مذاکره با یک افغانی

چند وقت پیش منشی شرکت گفت یک افغانی متقاضی راه‌اندازی خط فولاد در افغانستان، پشت خط هست. حقیقتا با توجه به این که چند مورد مذاکره بدون نتیجه برای افغانستان داشتم، با کمی اکراه خط را پاسخ دادم و به خاطر اصراری که داشت، با او قرار ملاقات گذاشتم که البته بعد از ملاقات، به خاطر قضاوتی که داشتم، شرمسار شدم.
به جلسه که آمد گفت پیمانکار پروژه‌های ساختمانی است و سه پروژه بزرگ در کامرانیه و نیاوران و ولنجک دارد. 6000 متر زمین در منطقه صنعتی تازه تاسیس هرات خریده، سوله‌ای تاسیس کرده و 22 هزار دلار پول برق داده است. برای خرید تجهیزات کارخانه سنگبری به اصفهان رفته بوده و به یکی از اقوامش که در یک کارخانه کوچک فولاد کار می‌کرده، سر می‌زند و او پیشنهاد سرمایه‌گذاری در زمینه فولاد در افغانستان را می‌دهد. از قضا، تجهیزات آن کارخانه ساخت شرکت ما بوده و خلاصه تلفن می‌زند و مدیر فروش شرکت با اکراه می‌پذیرد که قرار جلسه‌ای بگذارد!
وقتی صحبت می‌کرد، بیشتر فکر می‌کردم تا گوش بدهم، به این می‌اندیشیدم که در این شرایط رکود اقتصادی و بیکاری، چطور یک نفر خارجی توانسته کسب و کاری موفق در مملکت ما راه بیاندازد و پیمانکاری پروژه‌های بزرگ ساختمانی را بگیرد و تعدادی از هموطنانش را استخدام کند.
شخصیتش خیلی برایم جالب آمد، اصلا انگار بعضی آدمها خیلی از مختصاتی که در آن هستند، بزرگترند. بحث طرح فولاد را رها کردم و در خصوص اوضاع افغانستان پرسیدم. شرایط فرهنگی و اجتماعی آن کشور را برایم توضیح داد. از جنگ شوروی و آمریکا گفت. به او گفتم برایم خیلی جالب است با توجه به اینکه شرایط خوبی در ایران دارید، می‌خواهید در کشور خودتان سرمایه‌گذاری کنید و صنعت پایه‌ی فولاد را به آنجا ببرید. این کار خیلی برای کشورتان ارزشمند است که کارآفرینی و اشتغال ایجاد کنید.
گفت: «من ابتدا می‌خواستم کار زیربنایی‌تری انجام دهم. بعد از سقوط طالبان به افغانستان رفتم و یک موسسه فرهنگی تاسیس کردم، از ایران کتاب بردم تا علم و فرهنگ مردم را بالا ببرم. می‌خواستم مدرسه بسازم تا بی‌سوادی کم شود، چون سواد‌آموزی از اشتغال مهم‌تر است. اگر نوجوانان و جوانان افغانی تحصیل کنند، خودشان می‌توانند صنعتگر و تاجر بشوند و ارزش آن خیلی بیشتر از آن است که برای کارخانه من کارگری کنند، ولی آمریکایی‌ها موسسه فرهنگی من را تعطیل کردند و گفتند که تو می‌خواهی فرهنگ ایرانی را در اینجا ترویج کنی».
می‌گفت: «در طول این چند ساله حدود 5 میلیون افغانی در ایران بودند که شما از آنها فقط به عنوان کارگر ساده استفاده کردید، در حالی که می‌توانستید آنها را آموزش دهید و فرهنگتان را به آنها بیاموزید تا وقتی که به کشورشان برگردند، بتوانید با آنها ارتباط علمی، سیاسی و تجاری داشته باشید. می‌گفت الان آمریکایی‌ها نخبگان افغانستان را می‌برند، آموزش می‌دهند، فرهنگ خود را به آنان منتقل می‌کنند و به کشورشان باز می‌گردانند. الان در افغانستان هر کس که می‌خواهد سمت سیاسی بگیرد، باید تحصیل کرده آمریکا باشد، انگلیسی بلد باشد. آنها دارند با این کار سیاست و تجارت خود را به افغانستان تحمیل می‌کنند ولی شما سالها از 5 میلیون نفر از ما پذیرایی کردید، بدون این که از آن بهره برداری کنید...».
او باز هم صحبت کرد و کلامش به قدری تاثیرگذار بود که تا زمان رفتنش چند بار خرسندی‌ام را از مصاحبتش بیان کردم. بالاخره رفت و من را با احساس خجالت‌زدگی از قضاوت زود هنگام تنها گذاشت.

/ 9 نظر / 22 بازدید
میثم

آقا ما هم شرمسار شديم. اين کتاب "جانستان کابلستان" رضا اميرخانی را هم بخوانید. در مورد افغانستان است. بسيار زيبا و تأثيرگذار

راه میانبر

در همین امارات هم تاجران افغانی موفق کم نیست. ما ایرانی ها ید طولائی در برچسب زدن به همه کس و همه چیز داریم و متاسفانه همه چیز را به آن شکلی که می خواهیم مورد قضاوت قرار می دهیم. فقط خودمان هستیم که هنر نزدمان است و از همه باهوش تر و نجیب تر و بهتر هستیم. بقیه همه مشکل دارند!

امیرعلی

این هم یک نمونه دیگر در رد و نقض "استریو تایپ". فکر میکنم خودتان هم چندوقت پیش email ای با همین مضمون فرستاده بودید. اگر خدا بخواهد به زودی مطلبی در این خصوص خواهم نگاشت.

آیینه

"اصلا انگار بعضی آدمها خیلی از مختصاتی که در آن هستند، بزرگترند." تعبیر زیبایی بود. من هم عاشق این جور ادم هام.یاد دکتر مجتهدی افتادم...

از سرزمینهای دور

موهای تنم سیخ شد وقتی پیشنهادش در مورد اینکه ما می تونستیم اونا رو آموزش بدیم و ... خوندم. چقدر ما کم فکر می کنیم...چقدر در سیاستگذاری کلان بدبخت و مفلوکیم...

هادی

سلام، ایمیل من را دریافت کردید

حجازی

سال گذشته یک کارگر افغانی اومده بود برای بیل زدن باغچه ام در کلاردشت . می گفت پدرش استاد دانشگاه است . خودش هم شعر می گفت . نوزده سالش بود ، در 17 سالگی برایش زن گرفته بودند. بعد از گرفتن دیپلم ، برای تامین خانواده اش به ایران آمده بود. یکی از شعرهایی که در فراق زنش سروده بود برایم خواند . بیدل را می شناخت .شعرهای اقبال را حفظ بود .مجمد کاظم کاظمی را دوست داشت ... من هم کنار او درباغچه کار می کردم و به حرف هایش گوش می دادم عصر که می خواست بره رویم نمی شد به او دستمزد بدهم ، پول را گذاشتم لای یک کتاب و به او دادم . موقع رفتن هم یادم رفت اسمش را بپرسم.

هستونک

مطلب تاثیرگذاری بود. البته وقتی فکر می کنم این مملکت مگر با مغزهای خودش چه می کند که فرار می کند و بهشان کامران دانشجو می گوید تبادل علمی و فرهنگی دردم بیشتر از درد آن 5 میلیون مهمان افغانی می شود که چندان هم به میهمانی محترم داشته نشدند. اما یادم هست کردهای عراقی در کار مردانه و با همت و صادق بودند و کارگران معتمد و غیرتمند دست کم منطقه ما را تشکیل می دادند. چنانکه در مدت کوتاهی شریک و مباشر کارفرما می شدند. هنوز هم اگر همان کارگران افغانی که یواشکی و غیررسمی مانده اند نباشند بسی کارخانجات کارگاه و دامداری ها هستند که به همت و غیرت کارگر ایرانی سرپا نمیی توانند ماند. نمونه اش بیشتر مرغداری ها دامداری کارتن سازی ها و این قبیل که به غیرت و همت و قناعت افغانیان میی چرخند. و ما در توهم اندیششه های والایمان غرقه تیم همچنان.

هستونک

جالب تر و تاسف انگیزتر اینکه یک پیمانکار ساختمانی افغان ارج و شان و اهمیت کار فرهنگی و آموزش و پرورش را می فهمد با چنین عمقی اما اینجا با این همه داعیه های رنگ و وارنگ جاپای یک قرن پیش می گذاریم مدام و دور خودمان می چرخیم و ...نتیجه اینکه در چند سال گذشته آمار ترک تحصیل و تحصیلاتی که ترکش هزار شرف دارد بجای دیگر شاخص ها اوج می گیرد.