عجب روزگاری شده!

یادم هست وقتی کوچک بودم، شبها که از مهمانی برمی‌گشتیم، پدرم در طی مسیر، هرجا که خانواده‌ای کنار خیابان می‌دید توقف می‌کرد، جمع‌تر می‌نشستیم و تا هرجا که مسیرمان اجازه می‌داد، آنها را هم می‌رسانیدم. این کار بدون هیچ انتظاری انجام می‌شد و بزرگترین اثرش، آموزش نوع دوستی به ما بود.
در ماههای اخیر که بیشتر به کارخانه تردد دارم، خیلی وقتها که دیرتر محل کار را ترک می‌‌کنم، کارگرانی را می‌بینم که در تاریکی و سرما کنار جاده شهرک صنعتی منتظر تاکسی ایستاده‌اند. اوایل خیلی با خودم کلنجار می‌رفتم که حداقل تا ورودی شهرک برسانمشان یا خیر. یک بار هم این کار را کردم، ولی از وقتی که ماجرای زورگیری برای یکی از دوستانم پیش آمده، عطای این کار خیر را به لقایش بخشیدم.
واقعا عجب روزگاری شده! کار خیر هم می‌خواهی انجام بدهی، باید نگران جانت باشی!

/ 5 نظر / 31 بازدید
مسعود

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست به روزم و منتظرقدمهای سبزتون [گل]

مسعود

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست به روزم و منتظرقدمهای سبزتون [گل]

میثم

بله متاسفانه اين قضيه هست، آدم نميدونه چکار کنه

شادمهر

متاسفانه آنقدر جامعه بد شده است كه آدم وقتي توي ماشين خودش هم مي نشيند بايد دربها را قفل كند، نكند پشت چراغ قرمز مورد زورگيري قرار گيرد (كما اينكه براي بعضي افراد اتفاق افتاده) چه رسد با اينكه بخواهي چند نفر را هم سوار كني. در اين شرايط آدم مي ماند و يك عذاب وجدان سخت!

محمد تقی

همیشه وقتی افرادی را می بینم که دیروقت و یا در سرما منتظرند افسوس می خورم که ایکاش اینقدر احساس امنیت داشتم تا می توانستم حس نوع دوستی خودم را ارضا کنم...