مشتری وفادار

هفته‌ای که گذشت، برای برگزاری نمایشگاه متالورژی به مشهد رفته بودم. وقتی از پله‌های هواپیما پایین می‌آمدم، دیدم که یک خودروی ون کنار اتوبوس پارک شده و یک نفر با لباس فرم جلوی آن ایستاده و تابلوی بزرگی در دست دارد که روی آن نام هتلی که من هم قرار بود به آنجا بروم، نوشته شده است.

با خودم گفتم بد نیست به آنها بگویم که من هم به همان هتل می‌روم، ممکن است بتوانند من را هم با خودشان ببرند. بعد گفتم حتما راننده جواب منفی می‌دهد و فقط یک تقاضای بیهوده کرده‌ام.

بالاخره جلو رفتم و سلام کردم و گفتم نمی‌دانم منتظر چه کسی هستید ولی من هم می‌خواهم به همان هتل برم.

با احترام اسمم را پرسید و وقتی خودم را معرفی کردم گفت که منتظر من بوده. کیف دستی‌ام را گرفت و داخل ون برد و من هم با تعجب سوار شدم. پرسید که بار به قسمت باربری تحویل داده‌ام که جواب مثبت دادم. تگ بار را گرفت و من را به قسمت تشریفات فرودگاه برد. در مدتی که رفت تا چمدان را بگیرد، در قسمت مهمانان ویژه از من پذیرایی کردند و تقریبا داشتم مطمئن می‌شدم که احتمالا اشتباهی رخ داده است.

در مسیر فرودگاه تا هتل خیلی خودم را کنترل کردم که نپرسم این همه لطف نتیجه کدام کار نیکی است که من انجام داده‌ام، دلیل نپرسیدن هم این بود که احتمال دادم متوجه شود من را با کس دیگری اشتباه گرفته است!

به هتل رسیدیم و به اتاق رفتم. کاتالوگ هتل را ورق می‌زدم که دیدم نوشته این هتل ترانسفر رایگان از فرودگاه تا هتل دارد. برایم سوال شد که از کجا متوجه شدند من چه موقعی می‌رسم. به منشی شرکت زنگ زدم و پرسیدم از هتل تماس نگرفتند؟ گفت که روز قبل تماس گرفتند و شماره پرواز را پرسیدند.

 

پی نوشت:

مشاور بازاریابی و فروش شرکت می‌گوید: «هر سازمان سه دسته مشتری دارد:  ناراضی، راضی و خوشنود. مشتری خوشنود کسی است که احساس کند خیلی بیش از آنچه به شما پول داده، از شما کالا و خدمات دریافت کرده است. کاری کنید که مشتری احساس کند سر شما کلاه گذاشته است. با خدمت و محصول غیر متعارف او را غافلگیر کنید. در این صورت است که مشتری به شما وفادار می‌شود».

/ 9 نظر / 21 بازدید
میثم

آقا شما مشهد کدام کشور رفته بودید!؟! یه کم که چه عرض کنم خیلی نامتعارف بود!!!

امیرعلی

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان یک دفعه هم ذنبال ما روی باند آمده بودند! منتهی ما را به جای هتل به جای دیگری بردند! آدمیزاد باید احتیاط کند! بعد از آن دیگر روی باند سوار هیچ ماشین غیر اتوبوسی نشدم! حالا ناگفته نماند که آن دفعه هم اشتباه لپی بود! و تشابه فامیلی! ... یا علی مدد!

آیینه

بیشترهتل های کیش این چنین خدماتی دارند.البته گروهی ادما رو سوار ون می کن و کل چمدان ها را هم در ون دیگه ای می ذارن.خودشون هم چمدونا رو دوباره تو هتل پیاده! می کنن...ولی خب تو مشهد این موضوع یک کم عجیبه

سوفی

"دلیل نپرسیدن هم این بود که احتمال دادم متوجه شود من را با کس دیگری اشتباه گرفته است!"خیلی جالب بود کلی خندیدم.... چقدر احترام گذاشتن به شهروندان و مشتریان که در کل دنیا امری رایجه توی بعضی نقاط کره زمین امری عجیب میشه...

راه میانبر

مجیدجان واقعا ازت توقع خالی بندی نداشتم. سوژه کم آوردی دیگه چرا داستان تخیلی می نویسی؟

از سرزمینهای دور

:)) بیشتر از نوشته شما, کامنتای دوستان جالب بود!! اونقدر وضع خدمات رسانی تو مملکت افتضاحه که هیچکی داستان شما رو باور نکرده!! به نظرم بد نیست یه تشکر مکتوب از رئیس هتل داشته باشید. اونم احتمالا از این چیزا ندیده!

سوفی

سلام. ما که خوشحال میشیم به شما و خونواده گرامیتون زحمت بدیم!. دلمون هم حسابی برای کوه رفتن تنگ شده ( اینجا نه کوه داره نه جنگل نه دشت!)انشالا که بتونیم ببینیمتون.

کوچولو

نتیجه اخلاقی در زندگی شخصی: توقع رو این قدر پایین بیارین که ادما هر کاری کردن خشنود باشین. :) نارضایتی کلا ریشه کن می شه.

م

سلام خیلی باحال بود فکر کنم یواش یواش مشتری داره به حساب می یاد