یک شهروند متمدن!

صبح جمعه با خانواده رفتیم دشت لار تا چند ساعتی را به دور از هیاهوی شهر، در آرامش طبیعت به سر ببریم. یک جای مسطح که دید خوبی هم به قله دماوند داشت انتخاب کردیم، چادر زدیم و مستقر شدیم. پنچره چادر را به سمت قله زیبای دماوند باز گذاشته بودیم و داشتیم از آرامش طبیعت لذت می‌بردیم که ناگهان صدای گوشخراش ضبط ماشینی نزدیک شد: «دلمو شکوندی، برو حالشو ببر ...»  آمدند و دقیقا کنار ما پارک کردند و با همان صدای بلند ضبط مشغول خالی کردن وسایل شدند.
مثل یک شهروند متمدن! رفتم جلو و گفتم: «ممکن هست صدای ضبط رو یک مقدار کمتر کنید؟» [جمله قبل را با لحن مهران مدیری در نقش شصت چی بخوانید]. پدر خانواده صدای ضبط را کم کرد که یکی از سه دختر خانواده گفت: «ای بابا، ما هرجا میریم یکی از این آدمهای ... پیدا میشه». البته من هم اون کلمه سه نقطه رو نفهمیدم. دختر دیگه گفت: «اینجا هم نمی‌تونیم آزاد باشیم». می‌خواستم مثل یک شهروند متمدن!  در مورد حقوق شهروندی و این‌ که آزادی آنها نباید مزاحم دیگران باشد،‌ برایشان سخنرانی کنم که دیدم اینها تو باغ نیستند.
چند دقیقه بعد یکی از دخترها از توی چادرشان با صدای بلند به دیگری گفت که «آهنگ بیس رو بزار، بیسش هم زیاد کن». هر چی مادرشان فریاد می‌زد «ذلیل مرده‌ها صداش رو کم کنید»، گوششان بدهکار نبود. خلاصه بعد از گوش کردن چند آهنگ و لذت بردن از آزادی، ضبط را خاموش کردند. دو سه دقیقه در آرامش به صدای پرندگان گوش دادیم که ماشین دیگری نزدیک شد و «گل اومد بی وفایی یادم اومد...» و همین طور ماشین‌های بعدی. یاد ایرانی‌های تیپ ماهواره‌ای که راه میانبر گفته بود، افتادم.
بعد از ظهر که به خانه برگشتیم، احساس کردم که سرما خوردگی که از شب قبل داشتم خیلی شدید شده و باید حتما دارو استفاده کنم. به یک درمانگاه شبانه‌روزی رفتم و دکتر ویزیت کرد، برایم سه عدد آمپول پنی‌سیلین و قرص و شربت نوشت. با این که فردای آن روز در شرکت خیلی کار داشتم ولی وقتی نسخه را نوشت، گفتم: «اگر ممکنه برای فردا استعلاجی برایم بنویسید، چون با این وضعی که الان دارم، احتمالا فردا عوارض بیماری زیادتر خواهد شد و من نمی‌توانم سر کار بروم.». دکتر به کاغذی که زیر شیشه بود اشاره کرد و گفت: «ما اینجا استعلاجی نمی‌نویسیم». گفتم چرا؟ گفت: «تشخیص استعلاجی با دکتر است و من تشخیص دادم که شما به استراحت نیاز ندارید و تا فردا حالتان خوب می‌شود».
اینجا بود که به این نتیجه رسیدم که دیگر شهروند متمدن! بودن فایده‌ای ندارد. با صدای بلند گفتم: «چطور تشخیص دادید که من باید سه روز آمپول بزنم و دارو مصرف کنم، ولی تشخیص ندادید که به استراحت نیاز دارم؟ از کجا مطمئن هستید که فردا حالم خوب می‌شود؟ شما فردا صبح اینجا هستید که اگه حالم خوب نشد، استعلاجی بنویسید؟ باید حتما فردا هم بیایم ویزیت بدهم تا دکتر درمانگاه استعلاجی بنویسد؟ اگر فردا حالم خوب نشد چی؟»  دکتر بلند شد ایستاد و با صدای بلند گفت: «اگه حالت خوب نشد باید مرخصی بگیری، من تشخیص دادم که نیاز به مرخصی استعلاجی نداری». من هم مثل یک شهروند متمدن با صدای بلندتر شروع کردم به بحث کردن. با اینکه فردا در شرکت کارهای خیلی مهمی داشتم، ولی احساس کردم باید از حقوق شهروندی‌ام دفاع کنم. وقتی دید انگار با یک شهروند متمدن مواجه شده گفت: «اگر رئیس درمانگاه تشیص بدهد که نیاز به استراحت دارید، من استعلاجی می‌نویسم».
من هم مثل یک شهروند متمدن، یک راست رفتم اتاق رئیس درمانگاه و با صدای بلند شروع کردم به تعریف کردن ماجرا و همانطور که امیر علی از بیمه خسارت گرفته بود، برایشان قاطی کردم ورئیس درمانگاه، خودش برایم استعلاجی نوشت.

پی نوشت:
خیلی وقت‌ها به این نکته فکر می‌کنم که به پسرم یاد بدهم یک شهروند متمدن! باشد یا یک شهروند متمدن؟

/ 10 نظر / 24 بازدید
اميرعلي

آری اینچنین است...برادر!!!! والله ما هم از اول متمدن نبودیم که!!! کمال آرنوش شاکری در ما اثر کرد! .... عرض شود که حالا نسبتا اتفاقات خوبی برایتان افتاده! شانس آوردید که دوستان "حالشو ببر...!!!" تصمیم به انجام حرکات موزون در زیر آسمان آبی نگرفته اند...والا با سوالات متعدد فرزندتان مواجه می شدید..... آری اینچنین است برادر!!!!

راه میانبر

سوال بسیار مهمی پرسیدی که من هنوز نتونستم براش جواب مشخصی پیدا کنم و بارها در موقعیتی بودم که در همین دوراهی بودم و ترجیح دادم همون شصت چی بمونم.

حجازی

سلام . با خواندن مطلبت یادم آمد که سال گذشته رفته بودیم ابیانه . خیلی شلوغ بود . همه جور آدمی بودن. در حالی که من فکر می کنم ابیانه به درد هنرمندان وعلاقمندان به تاریخ می خوره . خلاصه / ساعت حدودای 12 شب /هرچی گشتیم دنبال جایی که چادر بزنیم پیدا نکردیم. کمی پایینتر از ابیانه محلی پیدا کردیم که آلاچیق های کوچکی را اجاره می دادند . تا چادرمان را علم کردیم ویک چای خوردیم ساعت یک بود . تاآمدیم بخوابیم یک خانواده پر جمعیت آمدند و درآلاچیق کناری ما چادر زدن. وشروع کردن به سروصدا .یک ساعت منتظر ماندیم تا سروصدا بخوابد. دخترم کلافه بود. اما آنها تازه شب نشینی را شروع کرده بودن .همسرم باصدای بلند گفت کمی آرامتر لطفا . آونا شنیدن وگفتن ما اومدیم خوش بگذرونیم. ماهم که چنین دیدیم پا شدیم چادرمون رو بردیم چند تا آلاچیق اونور تر.صبح که بیدار شدیم خانمی از یک آلاچیق دیگر اومد واز من بابت رفتار اون خانواده عذر خواهی کرد وگفت من گیلانی ام ومتاسفم که در استان ما به شما بد گذشت . واقعا متعجب بودم که آدم ها چقدر با هم متفاوتند!!!!

از رودکی تا شهریار

سلام . زیباو بی ریا بود . خیلی ها وقتی کار شخصی دارند حالشان هم خوب است مرخصی استعلاجی می گیرند و برگه هم می آورند ! آدم باید خودش عاقل باشه !

محمد تقی

خوب همینطور که شما هم تجربه کردید باید تعادلی بین تمدن و غیر متمدنانه رفتار کردن برقرار کردـ بعضی جاها تا داد نزنی کارت راه نمی‌افتد متاسفانه...هرچند اعلب ترجیح می‌دهم فشار خونم با داد زدن بالا نرود هرچند کارم عقب بیافتد!

آیینه

من فکر می کنم بگذارید متمدن بزرگ شود بهتر است. چون به هر حال ارزش ها که عوض نمی شه حتی اگه همه آدم های دنیا بی تمدن بشن.فقط این جوری ادم اذیت می شه ولی ارزشش رو داره. راستی خیلی خوبه اگه یک نوشته درباره تفریح گاه های اطراف تهران و مسیرهای آنها و مسافت و همواری و ناهمواری مسیر و...بنویسید.اگه عکس هم داشته باشه که بهتره.

حجازی

سلام فیلم مورد علاقه شما شهریار با یک ریتم منطقی شروع شد وادامه یافت. اما مثل همه فیلمهای ایرانی گرفتار ریتم تند و سرهم بندی شد .

حسینی

سلام اسناد. دو پست اخیر خیلی جالب بود. ...به عقیده بنده حقیر ما حتی اگر به حق خودمان هم نرسیم بهتر است که انسانی مودب باشیم چرا که انشاا... نهایتاً جامعه جهانی به سوی اتوپیا متمایل خواهد شد و آنوقت کار آنهای که موزیک با صدای بلند گوش می کنند و یا به هر شکل سبب مزاحمت دیگران را فراهم می نمایند دشوار خواهد شد...پس بهتر است از هم اکنون خود مودب باشیم تا آنکه در آینده بیایند و مودبمان کنند...

حسینی

در مورد سوالتان در رابطه با آن شعر باید عرض نمایم : صد در صد از حکیم طوس جناب فردوسی می باشد.

عليرضا مجاهدي

سلام موضوع جالبي رو پيش كشيدي. موضوعي است كه هميشه به آن فكر ميكنم و دائم همين سوال در ذهنم است باز هم ممنون كه مطرح كردي