پدربزرگها و مادربزرگها

پدربزرگها و مادربزرگها برکت زندگی هستند و باعث همبستگی خانواده می‌شوند. از آن نعمتهایی هستند که تا از دستشان ندهی، قدرشان را نمی‌دانی. متاسفانه هفته گذشته مادربزرگ پدری‌ام از دنیا رفت و ما را از داشتن این نعمت محروم کرد. او از انسانهای نیک روزگار بود که با شور و شوق بسیار، بانی ساخت دو مسجد شده بود و تا آخرین شب زندگی‌اش، نماز شب را ترک نکرد.
گاهی اوقات از خاطرات پدرش، "بابا محسن" تعریف می‌کرد. می‌گفت یک شب فقیری به درب خانه آنها آمد. در آن شب همه دارایی آنها سه قرص نان بود و بابا محسن به همسرش گفت هر سه قرص نان را به فقیر بده و خودش خوابید.
کمی بعد با گریه از خواب بیدار شد و به همسرش گفت که مگر من نگفتم هر سه نان را بده، چرا یکی را ندادی؟ همسرش با تعجب می‌پرسد که از کجا فهمیدی؟ بابا محسن می‌گوید که خواب دیدم به کربلا رفته‌ام و در حال زیارت قبر امام حسین (ع) هستم. دو دور قبر را زیارت کردم و خواستم دور سوم را شروع کنم که جلویم را گرفتند و گفتند تو فقط حق داری دو دور زیارت کنی. این بود که فهمیدم تو یکی از نانها را به فقیر نداده‌ای.

پی نوشت:
هر وقت حالی داشتید، همه گذشتگان را با فاتحه‌ای یاد کنید.

/ 5 نظر / 23 بازدید
راه میانبر

خدا رحمتشون کنه. من که از چهار پدربزرگ و مادربزرگم فقط یکی را دیدم که اون رو هم همون شش هفت سالگی از دست دادم.

اميرعلي

سلام! رحم الله من يقرا فاتحه مع الصلوات: بسم الله الرحمن الرحيم. الحمدلله رب العالمين الرحمن ارحيم مالك يوم الدين اياك نعبد و اياك نستعين اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و الضالين ..... خدا رحمتشون كنه و قرين رحمت پروردگار باشند انشالله! به شما هم تسليت مي گم. ماجراي 2دور زيارت جالب بود! عبادت به جز خدمت خلق نيست.... يا علي مدد!

رژین

سلام مطلبی در سایت تابناک در مورد سریال شهریار است با عنوان : انتقاد دختر شهریار از سريال شهريار به تاریخ 16 اردیبهشت . اگر وقت کردید بخوانید منم گیر دادما !!

حجازی

سلام پیغام قبلی را من نوشته ام اما دقت نکردم ودر بخش آدرس / آدرس وب لاگ دخترم بود وبدون اینکه آن را عوض کنم دکمه ارسال را زدم

حجازی

سلام می خواستم بگم نسبت دارم . گفتم مچم رو می گیرید و می گید:" بهش بگو مجید سلام رسوند. آخه تو ترحمه فلان کتاب باهاش همکار بودم" آخه چند سال پیش در آزمونی شرکت کرده بودم .خانمی که می خواست کارت ورود به جلسه را به من بده اسمم را که دید پرسید ناصر حجازی باشما نسبت داره ؟ شیطون رفت زیر جلدم وگفتم پسر عمومه . گفت چه خوب به آتوسا سلام برسون .البته من کم نیاوردم و گفتم مگه آتوسا رو می شناسید ؟ گفت : یه زمانی هم تیمی بودیم . من هم فرار را بر قرار ترجیح دادم وخداحافظی کنان آنجا را ترک کردم