به بهانه روز بزرگداشت عطار (25 فروردین) – قسمت دوم

نمونه‌هایی دیگر از داستانهای کوتاه منطق‌الطیر:

 دیــد مـجــنــون را عــزیــزی، دردنــاک      کـو مـیـانِ رهـگـذر می بـیخـت خـاک

گفت «ای مجنون چه می جویی چنین؟»     گفت «لـیـلـی را هـمی جـویـم  یـقـیـن»

گفت «لـیـلـی را کـجـا یــابــی زخــاک؟      کِـی بـوَد در خـاک شــارع درّ پـاک؟»

گفت «من می جـویمش هـرجا که هست      بو که جایی، یک دمش، آرم به دست»

***************************

حـق تعـالی گفـت با مــوسـی بـه راز       کـ«ـا آخر از ابلیس رمزی جوی باز»

چـون بـدیـد ابلیـس را مـوسـی به راه        گـشت از ابـلـیـس، مـوسـی، رمزخـواه

گفـت «دایـم یـاد دار ایـن یک سخـن       «من» مـگو تا تـو نگـردی همچو من»

***************************

مالـکِ  دیـنار را گـفـت آن عــزیـز        «من ندانم حال خود، چونی تو نیز؟»

گفت «بر خوانِ خدا نان می خورم         پـس همه فـرمان شـیـطان مـی بـرم»

***************************

سائـلی بنشسـت در پیـش جـُـنِـیـد         گفت «ای صیـدِ خـدا بـی هـیچ قـیـد

خوشدلیِّ مرد کی حاصل بـوَد؟»         گفت «آن ساعت که او در دل بوَد»

***************************

یافت مردی گـورکن عـمـری دراز       سائلی گفـتـش که «چیـزی گـوی باز

تا چو عمری گور کندی در مغاک       چه عجایب دیده ای در زیر خاک؟»

گفت «این دیدم عجایب حسب حال       کاین سگ نـفـسـم هـمی هـفـتـاد سال

گور کنـدن دید و یک ساعت نمـرد       یک دمـم فرمان یک طاعـت نبـرد»

***************************

گفت یـوسـف را چو مـی بـفروختند      مـصـریان از شـوقِ او مـی سـوختند

چـون خریـداران بـسـی بـرخـاسـتند      پنج ره همسنگ، مُـشـکـش خـواستند

زان زنی پیری به خـون آغشته بود      ریـسـمـانـی چـنـد در هـم رشـتـه بود

زان مـیـانِ جـمـع آمــد در خــروش      گـفـت «ای دلالِ کــنـعـانـی فــروش

زآرزویِ ایــن پــسـر سـرگـشـتـه ام      دَه کــلاوه ریــســمــانــش رشـتـه ام

ایـن ز مـن بسـتان و با مـن بیـع کن      دست در دستِ منش نِه بـی سُخـُن»

خنـده آمد مـرد را گفت «ای سـلـیـم      نیسـت در خـوردِ تـو ایـن درّ یـتـیـم

هسـت صـد گنجـش بـهـا در انجمـن      مَه تو و مَه ریسمانت! ای پیر زن»

پـیـرزن گـفـتا «کـه دانـسـتـم یـقـیـن      کایـن پسـر را کـس بنفـروشـد بدین

لیک اینـم بـس که چه دشمـن، چه دوسـت      گـویـد ایــن زن از خــریــدارانِ اوســت»

***************************

داد از خــود پــیــر تـرکـســتـان خـبـر       گفت «مـن دو چیـز دارم دوست تر

آن یـکـی اسـب اســت ابـلــق گـام زن       وین دگر یک، نیست جز فرزندِ من

گــر خـبـر یـابـم بـه مـرگِ ایـن پـسـر       اسب مـی بـخـشـم به شکـرِ ایـن خبر

زان که می بینم که هستند این دو چیز      چـون دو بـت دردیـدۀ جـان عـزیـز»

***************************

بــوسـعــیــدِ مـهـنـه در حـمّـام بـود      قایـمـش افـتـاد و مـردی خـام بـود

شــوخِ شــیــخ آورد تـا بــازویِ او      جمـع کـرد آن جمله پیـشِ رویِ او

شیـخ را گفتا «بگـو ای پـاک جـان      تا جوامردی چه باشد در جهان؟»

شیخ گفتا «شوخ پنهان کردن است      پیش چشـمِ خلـق، نا آوردن است»

ایــن جــوابــی بــود بــر بــالایِ او     قـایــم افـتـاد آن زمــان در پـایِ او

چـون بـه نـادانیّ خویش اقرار کرد     شیـخ خـوش شد، قایم استغفار کرد

 

خــالــقــا پــروردگـــارا مُـنـعـِــمـــا     پـادشــهـــا کــارســازا مُــکــرِمــا

چــون جـوانـمـردیّ خـلـق عـالـمی      هسـت از دریایِ فضـلت، شبنمـی

قـایـم مـطـلـق تـویـی امــا بــه ذات      وز جـوانـمـردی نیایـی در صفات

شـوخـی و بـی شـرمـیِ مـا درگـذار     شـوخِ مـا واپیـشِ چـشـمِ مـا مـیـار

پی نوشت:
- مطلب اول، مطلب دوم و مطلب سومی که قبلا در خصوص تذکرة‌‌الاولیاء نوشته بودم را نیز بخوانید.

می‌بیخت: غربال می کرد
پنج ره: پنج برابر
زان زنی پیری: یکی از آن زنهای پیر
کلاوه: کلاف
مَه تو و مَه ریسمانت: نه تو باشی و نه ریسمانت
قایم: دلاک، کیسه کش حمام
شوخ: چرک بدن
بر بالای او: مناسب او

/ 6 نظر / 22 بازدید
میثم

احسنت. عالي. آقا ممنون.

راه میانبر

می فرماید که: شـوخـی و بـی شـرمـیِ مـا درگـذار شـوخِ مـا واپیـشِ چـشـمِ مـا مـیـار

حجازی

سلام عجب شعرهایی انتخاب کردید ! ویران شدم: داد از خــود پــیــر تـرکـســتـان خـبـر ......

آیینه

خیلی عالی بود.انتخاب های خیلی خوبی بود _البته به جز داستان فرزند و اسب که نپسندیدم.

شادمهر

لذت برديم.

امیرعلی

سلام. انتخابهای خیلی خوبی بود و ممنون از یادآوری روز عطار. اینقدر غرق در یادآوری اجباری روز فناوری هسته ای هستیم که روز عطار را فراموش کرده ایم.