترک کرد و او به علت ازدحام جمعیت نتوانست سوار شود. دیرش شده بود و امید نداشت که بتواند داخل واگن خانم‌ها برود. ناگهان فکری به ذهنش رسید. قطار بعدی که آمد، خود را میان جمعیت انداخت و چون مراعاتش را کردند، وارد واگن آقایان شد.
بعد از بسته شدن درب مترو، با صدای بلند به اطرافیانش گفت: «مگر نمی‌بینید اینجا خانم ایستاده است»؟ جوانی بلند شد و جای خود را به او داد.
امروز دقیقا صد و سی و هشتمین روزی است که او در شلوغ‌ترین ساعت از مبدا تا مقصد به راحتی روی صندلی می‌نشیند.

 

شب چله
به میوه فروشی که نزدیک شد، دست دختر کوچکش را محکم در دست گرفت و سرعتش را زیاد کرد تا او میوه‌ها را نبیند ولی همان چند لحظه کافی بود تا خرمالوهایی که زیر نور چراغ می‌درخشید، توجهش را جلب کند.
دخترک با زبان شیرین کودکانه گفت: «خلمالو، خلمالو ...»،  مادر او را بغل کرد و دور شد. دخترک گریه‌کنان با صدای بلند خواسته‌اش را فریاد می‌زد و مادر برای این که ساکتش کند، اخمی کرد و با دست به پشتش زد. دخترک سر روی شانه مادر گذاشت و آرام گرفت. مادر گام‌هایش را می‌شمرد و لحظه شماری می‌کرد تا به منزل برسد و بغض فرو خورده‌اش را آزاد کند.

 

چراغ راهنمایی
بیست ثانیه از چراغ سبز باقی مانده بود و به راحتی می‌توانست چهار راه را رد کند.  کمی سرعتش را بیشتر کرد تا با خیال راحت از چراغ بگذرد. نزدیک چهار راه که شد، ثانیه‌ها داشتند کم می‌شدند، چهارده، سیزده، ... ناگهان به جای دوازده، ثانیه به دو تغییر کرد!
دو، یک ... نمی‌توانست تصمیم بگیرد که ادامه بدهد یا بایستد. آیا با آن سرعت می‌توانست خودرو را متوقف کند؟
داشت تصمیم می‌گرفت که ... زرد، قرمز، حرکت موتور سوار، بازگشت همه به سوی اوست.

 

پی نوشت:
هر وقت می‌خواهم داستان کوتاه بنویسم، دستم به مطالب تلخ می‌رود. فکر می‌کنم خواندن کتاب "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" در به وجود آمدن این حس موثر بوده است.

/ 12 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راه میانبر

داستان نویس هم که بودی و ما نمیدونستیم استاد.

حجازی

سلام داستان های قشنگی بودن مترو را بیشتر دوست داشتم

آیینه

داستانک مترو :تو این دوره و زمونه شاید از هر 138 بار یک بار اقایون حاضر بشن جاشون رو بدن به یه خانوم.معمولا در این جور مواقع اقایون تو فضا سیر می کنن. داستانک شب چله:خدا این شرایط رو برای هیچ پدر و مادری پیش نیاره داستانک چراغ راهنمایی:هیچ چیز به این اندازه حرص دراور نیست

محمد

یه دوستی میگفت زیباییهای زندگی لیاقت ماندگاری رو دارند پس از اونها بنویس. فکر کنم حرفش بی ربط نبود. اونقدر ذکر تلخیها و زشتیها رو تکرار کردیم که بودنشون برامون داره معمولی میشه. فکر کنم اثر داستانکهای شما روی من اگه اون رو 15 سال پیش می خوندم خیلی بیشتر بود. شاید تکرار تلخیها توی نوشته ها، رادیو، تلویزیون، فیلمها و... داره شفافیت لوح ضمیر انسان رو ازش میگیره.

امیرعلی

سلام! کام همه مان تلخ است! پس حرفها و نوشته هایمان لاجرم تلخ می شود! کام معدودی شیرین است! پس این تلخی برایشان عجیب و نفهمیدنی است! .... خدا کاممان را شیرین کناد!

از سرزمینهای دور

سلام... داستانهای قشنگی بود... نمی دونستم داستان هم می نویسید. چند روز پیش داشتم سر کلاس کارشناسی ارشد مجازی مدیریت اجرائی برای بچه ها در مورد NLP صحبت می کردم، یکی از همکلاسی های قدیمی تون از شما یاد کرد و اون گروههای پژوهشی دانشکده. یادش به خیر. اون پستی که در مورد رباعی و شعر و نظم بود را از وبلاگ شما و اکبر امروز خوندم. آخه چند وقتی فرصت نکرده بودم بیام این ورا. شرمنده. ما که اندازه این حرفا نیستسم، ولی چون فرموده بودید، با اجازه تون یکی دوتا نظم (به قول اکبر) رو اینجا میارم. وزن و قافیه رو به بزرگی خودتون ببخشید، چون در زمان محدود تراوش!! شده: :)

از سرزمینهای دور

عرض شود که (ادامه قبلی): امروز که نان، در photoshop و عکس است اینترنت و ADSL و وایمکس است یک سیستم 4کاره شد هدیه به من copier، printer، scanner با fax است و : اینترنت و ADSLام قلابی است در بحر مربع، این دل ام قلابی است آن دم که کلید shift را بگرفتم دیدم که tab و Alt و Dell ام قلابی است .. بازم عذرخواهی که در حضور اساتیدی مثل شما و اکبر و حسین شادمهر، ما جسارت کردیم. یا علی

شادمهر

تو چنان خوشبختی که خورشید ستاره اقبال توست.

علی یوسفی

سلام آقا مجدید . خیلی جالب نوشتی. شاد باشی (جواب کامنتت را هم در ادامه ی نظرت در وبلاگم نوشتم) [گل]

پالاش

آقا ارادات قدیم مون تجدید بیعت شد. بسی کیفور شدیم که دست به داستانی. آقا واسه ارادات چه فرمی رو باید پر کرد؟