به بهانه روز بزرگداشت عطار – ۲۵ فروردین (۲)

بخشی از ذکر بایزید بسطامی:
نقل است که هزار مرید از آن ِ احمد بن خضرویه پیش بایزید آمدند، چنان که هر هزار بر آب می‌رفتند و در هوا می‌پریدند. احمد گفت: «هر که از شما طاقت مشاهده بایزید دارید بیایید و اگر ندارید، بیرون باشید تا ما در رویم و او را زیارت کنیم». هر هزار در رفتند و هر یکی را عصایی بود. در دهلیز بنهادند که آن را بیت العصا خواندند. یکی از ایشان گفت: «مرا طاقت دیدار او نیست. من در دهلیز عصاها را نگه می‌دارم». چون شیخ و اصحاب پیش بایزید رفتند، بایزید گفت: «آن که بهتر شماست، او را در آورید»، پس او را آوردند.
بایزید احمد را گفت: «تا کی سیاحت و گرد عالم گشتن؟» احمد گفت: «چون آب یکجا ایستد متغیـٌر شود». شیخ گفت: «چرا دریا نباشی تا متغیـٌر نگردی و آلایش نپذیری؟» پس بایزید در سخن آمد. احمد گفت: «فروتر آی که ما فهم نمی‌کنیم». همچنین تا هفت بار. آنگه سخن بایزید فهم کردند.
چون بایزید خاموش شد، احمد گفت: «یا شیخ، ابلیس را دیدم بر سر کوی تو بـَردار کرده». گفت: «آری، با ما عهد کرده بود که گرد ِ بسطام نگردد. اکنون یکی را وسوسه کرد تا در خون افتاد [دست به قتل زد] و شرط است که دزد را بر درگاه پادشاه بردار کنند».
نقل است که شیخ گفت: «اول بار که به حج رفتم، خانه‌ای دیدم. دوم بار که به خانه رفتم، خداوند ِ خانه را دیدم. سیـٌوم بار نه خانه دیدم و نه خداوند خانه». یعنی چنان در حق گم شده بودم که هیچ نمی دانستم. اگر می‌دیدم، حق می‌دیدم.
نقل است که گفت: «در همه عمر خویش می‌بایدم که یک نماز کنم که حضرت او را بشاید [شایسته باشد] و نکردم، و شبی از نماز  ِ خفتن تا صبح چهار رکعت نماز می‌گزاردم، هر باری که فارغ شدمی، گفتمی: «به از این می‌باید». نزدیک بود که صبح بدمد و برنیاوردم و گفتم: «الهی! من جهد کردم که در خور تو بـُـوَد، اما نبود، در خور بایزید است. اکنون تو را بی نمازان بسیارند، بایزید را یکی از ایشان گیر».
نقل است که گبری را گفتند که «مسلمان شو». گفت: «اگر مسلمانی این است که بایزید می‌کند، من طاقت آن ندارم و نتوانم کرد، و اگر این است که شما می‌کنید، بدین هیچ احتیاجی ندارم».


«نقل از کتاب تذکرة الاولیاء»
«فریدالدین عطار نیشابوری»
/ 4 نظر / 15 بازدید
آیینه

هفته پیش کتاب منتخب تذکره الاولیا برای نوجوانان رو خواندم شامل شرح حال بایزید-رابعه-اویس قرنی-حسن بصری-مالک دینار و یکی دونفر دیگه.در مقایسه با کتاب اصلی عطار جملات خیلی ساده بود ولی مفاهیم و داستان ها همان.در مورد بایزید هم این چند نمونه که شما ذکر کردید خیلی زیبا و ساده آورده بود.و چون ساده بود من 4 ساعته تمامش کردم و کلی هم لذت بردم .

امیرعلی

سلام! حظ وافری بردیم و الگویی گرفتیم برای بروز کردن وبلاگ! دست حق بهمراهتان! یا علی مدد!

از رودکی تا شهریار

سلام . از کلبه سینرژی بوی خوشی در هوا پیچیده بود داخل شدم ذکر بایزید بسطامی شنیدم . مرحبا .

رویا(نسیم صبح)

سلام و سال نو مبارک/ من باید یه بار دیگه بخونم. به مغزم هم فشار بیارم تا شاید بتونم بفهمم(اگه بفهمم)