خوشا آنان که هــِـّر از بــِـّر ندونند !

در نمایشگاه متالورژی که ماه پیش در هتل المپیک برگزار شد، غرفه داشتیم. یک رقیب جدید که در نامش را شبیه نام شرکت ما گذاشته بود هم حضور داشت. یک روز مدیر عامل آن شرکت با برخوردی دوستانه به غرفه ما آمد و من هم به خوبی از او پذیرایی کردم.
مردی بازنشسته و خوش صحبت بود که کمی لهجه لری داشت. از دریاچه گهر و اشتران‌کوه و آبشار بیشه گفتم که حسابی سر ذوق آمد. پرسید این ها را از کجا می‌شناسی؟ پاسخ دادم که به نوعی هم‌ولایتی هستیم. یک دفعه با صدای بلند و  لهجه غلیظ لری به صحبت ادامه داد. گفتم ما اصلیت‌مان برای آن منطقه است و چند نسلی است که در تهران هستیم و من اصلا آن لهجه را بلد نیستم، ولی او گوشش به این حرفها بدهکار نبود ...
روز آخر نمایشگاه در حال مذاکره مهمی با تیم کارشناسی یکی از متقاضیان محصولاتمان بودم که ناگهان آقای مدیر عامل به همراه یک نفر دیگر وارد غرفه شدند. بلند شدم تا سر میز ننشینند. همراهش را که یک تاجر سنگ بود معرفی کرد و با لهجه لری گفت: «حاجی، ای مهندس جو همشهری ای مانه ... ».

همه منتظر بودند ببینند چه اتفاقی می‌افتد که آقای مدیر عامل دستش را روی شانه من گذاشت و حالتی متفکرانه به خود گرفت و با صدای بلند گفت: «خوشا آنان که هــِـّر از بــِـّر ندونند!».
من هم که مانده بودم چه جوابی بدهم، مثل پنگول – گربه برنامه خاله نرگس – جواب دادم: «استدعا دارم! استدعا دارم!».

 پی نوشت:
اگر از رفتار هم‌ولایتی‌هایتان مطمئن نیستید، بهتر است زود آشنایی ندهید!

/ 2 نظر / 16 بازدید
محمد

[سوال] خيلي سطح جمله بالا بود من كه نفهميدم تناسب معناييش چي بود.

راه میانبر

عجب. بعد از سال ها آشنایی تازه فهمیدم کجایی هستی!